مسأله‌ي معاصرت / ابراهيم اسماعيلي‌اراضي



به نام خدا

مسأله‌ي معاصرت

با يكي از دوستان دانشي و خلاق كه در عين غزلسرابودن، در نوشتن و خواندن، انتظارات جدي و تازه‌اي از شعر دارد، درباره جريان‌ها و افراد فعال در شعر كلاسيك اين‌روزها گفت‌وگو مي‌كرديم. دوست گرانقدرم كه با نگاه نوجويانه و تجربه‌گرايانه‌ام به شعر (حداقل به عنوان مخاطب) آشناست و به تصور من، چندان فاصله‌اي بين نگاه من و خودش نمي‌بيند، درباره‌ي دلايل دفاع و خوشامد من از برخي آثار شاعران به زعم او كلاسيك پرسيد. در پاسخ، گفتم كه به تصور من، پرداختن به شعر كلاسيك در روزگار ما، از اعتقاد شاعر ايراني به امكان ارائه‌ي خوانش‌هاي تازه از هستي در قالب‌هاي كلاسيك سرچشمه مي‌گيرد و اگر چنين امكاني را متصور نباشيم بايد عقيده‌ي كساني را كه قالب را يكسره محدوديت مي‌دانند يكسره بپذيريم و به انواع شكل‌هاي شعر كلاسيك به چشم الگوهاي ناتوان بنگريم؛ قاعدتا اين امكان، وجوه مختلفي دارد كه به تناسب جنس و رنگ ِ داشته‌هاي شاعر، متفاوت است.

يكي از مهم‌ترين دلايلي كه باعث مي‌شود هنوز هم كساني با جديت به قالب‌هاي كلاسيك بپردازند، صرفه / هزينه‌اي‌ست كه از ريشه‌هاي كهن و جاندار شعر فارسي برمي‌آيد و برآيند آن در تخاطب با مخاطب ايراني، قابل توجه است. اين صرفه / هزينه نسبت مستقيمي با «فرستنده / گيرنده»هاي موجود در سپهر شعر فارسي دارد كه به ‌هيچ ‌وجه نمي‌توان و نبايد آنها را فراموش كرد؛ اگرچه ضرورت به‌روزشدن آنها بديهي‌ست.

حتي اگر قرار باشد خيلي كوتاه بياييم، شعر كلاسيك را مي‌توان يك دلبستگي دانست؛ دلبستگي‌اي كه در ذهن اجتماعي ايراني خانه دارد و به اين راحتي‌ها زايل نمي‌شود. مهم اين است كه بدانيم قرار نيست اين قالب‌ها، جلوه‌اي بيشتر از آنچه مي‌توانند، داشته باشند و مثلا به جهانياني كه نسبتي با پيشينه‌ي آن ندارند قبولانده شوند و با قرائت‌هاي فلسفي‌اي كه باب روز است كنار بيايند و... . با چنين پيش‌زمينه‌اي، مي‌توان به هر كسي كه برخوردي از سر شناخت با شعر داشته باشد و پيشينه‌ي شعر فارسي را نيز بشناسد حق داد كه از زاويه‌ي خودش با اين قالب‌ها مواجه شود. براي اينكه خلطي پيش نيايد، قدري صريح‌تر تاكيد مي‌كنم كه دو دسته از جماعت را بايد از اين قاعده مستثني دانست؛‌ ابتدا كساني كه آثارشان در ماهيت، از اساس با جان شعر پيوندي ندارد و كارشان به نظم صرف و شيرين‌زباني و مضمون‌ورزي‌هاي منجر به خوشامد مخاطب، مختصر است و ديگر، كساني كه به جاي دريافت تازه‌جويانه از ديالكتيك پديده‌ها، در «الفاظ» درآويخته‌اند. اين گروه به جاي اينكه تحليل خويشتني دروني‌شده‌اي از هستي داشته باشند، تلاش مي‌كنند تئوري‌هاي درنيافته‌اي را كه در هستي‌هاي ديگر صادر شده است، به قالب‌هاي غزل و... بقبولانند؛‌ با اين استدلال كه جهان امروز، جهان ديگري‌ست و غافل از اينكه «معاصرت» در ارقام روز و ماه و سال تقويم تعيين نمي‌شود و آنچه هستي هر فرد و جامعه‌اي را رقم مي‌زند، تجربه‌هاي زيسته‌‌ي اوست. با چنين نگاهي‌ست كه مي‌توانيم از معاصرت جامعه‌ي مخاطب شعر كلاسيك نيز خوانش دقيق‌تري داشته باشيم و بر اين مهم كه شاعر نبايد در معاصرت هر مخاطب آماده‌خوري بنويسد، تاكيد كنيم.

