در نام و نشان كتب شعر (3) / ارمغان بهداروند



آوار آفتاب

سهراب سپهری سومین دفتر شعر خود را در سال 1340 منتشر کرد. این دفتر که آوار آفتاب نام داشت، دربرگیرنده ­ی 32 شعر از اوست. سپهری در این دفتر یک شعر نیمایی و چند قطعه شعر سپید و سه قطعه­ ی چهارپاره ارائه می­ کند که در آن سال ­ها کمتر به چشم آمد و به دلایلی «از جمله گوشه ­­گیری سهراب از محافل ادبی، نوع نگرش آیینی او در شعر و نیز تسلط چهارپاره سرایان به عرصه­ی ادبی مورد کنکاش قرار نگرفت. »سپهری در این مجموعه نیز رهروی است که جهان را جستجو می­ کند تا به تفردی که می­ خواهد دست پیدا کند. جهان سپهری در این دفتر نیز جهانی عمومی نیست که دیگران آن را به روشنی درک کنند بلکه جهانی است پر از اشاره و ایماء که گاه تنها خود شاعر از مغلق بودن آن سر در می­­ آورد. «جستجوی شاعر برای راه یافتن به جان­ پناهی امن هنوز به جایی نرسیده و هنوز شاعر بین خواب وبیداری به سر می ­برد، گاه خواب است و رویا زده و گاه بیدار است و حیرت­ زده ولی درنهایت اضطراب بنیادی سپهری در این کتاب همان تلاش برای رسیدن به راز هستی است و در این اندیشه مرتب به راز هستی است که شاعر خود هستی و زندگی پیرامونی را به کل از یاد می­ برد. به همین دلیل «من» سپهری منی نیست که بدل به ما گردد و جانشین «من» جامعه گردد. به خاطر همین جهان او همیشه جهان خاص سپهری است و من خواننده هرگز در این احساس مشارکتی نمی­ کنم. من فقط به صورت خواننده شعر سپهری و ناظر و تماشاچی جهان توصیفی سپهری باقی می­ مانم. جهانی که در آن از هیچ انسانی جز خود شاعر، خبری نیست. جهان است و یک تن یک شاعر تنها که سخت هم از تنهایی شاعر رنج می­ برد.»2 سپهری خود را رهگذاری می­ داند که نباید متوقف شود و اعتقاد دارد که در پناه آفتاب باید رفت و دید و دانست و خوب می­ داند که برای چنین رهگذری ایستادن مرگ است، از این رو او با علم به این که رهایی از دنیا و تعلقات آن، جهان انسانی را سرشار از آفتاب دانایی و رهایی روح می­ کند، به فلسفه­ ی بودا دل می­ سپارد و آیین شرق دور او را با خود به ناکجای دیگر می­ برد. این نگرش در انتخاب نام این مجموعه موثر است و شاعر با تأسی از آموزه ­های بودا، قلمرو روشنی را برای خود می­ گزیند. «سپهری در ابتدای چاپ نخست این دفتر، این جمله را آورده که «و از ترس برهم آفتاب طلوع می ­کند»4 و همین جمله می­ تواند کلیدی برای کشف دلیل انتخاب نام این دفتر باشد.

 

بیراهه­ ای در آفتاب
اي كرانه ما! خنده گلي در خواب، دست پارو زن ما را
بسته است‌.
آن سوي باغ ، دست ما به ميوه بالا نرسيد.
وزيديم‌، و دريچه به آيينه گشود.
به درون شديم‌، و شبستان ما را نشناخت‌.
به خاك افتاديم ، و چهره «ما» نقش «او» به زمين نهاد.
تاريكي محراب، آكنده ماست‌.
سقف از ما لبريز، ديوار از ما، ايوان از ما.
از لبخند، تا سردي سنگ: خاموشي غم‌.
از كودكي ما، تا اين نسيم: شكوفه - باران فريب‌.
برگرديم، كه ميان ما و گلبرگ، گرداب شكفتن است‌.
موج برون به صخره ما نمي رسد.
ما جدا افتاده ايم، و ستاره همدردي از شب هستي
سر مي­زند.
ما مي­رويم ، و آيا در پي ما، يادي از درها خواهد گذشت ؟
ما مي گذريم ، و آيا غمي بر جاي ما ، در سايه ها خواهد نشست؟
برويم از سايه ني، شايد جايي، ساقه آخرين، گل برتر را
در سبد ما افكند.5

منابع و ماخذ

  1. لنگرودی، شمس، تاریخ تحلیل شعرنو. نشر مرکز. ج اول. چاپ چهارم سال 1384. ص643
  2. ترابی، ضیاءالدین، سهرابی دیگر، نشر دنیای نو. سال 1375. ص80
  3. عابدی، کامیار، از مصاحبت آفتاب، نشر روایت. چاپ دوم 1375. ص144
  4. همان.
  5. سپهری، سهراب، آوار آفتاب،تهران، بی نا، 1340، ص115 



در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : ارمغان بهداروند
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.