ترانه، فرزند ادبیات یا موسیقی؟ (بخش پنجم) / احمد امیرخلیلی



" در ترانه نوینِ ایران زمین، ترانه نویس، شاعر است. تصویرساز است. با یک تصویر، به اندازه چند صد صفحه می تواند حرف بزند. ترانه نوین، ادامه منطقیِ شعرِ معاصر است. شاعر، نقاش است. ترانه هم مثل نمایش نامه و قصّه، نخست به یک مفهوم یا یک تصویر کلّی نیاز دارد و بعد به طرح کلّی. در دل این طرح، بحران، کشمکش و ستیز قرار دارد.[1]"

این سطور از کتاب "بنویس! ساعت پاکنویس" شهیار قنبری را در ابتدای این بخش، به این دلیل انتخاب کردم که با مانیفست و ایده های فکری اولین ترانه سرایانی که لفظ "ترانه نوین" را برای جریانِ تازه ترانه ایران در اواخر دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه انتخاب کردند آشنا شوید. نکاتی در این چند سطر وجود دارد که می تواند بهترین توصیف برای اوضاعِ ترانه در آن زمان و گره گشای مبحث ما برای رسیدن به پاسخی دقیق از سوال ابتدایی باشد: اینکه ترانه فرزند ادبیات است یا موسیقی؟

1. "ترانه نویس، شاعر است." با این جمله و مطابقتِ آن با صحبت های استاد بهمنی در مورد اوضاعِ شورای شعر و موسیقی، و دکتر شفیعی کدکنی در مورد عارف قزوینی در بخش های قبل؛ چنین که به ترانه سرایان می گفتند: "شما شاعر نیستید، تصنیف سازید!" می توان به این نتیجه رسید که ترانه سرایان همچنان در تلاش بودند که مرزِ بین شعر و ترانه، و شاعر و ترانه سرا را از میان بردارند و با مقاومت شاعران زمانِ خود روبرو بوده اند!

2. "تصویرساز است." شاعران، ترانه را فقط حرف های دم دستیِ خالی از کنایات و استعارات و بدایع و تصویرسازی های شاعرانه می دانستند، آنچنان که برای اثبات اینکه ترانه نیز دارای مضمون پردازی و تصویرسازی هایِ شاعرانه است در کنار سهل و ممتنع نویسی، باید به چنین توضیح واضحاتی اشاره می شد.

3. "ترانه نوین، ادامه منطقی شعر معاصر است." البته من با ادامه منطقی بودن "ترانه" برای "شعر" موافق نیستم، در مورد چرایی این موضوع در مجالی دیگر مفصّل صحبت خواهم کرد امّا در همین حد در این مجال می توان گفت: چطور می تواند شعر که خود از هیچ منطقی تبعیّت نمی کند دارایِ ادامه منطقی باشد؟ و اصلا مگر می شود برای مسیرِ هنر، منطقی را در نظر گرفت مثلا بگوییم: منطقی آن است که بعد از شعر نیمایی باید شعر سپید بیاید و بعد نوبت ترانه است و بعد فلان گونه یا فرم ادبی! در واقع اتّفاقات، فرم ها و جریان های هنری همیشه وابسته و براساس برانگیختگی عواطف و به موازات تحریک فرکانسِ احساسات هنرمند، منتج به کشف تازه در فرم و تحوّل گونه ها و نگرش های جدید شده است، نه عقل و منطق و ریاضیات و... . هنرمند دنیایِ پیرامون خویش را کوچک تر از دنیای درونی خود می یابد و روحِ افسار گسیخته او دست به خلق جهانِ هنریِ بزرگ تری زده و جهانی که فراتر از آنچه در گذشته بوده است را می سازد. خلاصه اینکه از این جمله مشخّص است که ترانه سرایان تا چه حدّی عزمِ خود را جزم کرده بودند تا ترانه را به عنوان یک واحد ادبی در شعر معرفی و دارای جایگاه کنند. به این موضوع در خاطره نگاریِ استاد ابتهاج در کتاب "پیر پرنیان اندیش" و تحلیل های دکتر شفیعی کدکنی در کتاب "با چراغ و آینه" که سیر تحوّلاتی شعر معاصر را مورد بررسی قرار می دهند؛ حتا در حدّ اشاره ای کوتاه به تاثیر و نقش ترانه و ترانه سرایان بر شعر نمی بینیم. ترانه تا این حد تنها بوده و هست!

