روايتِ شعری / محمدجواد آسمان



  

هر نوشته داراي وجهي‌ست كه آن را از ديگر انواع نوشتار جدا مي‌كند. يك نوشتار، بسته به روي‌كردي كه دارد، ممكن است علمي (مباحثه‌اي)، توصيفي (شارح، شبه‌علمي)، تفسيري (برداشتي)، آراسته (هنري) يا روايي باشد. و البتّه هيچ الزامي نيست كه يك نوشته، فقط يك رو داشته باشد. گرچه از واژه‌ي «روايت» چنين برمي‌آيد كه: «بايد چيزي پيش‌تر اتّفاق افتاده باشد تا بازگویی شود»، امّا در واقع، در بسياري از اوقات، ممكن است که روايت، در هنگام روايت حادث شود. از اين نگاه، روايت را شامل دو گونه‌ي «بازگويه» و «وقوعي» دانسته‌اند. امّا طرز روايت نيز مي‌تواند گونه‌گون باشد. روايت مي‌تواند ذهني باقي بماند و تنها گفته شود، يا اين‌كه به‌طور عيني (نمايشيك) نشان داده شود. ارسطو، با نگاه به منشأ بيان، روايت را در دو گونه متصوّر مي‌داند: يا روایی (به واسطه‌ي راوي) و يا نمایشی (به واسطه‌ی شخصيت‌هاي نمادين و جانشين) كه البتّه با توجّه به اين‌كه امكان ورود عناصر نمايشي و روايي به حوزه‌ي يكديگر ممكن است، مي‌توان حالات ديگري را نيز تصوّر كرد. روايت، در فرهنگ نوشتاريِ باختر، پابه‌پاي ديگر دگرگوني‌ها، دوره‌هايي را گذرانده است. در نوع كلاسيك آن، به انسجام روايت و دخالت روابط خشك علّي در آن برمي‌خوريم. در دوران مدرنيسم، پيچيدگي و درهم‌ريختگي، توجّه به نشان دادن به جاي گفتن، پنهان بودن نويسنده و فقدانش در اثر، و سيَلان ذهن، از ويژگي‌هاي روايت به‌شمارند. كار روايت در پسامدرنيسم، به كاربرد سياست و تاريخ به جاي علّيت و علم و منطق، حضور نويسنده در صحنه‌ي روايت، اكتفا نكردن به شناخت انواع ادبيِ روايت و شيوه‌هاي آن و ساختار طرح اوليه، استفاده از كنايه‌هاي ساختاري، تضارب ارزش‌هاي تفسيري و تأويليِ راوي با آراي نويسنده، و نگاه ويژه‌ به «زمان» و مسائل آن مي‌كشد. درهم‌ريختگيِ نظم و ترتيب و تواليِ زماني روي‌دادها، توجّه به طول مدّت روايت ـ كه گاه ممكن است با طول داستان برابر نباشد ـ و بيان وقايع تكرارشونده يا بيان مكرّر وقايع، از جلوه‌هاي اين طرز نگاه است. با توجّه به روراستيِ فرهنگي (عدم رودربايستي) در باخترزمين، معمولاً منش‌هاي فردي و اجتماعي، بسيار زود در مرام‌هاي هنري و آفرينشي و انديشگي نمود مي‌كنند و بر همین اساس مي‌توان هفت‌بار سوگند خورد كه آنچه در هنر كلاسيك، هنر مدرن و هنر پسانوگراي باختر نمايان است، قابي‌ست از انسانِ آن سرزمين در آن شرايط. با شنيدنِ نام روايت، (از آن‌جا كه روايت از خصايص ذاتي داستان است)، بی‌وقفه به ياد قصّه مي‌افتيم. امّا بايد دانست که روايتي كه از ذاتيات داستان به‌شمار است، مي‌تواند از عرضيات شعر نيز باشد. و صدالبتّه روايت داستاني با روايت شعري، همانندي‌ها و ناهمانندي‌هايي دارد. جداي از ذاتيات شعر و عرضيات مفارق آن كه شعر را از داستان جدا مي‌كنند؛ (از انديشه و خيال و عاطفه گرفته تا قافيه و انواع وزن و...)، و شايد بتوان آن‌ها را هم در تمايز روايت شعر از روايت داستان، به صورت كناري و حاشيه‌اي سهيم دانست، شعر، ويژگي‌هاي جوهري ديگري نيز دارد كه منشأ تفاوت‌هايي اساسي در روايت شعري و روايت داستاني مي‌شود. از سويي جنمِ روايت شعري از گونه‌اي ديگر است؛ به طوري كه نمي‌توان گفت نزديك شدن بي‌نهايت شعر به روايت، موجب نظم شدن يا داستان شدن آن مي‌شود. (بله؛ مي‌توان گفت كه پيروي از نوعي از روايت ـ که همانا روايت بومي داستان است ـ مي‌تواند متن شعر را به ورطه‌ی نظم بيندازد. امّا در اين صورت، باید پذیرفت