روايتي از معشوقه انگاري در شعر نزار قباني و احمد شاملو / ارمغان بهداروند



زن بنا به ماهيتى فطرى، زاده نمى شود بلكه جامعه از او به تدريج يك «زن» يعنى موجودى فرودست مى‌ سازد. «سيمون دوبووار» گوينده‌ى اين كلام با شهامت و جسارت خود توانست ديدگاه ارتجاعى «زن ستيزى» معاصر را به چالش وادار و به طرح جدى‌ترين جريان‌هاى تحقير زن در انديشه و آثار عصر خود همت گمارد. نويسندگان و شاعران نيز خواه آگاهانه يا نا‌آگاهانه در تكوين آثار خود هر جا كه از پديده ‌ى «زن» در آفريده‌ى خود سود مى‌ برند، نتيجه‌اى جز همان ديدگاه ارتجاعى به بار بياورد. به شكل كاملاً ناعادلانه‌اى زن هر جا امكان عرضه وجود پيدا مى‌ كند جز در بستر اروتيسم در نمى‌ غلتد و تحريف واقعيت اين نابرابرى وقتى دو چندان دردآور به نظر مى‌آيد كه جامعه مردان در پى تحقق حقوق ارزشى زنان مى‌ باشند. به هر شكل كوشش‌ هاى نوينى از ابتداى قرن بيستم نسبت به ارزش و موقعيت برابر در جامعه پايه‌گذارى گرديد و در اين ميان شاعران و نويسندگانى نيز با درك درست منطق اين رويداد، آگاهانه حضور عنصر فيزيكى و متافيزيكى زن را در آثار خود در نوعى ديگر در نورديدند. انگيزه من در نوشتن اين مقدمه از آن جا ناشى شد كه در مناسبتى توانستم آثارى از دو شاعر نامدار سورى و ايرانى را مطالعه كنم. «نزار قبانى» و «احمد شاملو» كه هر دو از چهره‌‌هاى تأثيرگذار و نامدار عرصه‌هاى ادبى سرزمين خويش مى‌باشند را از نمونه‌هايى يافتم كه عنصر عشق در روساخت و زيرساخت شعر آن‌ها به طور جدى و مؤثر منتشر گرديده است. براى انبساط بيشتر اين موضوع و آشنايى بهتر با اين دو چهره‌ى ماندگار كه شباهت‌هاى بسيارى نيز در عرصه‌ى حيات خويش داشته اند لازم مى‌دانم شرح حال مختصرى از ايشان ذكر شود . نزار قبانى در ٢١ مارس ( اول فروردين ) ١٩٢٣ در خانه‌اى قديمى در دمشق متولد شد. نزار قبانى همچون عموى خود ابوخليل قبانى كه از سنت شكنان تآتر سنتى عرب بود با اشعار عاشقانه‌ى خود به ستيز با سنت‌گرايان و متحجران ادبى عرب برخاست. در سال ١٩٤٤ اولين كتاب خود را با نام «زن سبزه به من گفت» با سرمايه‌ى خود در ٣٠٠ نسخه به چاپ رساند. علت اصلى مخالفت با نزار اين بود كه او به مقوله‌ى عشق پرداخته بود آن هم از ديدگاهى كاملاً متفاوت. عشقى كه در آن رهايى و مرتبت انسانى، احترام متقابل و ايثار دو جانبه در اوج آزادى و بدون ترس از سنت ‌ها و گزمه‌ها موج مى‌زند. نزار با كناره‌گيرى از دنياى سياست، انتشارات نزار قبانى را تأسيس كرد. در اين سال‌ها از سورى خود جدا شده و با «بلقيس الراوى» كه آموزگارى عرب بود ازدواج كرد. بلقيس، محبوب اكثر شعرهاى عاشقانه ‌ى او، در حادثه‌ى بمب گذارى ١٩٨١ بيروت كشته شد و مرگ او تأثيرى عميق در اشعار بعدى شاعر برجاى گذاشت. پس از اين اتفاق به لندن مهاجرت كرد و در ٣٠ آوريل ١٩٩٨ در همين شهر از دنيا رفت. احمد شاملو (الف. بامداد) در سال ١٣٠٤ خورشيدى يعنى درست دو سال بعد از تولد نزار قبانى متولد گرديد. كودكى خود را به علت شغل نظامى پدر در شهرهاى مختلف كشور سپرى كرد. در سال ١٣٢٤ بعلت فعاليت هاى سياسى دستگير و به زندان منتقل شد . پس از آزادى از زندان به نشر مجله‌ى سخن نو (٥ شماره)، مجله‌ى روزنه (٧ شماره) و اولين مجموعه ‌ى خود اقدام كرد. شاملو در عين شاعر بودن خود، در نمايشنامه نويسى، ترجمه، فرهنگ‌نويسى (كوچه) ، فيلمنامه نويسى و تصحيح ديوان‌هاى كلاسيك و تهيه‌ى كتاب و نوار صوتى براى كودكان نيز تلاش