4. "ترانه هم مثلِ نمایش نامه و قصّه، نخست به یک مفهوم یا یک تصویر کلّی نیاز دارد و بعد به طرحِ کلّی." دقیقاً محل اختلاف شاعران با ترانه سرایان همین نگرش است، آنچه که ترانه را ملزم به پیش اندیشی می دانند. اینکه ترانه سرا از قبل می داند اثرِ او قرار است با موسیقی همراه شود، به همین دلیل باید به موتیف های موسیقایی کلام نیز از قبل توجّه کند یا همین جمله که باید برای شعر یک مفهوم کلّی در نظر گرفت و یک تصویر کلّی ساخت و به طرح کلّی رسید، با ذات هنر که از جنس جوشش است نه کوشش در تضاد است. در واقع آنچه شاعران به آن تکیه می کنند این است که شعر، شاعر را انتخاب می کند برای نوشتنش، نه شاعر او را. شعر ناگهانی است که در لحظه ای خاص به سراغ شاعر می آید و روح و جان و اندیشه او را در می نوردد و شاعر آن را به تصویر می کشد. این مفهومِ کلّی برایِ تمامِ هنرها صدق می کند امّا در واقعیّت کدام شاعر غزل سرا می تواند ادّعا کند که موقعِ نوشتن، پیش اندیشی قافیه ها را از سر نگذرانده و قوافی را از میان چندین ها انتخاب نکرده است؟! حتّا حضرتِ مولانا که با ضرب آهنگِ چکشِ زرکوبی در بازار زرکوبان به رقص و سماع می آید اکثر غزل هایش را با بیتی از سنایی یا عطّار شروع می کند، یک ایده کلّی برای شروع سرودن حتّا در آن سطح از شیفتگی و جوشش نیاز است! یا کدام شاعرِ نیمایی یا سپید سرا می تواند ادّعا کند که قبل از نوشتن به مسیر روایت و محورِ عمودی شعر خود نیندیشیده است؟! برای مثال همین شعرِ ققنوسِ نیما که در سطرهای بالاتر آوردیم و نیما با پیش اندیشی، شعرِ فارسی را به سان ققنوسی که باید بسوزد و از خاکسترش ققنوسی تازه متوّلد شود، توصیف می کند! و بسیاری از این دست موارد. بی شک نطفه ابتدایی هر شعری باید حاصلِ یک غوغای درونی و جوششی ناگهانی باشد امّا پس از آن شاعر بخواهد یا نخواهد درگیر کوشش هایی شاعرانه برای تذهیبِ هرچه بیشتر شعرش می شود. هنر در کوشش و جوشش توأمان منجر به خلقِ اثری منحصر به فرد خواهد شد. حال ترانه به عنوان زیر شاخه ای از هنر، تریبون اجرا به همراه موسیقی را که قابلیّتِ بیشتری برای دیده و شنیده شدن در اختیار دارد، عاری از کوشش های اینچنینی نیست. در واقع ترانه سرا همان اندازه به موسیقی می اندیشد، که غزل سرا به قوافی و تصویرهای تازه و سپید سرا به روایت و ترکیب های بکر! و شعر و شاعر چه ترانه سرا و چه غزل سرا و چه سپید سرا به همه این ها باهم خواهد اندیشید.