که چنین روايتی از آغاز، روايت داستاني بوده است و به شرطي كه تعاريف از شعر و قصّه، تعاريف سالمي باشند، تنها نمود گاه‌گاه شعريت در ترجيع‌هاي داستان منظوم است كه مي‌تواند ما را در شعر ناميدن اين نوع اثر مردّد كند. برعكس، این هم ممكن است كه داستاني به روايت شعري بپردازد و شعرگونه شود؛ امّا فقط وقتي كه بنیان روايتش از ابتدا روايت شعري بوده باشد... گيرم در ظرف نثر و داستان) و از سوي ديگر، روايت، شرط ذات داستان است. امّا شعر براي پذيرش يا ردّ روايت، اختيار ازلي دارد. روايت شعري، به عرياني روايت داستاني نيست. پيكره‌ي داستان، هميشه بر اسكلت نوعي روايت شكل مي‌بندد، امّا روايت شعري، يا نوعي ديگرگونه از روايت است كه بر پيكره‌ي «پيوند انديشه و خيال و عاطفه» مي‌نشيند و يا اگر همان روايت داستانی فرض شود، بي‌شك به محض پوشیدن حریر عروض، منقلب مي‌شود و خواه‌ناخواه پای تغییرات زبانی و حلول روح صور خیال و دیگر ویژگی‌های بلاغی را به کالبد شعر می‌گشاید. شعر در هنگام روايت، نه ملزم به پيروي از زاويه‌ی ديدي معيّن است و نه نيازمند به قانوني ـ به سرسختي داستان ـ براي تغيير آن. با اين‌كه روايت شعري داراي گونه‌اي طرح است، امّا در شعر، طرح، طرح‌تر باقي مي‌ماند و كم‌تر پرداخت مي‌شود. زبان شعر، زبان ويژه‌اي است و دخالت روايت در شعر، زبان شعر را به زبان محض و روايي داستان برنمي‌گرداند. با وجود اين‌كه شخصيت و فرم، در هردوي شعر و داستان به چشم مي‌آيند، (يعني در واقع در شعر هم مي‌توانند حاضر باشند)، امّا كنش و استحاله‌ي فرم‌بخش در شعر به جز زمان و فضا و كاراكترها، مي‌تواند در چرخش و انعطاف محتوا، زبان، موسيقي، لحن و حتّی تقطيع و نوع نوشتار نيز جلوه‌كند. بايد در نظر داشت كه برجستگي زبان شعر، رابطه‌ي مستقيمي با ايجاز معمول در آن دارد؛ كه خود از وجوه تمایز ويژگي‌هاي شعر، نسبت به داستان به شمار می‌آید و عامل مميّزي بين داستان‌هاي شاعرانه و شعرروايي. شاعر، آموخته‌است كه بيشترين معاني را در كم‌ترين واژگان ممكن استخدام كند؛ امّا برای داستان‌نويس چنين الزام قطعی‌یي برشمرده نشده است. وجود شخصيت هم كه از مهم‌ترين پايه‌هاي روايت است، در روايت شعري به گونه‌اي ديگر است. در شعر هم، پيدايش، حذف، جابه‌جايي و استحاله‌ي كاراكترها ممكن‌است؛ امّا بدون نياز به منطقي به پيچيدگي داستان. روایت شعری، فراتر از روایت داستانی مرسوم، می‌تواند امکان چندلایگی و تناظر را نیز علاوه بر خطی بودن و غیرخطی بودن تجربه کند. و مهم‌تر و بديهي‌تر از همه، اين‌كه: داستان، داستان است و شعر، شعر. راستي چه کسی برای لزوم تفکیک گونه‌های ادبی حکم صادر کرده؟ آيا واقعاً لازم است كه خط‌کشی در دست بگیریم و متني را حتماً شعر يا داستان بناميم؟!

* منابع: 1ـ مكتب‌هاي ادبی دوجلدی از رضا سيدحسينی. 2ـ فرهنگ اصطلاحات نقد ادبي از بهرام مقدادی.


این یادداشت، قریب به 15 سال پیش، در تاریخ 6 اردیبهشت 1382 در وبلاگ «غزل امروز» به نشانی: (http://ghazaleemrooz.persianblog.ir/post/104) منتشر شده بوده و عیناً در این‌جا بازنشر می‌شود. 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : محمّدجواد آسمان
دیدگاه ها - ۱
مرتضی ایوبی » دوشنبه 21 اسفند 1396
سلام تشکر از اهتمام اساتید و گردانندگان سایت وزین و محترم نقد شعر، عرض داشتم که فونت این مقالات نامناسبه و تا حدودی ناخواناست و چشم رو اذیت میکنه، ممنون میشدم تجدید نظر کنید . تشکر از زحمات شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.