اگر كليات آنچه تا اينجا گفته آمد را بپذيريم و قدري فراگيرتر به ماجرا بنگريم، با مجموعه‌اي از گرايش‌هاي نسبتا متنوع به شعر كلاسيك مواجه خواهيم بود و باز هم تاكيد مي‌كنم كه در اين ارائه، سنگ محك، جز جان شعر و جوهره‌ي شعر فارسي، چيز ديگري نيست.

 در سال‌هاي پس از جنگ، اشعار كلاسيك زيادي منتشر شد كه مي‌شد از دغدغه‌هاي متفاوت‌بودن در آنها سراغ گرفت اما خيلي از تجربه‌ورزان، خيلي زود مسيرشان را عوض يا تعديل كردند و به زعم نگارنده، اين تصميم را در نهايت واقع‌بيني گرفتند چراكه تجربه‌هايشان، هستي‌ واقعي‌شان را روايت نمي‌كرد. آنها دريافتند كه معاصرت شعرشان در ساحت ديگري مستقر است و راه ديگري در پيش گرفتند؛ راهي كه بيش از آنكه صلاح‌انديشانه برگزيده شده باشد، صادقانه انتخاب شد. برخي از آنها حتي شائبه‌هاي مخاطب‌نوازي و... را هم به جان خريدند چون تلاش مي‌كردند شعري را كه شعر خودشان است بنويسند؛ شعري كه اگرچه به لحاظ ساخت، پاي در سنت دارد، مي‌تواند به چشم‌اندازهاي تازه‌اي سرك بكشد و در عين نسبت‌داشتن با سنت شعر فارسي و حتي شعر پس از نيما، با روزگار خود غريبگي نكند. اين عده در فرصت پيش‌آمده براي بازخواني اين تجربه‌ي جمعي، تصميم گرفتند با فاصله‌ي كمتري از تجربه‌هاي رستگار پيشين، تجربه كنند.

اگر بپذيريم كه هر متني يك كاراكتر است و متقابلا هر كاراكتري، يك متن، به اين نكته هم مي‌توانيم فكر كنيم كه قالب‌هاي شعر فارسي در طول تجربه‌ي چندقرنه‌ي خويش، ويژگي‌هاي شخصيتي قابل‌ ذكري يافته‌اند كه يكي از بارزترين آنها ـ حداقل در ذهن اجتماعي ما ـ محفلي‌بودن است. آهنگين‌بودن شعر كلاسيك همواره فرصت تلذذ فراهم آورده و اين تلذذ هم در حافظه‌ي اجتماعي ايرانيان مندرج است؛ چنان كه بسياري از كساني كه پشت تريبون‌ها نگران اتهام واپس‌گرايي بوده‌اند و جرات دفاع از شعر كلاسيك را نداشته‌اند در خلوت و محفل، با فطرت خويش، روراست‌تر نشسته‌اند و از شعر كلاسيك لذت برده‌اند. به زعم من گرايش‌هاي امروزين شعر كلاسيك هم اگرچه نه در همه‌ي رويكردهايشان مي‌توانند از اين سابقه‌ي انكارنشدني بهره ببرند اما همين‌جاست كه بخش قابل توجهي از خوب و بد شعر كلاسيك رقم مي‌خورد؛ آنجا كه كلاسيك‌سرايان از سنت شعر فارسي در راستاي خوانش و تحليل هستي امروزين خود بهره مي‌برند قطعا كارشان ستودني‌ست و آنجا كه در كار آنها سنت شعر فارسي در حد همان «سنت» باقي مي‌ماند و تنها كلمات و طرح تغيير مي‌كند، ردّ شعر، كمرنگ و حتي گاهي ساخت اثر نيز دستخوش كاستي مي‌شود و اين حواس‌پرتي‌ها در خور شعر نيست.

حتي اگر قائل به اين قرارداد اوليه باشيم كه معاصرت افراد به نسبت داشته‌هاي فطري و تكويني آنها تعريف مي‌شود، مي‌توانيم از برخي كلاسيك‌سرايان بپرسيم كه «آيا حق داريم شعري را كه در سطوح قابل دفاعي از معاصرت زيسته است، به دلايل گوناگون، به سطوح پايين‌تر از متوسط (با شائبه‌ي خوشامد مخاطب) تنزل دهيم؟» و... . البته بديهي‌ست كه دلبستگي‌ها و تفنن‌ها و... گاهي باعث نوشته‌شدن برخي تجربه‌هاي غير قابل ‌دفاع مي‌شوند اما نحوه‌ي دسته‌بندي و انتشار اين دسته از آثار، مهم و تعيين‌كننده است؛ چنان كه مثلا همه مي‌دانند فلان مجموعه‌ي فلان شاعر نيمايي، كشكولي از حاشيه‌هاي شعر اوست.

به هر روي نكته‌ي مهم اين است كه بدانيم كجاييم و قرار است درباره‌ي كدام «آن» هستي گفت‌وشنيد كنيم؛ ضمن اينكه فارغ از خوشامد آوانگارد و سنتي، خود را بنويسيم.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : ابراهیم اسماعیلی اراضی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.