در همین اثناء اولین مجموعه مکتوب ترانه ایران با عنوان عامیانه ها[2] منتشر شد. اولین رگه های جدّی ترانه مکتوب که نام های بزرگی از شعر در این کتاب حضور داشتند. حسین منزویِ بزرگ با ترانه:

نمی شه غصه ما رو یه لحظه تنها بذاره

نمی شه این قافله ما رو توو خواب جا بذاره

محمدعلی بهمنی با ترانه:

خواب دیدم بازم داریم شهرُ چراغون می کنیم

چراغِ خونمونُ، نذرِ خیابون می کنیم

عمران صلاحی با ترانه:

کمک کنین هلش بدیم، چرخ ستاره پنچره

رو آسمونِ شهری که ستاره برقِ خنجره

بیژن سمندر با ترانه:

آسمون! ابرِ تو اشکاش دیگه دریا نمی شه

نه دیگه، هیشکی غمش مثلِ غمِ ما نمی شه

و بسیاری نام های دیگر ترانه هایی که تا قبل از آن به اجرا نرسیده بود را برای چاپ به این مجموعه سپردند. اتفاقِ تازه ای در حال شکل گرفتن بود که ترانه می توانست بدون هم نشینی با موسیقی به عنوان اثری ادبی و واحد شعری به مخاطب از طریق کتاب و به شکل مکتوب ارائه شود. در این میان که ترانه سرایی برای شاعران فقط جنبه های مالی داشت؛ چنانکه استاد بهمنی می گوید: من به واسطه نیاز مالی از فریدون مشیری خواستم که به دکتر نیّرسینا برای سرودن ترانه های رادیو معرفی شوم؛ و سیمین بهبهانی در مصاحبه ای اقرار کرد: سرودن ترانه را در مقام یک حرفه که درآمدی داشت انتخاب کرده بودم و چندان علاقه ای به آن نداشتم، به همین دلیل هم متنِ هیچ یک از ترانه ها را نگاه نداشته ام[3]، بزرگانی در شعر مانند احمد شاملو نیز خود را در ترانه سرایی به عنوان گونه ای از شعر محک زدند. نتیجه تجربه هایی از این دست، شاهکاری از جنسِ همکاری فرهاد مهراد با موسیقی اسفندیار منفرزاده بر ترانه از پیش سروده شده احمد شاملو در قطعه معروف شبانه ها[4] است. ترانه چنان موجی را به راه انداخته بود که حتا شاملو با همه معروفیت و محبوبیت در شعر آزاد نتوانست، از قلم زدن آن خود را منع کند هرچند که کم! شاعرانِ بزرگ همیشه در تجربه آینده بوده اند نه تکرارِ گذشته از قبل امتحان شده دیگران!

در آن سو اتّفاقات بزرگتری در حالِ رخ دادن بود. صفحات گرام الویس پریسلی، باب دیلن، رولینگ استونز، بیتلزها و... به خیابان لاله زار و چهارراه پهلوی رسید. مردم ناگهان در میانِ ترانه هایی از جنس موسیقیِ ایرانی با موجی تازه از موسیقی پاپ و راک با سازهای غربی روبرو شدند. کوچه و بازار و کافه ها، همه به استقبال این صدای تازه در موسیقی آمدند و در کنارِ آنچه به عنوان ترانه و زبان محاوره در رادیو می شنیدند و تصور می کردند باید کلام و مضمون پردازی ها در همین سطح تفنّنی و حتا طنزگونه[5] باشد، ناگهان صدای آثاری چون Imagine[6] جنس تازه ای از کلام را برای آن ها به نمایش گذاشت. ترانه قدرت نفوذ و تاثیرگذاری خود را بر اقشار مختلف و جریان های اجتماعی به رخ می کشید. ترانه سرایان ایرانی نیز از این قافله عقب نماندند؛ ایرج جنتی عطایی، شهیار قنبری و اردلان سرفراز که نمی توان آن ها را جدا از هم معرفی کرد جنس تازه ای از ترانه را معرفی کردند. ترانه ای که به ذات، وامدارِ موسیقی و ترانه غرب بود امّا در ساختار و بافتار و اندیشه کاملاً از جنس دغدغه های مردم ایران در دهه پنجاه بود. فرهاد شیبانی که عده ای ترانه های او را اولین نمونه ترانه نوین می دانند، منصور تهرانی ترانه سرایِ قطعه معروف "یار دبستانی" که هنوز پس از سال ها آواز جمعیِ اعتراضات اجتماعی در ایران با این ترانه است و زویا زاکاریان که نامش را به عنوان ترانه سرا در بسیاری آثار فاخر دهه پنجاه می توان دید نیز از جمله ترانه سرایانی هستند که نگاهی نو از ترانه را در آن برهه از تاریخ ترانه به نمایش گذاشتند. ترانه با حال و هوایی تازه مهمان خانه های مردم شد. در فیلم های سینمایی بخشِ جدا ناشدنی از لحظه ها و سکانس های خاص بود. در عاشقانه ها اردلان سرفراز نوشت: "تو از شهر غریب بی نشونی اومدی/ تو با اسب سفید مهربونی اومدی" یا "غریب آشنا/ دوستت دارم بیا/ منو همرات ببر/ به شهر قصه ها" و همپای دغدغه های اجتماعیِ انسانِ رو به افولِ قرنِ بیستم که سال 2000 را پیش رو داشت، نوشت: "سال سقوط، سال فرار، سال گریز و انتظار/ فصل شکفتن فلز، سال سیاه دو هزار" و همراه دغدغه ها و درگیری های روزمره انسانِ گم شده در خود می نویسد: "می بینم صورتمو توو آیینه/ با لبی خسته می پرسم از خودم/ این غریبه کیه؟ از من چی می خواد؟/ اون به من یا من به اون خیره شدم".