مى‌كرد. در طول سال‌هاى شاعرى خود بارها به مجامع مختلف در كشورهاى گوناگون دعوت شد و به سخنرانى و شعرخوانى همت گماشت. ازدواج با آيدا سركيسيان در سال ١٣٤٣ مهمترين تحول او در زندگى به نظر مى‌آيد. شاملو در سال ١٣٧٨ موفق به دريافت جايزه‌ى ادبى داگرمن شد. وى آخرين مجموعه‌ى منتشر نشده‌ى خود را به نام «حديث بيقرارى ماهان» در سال ١٣٧٩ منتشر كرد و در همين سال مرگ او را در آستانه‌ى خاموشى قرار داد. شاملو و قبانى با حضور سنت شكنانه‌ى خود در عرصه‌ى ادبى با اشتياق مخاطبان جوان و علاقمند خود مواجه گرديدند و اين استقبال در تشديد حضور آنان و استمرار نوجويى‌شان مؤثر واقع گرديد. اگر جوانى هر دو شاعر آميخته با تمايلات سياسى و تنازعات فكرى بود اما به زودى هر دو از دنياى سياست روى برگردانيده و زندگى اجتماعى خود را از سرگرفتند. نزار و شاملو اوج زندگى عاشقانه ‌ى خود را پس از ناكامى در ازدواج‌هاى اوليه خود تجربه كردند و «بلقيس» و «آيدا» ساحرانه توانستند سرنوشت محتوم هر دو شاعر را تغيير دهند. برجسته‌ ترين آثار هر دو شاعر نام معشوقه‌ هاى آنها را بر خود دارند كه از آن جمله مى‌توان به «گل سرخ بر موهاى بلقيس الراوى» و «آيدا در آينه» اشاره كرد. تشابه جايگاه واقعى به نام زن و عموميتى به نام عشق را در اين مقوله دنبال خواهيم كرد . «ارسطو» هنر را فرآيند زندگى زمينى مى داند. اين ديدگاه درست نقطه‌ى اشتراك شعر نزار قبانى و احمد شاملوست. در ادبيات كلاسيك عشق از منظرى عام و كلان نگريسته مى شود و اين عموميت كمتر امكان تجسم و تجسد پيدا مى‌كند. بى چهره‌گى معشوق ناشى از رفتار مرد سالارانه‌اى است كه برابرى و همسرى زن را منعقد نيست و زن تنها مى‌تواند به عنوان ابزارى در خدمت رفتارهاى اكتيو مرد باشد. در چنين جامعه ‌اى ارتجاعى، آثار ابتدايى شاملو در ايران و قبانى در سوريه موجى از اعتراض و تهاجم را در پى مى‌آورد. مخالفان كه سرسختانه از چنين ديدگاهى اعلام بيزارى مى‌كنند چنين آثارى را نتيجه‌ى فساد اخلاقى و اخلاق ستيزى شاعرانشان مى دانند. شاملو و قبانى درآثار عرضه شده‌ ى خود، معشوق را از زاويه‌اى زمينى نگريسته و براى او همچون خود جايگاه و امكان تأثير قايل مى‌شوند. در اين ديدگاه، زن از ارتفاعى مشابه مرد برخوردار است و حضور او به عنوان توجيه كننده و مكمل شاعر اثبات مى شود: «ضعف من ديدن دنيا بود/ با منطقى كودكانه/ اشتباه من بيرون كشيدن عشق بود/ از غار تاريك به روشنايى ها» (نزار قبانى) «تن تو آهنگى ست/ و تن من كلمه ئى است كه در آن مى نشيند/ تا نغمه‌اى در وجود آيد/ سرودى كه تداوم را مى تپد» (احمد شاملو) «مى نويسم/ تا زنى را كه دوست دارم/ از شهر بى شعر/ شهر بى عشق/ شهر اندوه و افسردگى رها كنم./ تنها زن و نوشتن/ ما را از مرگ مى‌رهاند» (نزار قبانى) «‌لبانت/ به ظرافت شعر/ شهوانى ترين بوسه‌ها را به شرمى چنان مبدل مى‌كند/ كه جاندار غارنشين از آن سود مى جويد/ تا به صورت انسان درآيد» (احمد شاملو) شاملو و قبانى با انعكاس صريح فرايند زنانگى كه به صورت مجموعه اى از رفتارهاى انسانى متجلى مى‌شود معشوقى را حيات مى‌بخشند كه به موازات عاشق متجلى مى‌شود و در جهت گسترده‌تر كردن سرزمين مفهومى شعر طلوع مى‌كند. در اين نوع نگرش شعر تنها به سمت ستايش‌هاى ملتمسانه و تحقير كننده سير نمى‌كند و شاعر با طرح تصويرى انسانى از زن، او را به يارى خويش و جهان فرا مى‌خواند‌. شاملو و قبانى زن را از دهليزهاى خاموش واپس‌گرايى به عرصه‌ى