ایرج جنتی عطایی، همپایِ اعتراضاتِ مردم هرچه که عاشقانه نوشت رگه های اجتماعی-سیاسی بخشِ جداناشدنی از کلام او بود؛ " دستامون از هم اگه دور بمونه/ شب شیشه ای دیگه نمی شکنه/ از تو این شیشه ای همیشگی خورشید مقوایی سر میزنه" یا "کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم/ کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لبِ مرگو ببوسم".

شهیار قنبری اما پا فراتر از این ها می گذارد و دست به ساختاری مدرن در ترانه می زند، شاعرانگیِ اثر را بیشتر می کند، قافیه را کنار می گذارد و ترانه آزاد می نویسد؛ "با صدای بی صدا، مث یه کوه بلند، مث یه خوابِ کوتاه، یه مرد بود یه مرد/ با دستای فقیر، با چشمای محروم، با پاهای خسته، یه مرد بود یه مرد" و بعد از آن با همین اسلوب ترانه "بوی عیدی" را می نویسد؛ " بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی/ بوی تندِ ماهی دودی وسطِ سفره نو، بوی یاسِ جانمازِ ترمه مادر بزرگ/ با اینا زمستونو سر می کنم، با اینا خستگی مو در می کنم" اما شهیار از تجربه های تازه خسته نمی شود و دست به ابتکارهای تازه در سرودن ترانه می زند. نمونه هایی از این دست اثری چون: "رستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم، خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم/ گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم، مثل هذیانِ دم مرگ از آغاز، چنین درهم و برهم گفتیم" است.

ترانه نوین ایران با همین جسارت های شاعرانه، ابداعات مضمونی، ابتکار در ساختنِ ترکیباتِ جدید، ایجاد فرم تازه در شیوه روایت پردازی، به خدمت گرفتنِ کلماتِ کمتر استفاده شده در ساختاری نو، تغییر نوعِ نگرش و اندیشه در تصویرسازی ها؛ ثابت کرد که می تواند در آینده ای نه چندان دور فرزند خلفی برای ادبیات باشد...

 

[1] . بنویس! ساعت پاکنویس. شهیار قنبری. نیماژ

[2] . عامیانه ها. به کوشش ترانک. انتشارات پدیده. 1350.

[3] . مصاحبه سیمین بهبهانی با جمشید برزگر. 1390.

[4] . کوچه ها باریکن، دکونا بسته س/ خونه ها تاریکن طاقا شکسته س... .

[5] . نمونه هایی مانند: پرسون پرسون لرزون لرزون، اومدم در خونه تون!

[6] . قطعه "تصور کن" از جان لنون که در فهرست مجله رولینگ استون در نظرخواهی بهترین ترانه های راک تمام دوران ها از اهل فن، رتبه سوم را کسب کرد. موضوع این ترانه آرمان شهری است با اندیشه جهان وطنی که در سال 1971.م منتشر شد و منجر به جنبش های ضد سرمایه داری و ضد نژادپرستی بسیاری در جهان شد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احمد امیرخلیلی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.