كشمكش‌هاى اجتماعى فرا مى‌خوانند و عاشقانه ‌هاى خود را در ساحت بيرونى دنياى خويش مى‌آفرينند‌. شايد اين تحول يكى از مهمترين عللى است كه آثار آميخته به حضور زن را در كتاب‌هاى اين دو شاعر ماندگارتر كرده است. «نخست/ دير زمانى در او نگريستم/ چندان كه چون نظر از او باز گرفتم/ در پيرامون من/ همه چيزى/ به هيأت او در آمده بود./ آن گاه دانستم كه مرا ديگر/ از او/ گريز نيست » (احمد شاملو) «نه از تو خواهم گفت/ و نه از خودم / ما دو صفر هستيم در پيوند با عشق / دو خط شتاب زده‌ى مدادى در حاشيه‌ى آن/ اما با تو از چيزى/ بزرگ‌تر و زلال‌تر از هر دومان/ سخن خواهم گفت» (نزار قبانى) «با خود چه كرده‌اى/ بانويى كه صدايت را به زمين بخشيدى/ تا از آن درختى برويد/ و سايه‌ات را به تن من سپردى/ تا بدل به آبشارش كنى» (نزار قبانى) «پس پشت مردمكانت/ فرياد كدام زندانى‌ست كه آزادى را/ به لبان برآماسيده/ گل سرخى پرتاب مى‌كند» (احمد شاملو ) محمود فلكى يكى از علل ستايش زن در شعر شاملو را ماندگارى نياز روانى - اجتماعى سنت فرهنگى ما براى ستايش وجودى بزرگ يا برتر مى‌داند كه بيشتر از تداوم انديشه عرفانى نشأت مى‌گيرد كه معشوق‌، مقصد همه چيز است‌. اين اتقاق را در شعر نزار قبانى هم مى‌توان تجربه كرد. چرا كه او نيز همچون شاملو ضمن ستايش زن، از او موجود قهرمان گونه‌اى مى‌آفريند كه دقيقاً ديدگاه مردسالارى جنس برتر و اَبَرجنس را نقض مى‌كند. وقتى مى‌توان به ارزش و اهميت اين اتفاق وقوف پيدا كرد كه جايگاه زن را در ادبيات كلاسيك سرزمين هر دو شاعر بررسى كنيم. موجودى كه جز خدمت به سرخوشى و سرمستى مردكارى نمى‌داند و از جمله شايستگى‌هاى او تنها مى‌توان به كمان ابرويى، سيمين ساقى، سرو قدى، ميان باريك و چندين صفت حقير ديگر اشاره كرد. ديدگاه مشترك شاملو و قبانى چنان در هم آميخته است كه مى توان اين احتمال را ممكن دانست كه هر دو شاعر عميقاً از شعر يكديگر سيراب شده اند چرا كه در بسيارى از آثارشان، تصاوير و تعابيرى هم ريشه و مشابه وجود دارد: «هيچ زنى/ تن مرا به نغمه در نياورده/ چون يك گيتار » (نزار قبانى) «تن تو آهنگى ست/ و تن من كلمه‌اى است كه در آن مى‌نشيند » (احمد شاملو) «چرا ؟/ از ميان همه‌ى زنان/ در دستان تو مى‌نهم/ كليد شهرهايم را» (نزار قبانى) «كيستى كه من/ اين گونه/ با اعتماد / نام خود را با تو مى‌گويم/ و كليد خانه‌ام را/ در دستت مى‌گذارم » (احمد شاملو) و نمونه‌هاى فراوان ديگر كه لذت كشف آنان را به مخاطب وا مى‌گذارم. از آن چه كه رفت مى‌توان نتيجه گرفت كه درد مشترك هر دو شاعر ضرورتى را عنوان مى كرد كه جامعه در ابلاغ آن جانب احتياط را گرفته بود. سرسختى و شهامت هر دو شاعر كليد چشم اندازى شد كه ادبيات هر دو سرزمين هميشه از آن با افتخار به عصر اين شاعران خواهد نگريست.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : ارمغان بهداروند
دیدگاه ها - ۴
سجاد سبحاني » دوشنبه 29 مرداد 1397
با سلام. آيا به طور واضح اشاره به تاثير مستقيم اشعار اين دو شاعر و خوانش مشترك آنها از افكار يكديگر داريد يا فرض را بر هرمنوتيك ناخودآگاه اين دو شاعر بر اساس مقتضيات يكسان سياسي و فرهنگي دو كشور مي پنداريد؟
مینا احمدی کهجوق » یکشنبه 28 مرداد 1397
بسیار مفید و زیبا بود.
ارمغان بهداروند » یکشنبه 21 مرداد 1397
درود
احمد دَرّودی » یکشنبه 21 مرداد 1397
کوشش بسیار جالبی بود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.