سایه ی سایه. به بهانه نود و دو سالگی هوشنگ ابتهاج / احمد امیرخلیلی



 

تقویم گوشی تلفن همراهِ خود را که باز می کنم، چنین می نویسد:

امروز ششم اسفندماه هزار و سیصد و نود و هشت، هوشنگِ ابتهاج، زاده ششم اسفندماه هزار و سیصد و شش، نود و دو ساله شد.

به محضِ باز کردنِ کانال تلگرامی موسوم به دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی که توسط شاگردانِ کلاسِ درس ادبیات دانشگاه تهران وی اداره می شود آخرین مطلب پست شده را می خوانم:

جانِ جهان. استاد دکتر محمود خوشنام پژوهشگر برجستۀ موسیقی عصر ما از آلمان به منزل ما تلفن زدند که اینجا می‌خواهیم مجلسی به شادی نود سالگی سایه برگزار کنیم، اگر پیامی بفرستید بجاست. این چند بیت را همان لحظه سرودم. خوانندگان "بخارا" نیز که شیفتگان هنر سایه‌اند اگر این پیام منظوم را بخوانند بی‌مناسبتی نخواهد بود:

پرتو شعلۀ عصیانِ زمانی سایه/ هرچه خوانند تو را، برتر از آنی سایه

نیست امروز کسی عارف و زندیق بهم/ تو درین ره همه‌جا وردِ زبانی سایه

نوجوان بودی و شعرت همه آفاق گرفت/ در نود سالگی‌ات نیز همانی سایه

چشم بد دور ازین شعبده در کار هنر/ آفتابی تو، که در سایه نهانی سایه

از طلسمات غزل آنچه گشودند تو را / رهرو واقف این گنجِ روانی سایه

از دَد و دیو چه بیم ات که بدین خاتمِ شعر/ راستی را که سلیمانِ زمانی سایه

هرکه یک لحظه تو را دید همه عمر خوش است/ کیمیایِ دل هر پیر و جوانی سایه

کبریایی که به سلطانیِ فقر است تو را/ فارغ از کوکبۀ کون و مکانی سایه

دورم از مجلسِ یاران که ندیم اند تو را/ همّتم لیک نه دور است و تو دانی سایه

خواست خوشنام پیامی پیِ بزم یاران/ گم شدم دل که در آن سوی گمانی سایه

نیّت خیر مگردان و بیا جانب ما/ که وطن را به سحر مژده رسانی سایه

لحظه‌ای نیست که غافل شود از یاد تو دل/ ای خوشا من که توام جان جهانی سایه

"م.سرشک. بیست و یکم بهمن ماه ۱۳۹6. تهران"

تلفن را بر می دارم و تماس می گیرم با استاد محمدعلی بهمنی:

+ سلام استاد. یه جمله در مورد هوشنگ ابتهاج بگید!

-هوشنگ ابتهاج کسی است که پلی را به سمت غزل معاصرِ بعد از نیما زد امّا خود از آن عبود نکرد. من و منوچهر نیستانی از آن عبور کردیم و حسین منزوی در میانه های آن نیز رقصی مستانه را به نمایش گذاشت. اگر ابتهاج نبود هیچ یک از این ها نبود...

سایه ی نود و دو ساله را تصور می کنم که در "خانه ارغوان" به تماشای نود و دو سالگی خود نشسته است. درختِ ارغوان خشکیده در حیاط که سال هاست خاطرات او را به تصویر می کشد و هم صدای اوست حالا چون او به روزگار جوانی خویش می اندیشد. گوشه نشینی او در این سال به حدّی بوده که حتا خوانده شدن آثارش را بدون نامه رضایت مولف آزاد کرده است تا خلوتش را فقط از زمزمه ارغوان پر کند:

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می‌گرید...

سایه در گوشه ای نشسته است و به دوستان رفته اش فکر می کند، به شاملو، به اخوان، به شهریار و به سیاوش؛ به گالیا همان عشقِ قدیمی، همان دختر ارمنی با آن لهجه شیرین و به شور و شوق عاشقانه هایِ جوانی اش که در گیر و دار جنگ و کودتا و انقلاب به فراموشی سپرده بود:

دیرست،گالیا!

در گوشِ من فسانه دلدادگی مخوان!

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!

دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان!

عشق من و تو؟ ... آه

این هم حکایتی است!

امّا، درین زمانه که درمانده هر کسی

از بهر نان شب،

دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست...

تلفن را بر می دارم و با عبدالجبار کاکایی تماس می گیرم:

+استاد سلام! مخلصم! می شه یه جمله در مورد سایه بگید؟!

- من ابتهاج "شنیدنی" را بیشتر از ابتهاج "خواندنی" دوست دارم! شعرهای او شنیدنی ست، بیش از آنکه خواندنی باشد!

ابتهاج را تصور می کنم که به همراه همایون خّرم گوشه ای خلوت نشسته است، خرّم ویلن خود را کوک می کند، آرشه را روی سیم های ویلن به حرکت در می آورد و حسین قوامی می زند زیر آواز:

شبی که آوازِ نِی تو شنیدم/ چو آهویِ تشنه پیِ تو دویدم

دوان دوان تا لبِ چشمه رسیدم/ نشانه‌ای از نِی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی‌نمایی؟!/ از آن بهشت پنهان، دری نمی‌گشایی...

تو ای پری کجایی؟ و سایه باز به عشقی فکر می کند که روزهای جنگ و انقلاب و کودتا از او گرفته است! ابتهاج شنیدنی ست!

خبر: بعد از حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور ۱۳۵۷) هوشنگ ابتهاج، محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفاء دادند...

سایه شنیدی است! تنها صداست که می ماند! هنرمند با مردمش است! هنر با حکومت نیست، بر حکومت است! ابتهاج عاشق است! عاشق همان دختر ارمنی با آن لهجه شیرین! عاشق مردمش که وسط میدان ژاله به خاک و خون نشسته بودند! عاشق وطنش که نمی دانست چه روزی یا چه شبی طعمِ آرامش را می چشد. سایه شنیدنی است.

خاطره: در زندان بودم و با یک هم وطن هم بند .ترانه­ی " ایران ای سرای امید " از بلندگوی زندان پخش شد. تا که شنیدم زدم زیر گریه!
هم بندم گفت : چرا گریه می کنی؟
گفتم: شاعر این ترانه منم!

ایران ای سرای امید، بر بامت سپیده دمید

بنگر کزین ره پر خون خورشیدی خجسته رسید

اگر چه دل ها پر خون است، شکوه شادی افزون است

سپیده ما گلگون است، که دست دشمن در خون است...

حالا سایه نود و دو ساله در حیاط خانه اش نشسته است! حیاط نه! آپارتمانی که در رشت همسایه ها از نصب کاشی ماندگار نام او بر دیوار ساختمان جلوگیری کردند. سایه پیر است و بی حوصله، این را من نمی گویم! تعداد اندکی که در این سال توانسته اند به دیدارش بروند، می گویند! این پیرمرد که داغِ صد اتفاق قدیمی را در سینه دارد لب به کدام خنده باز کند. مگر می شود؟ مگر می گذارند؟

نقل قول: وقتی شاملو مُرد من در مراسمش گریه کردم. یکی از دوستان به من گفت سایه گریه می‌کنی؟ فکر می‌کرد من نباید برای شاملو گریه کنم! گفتم این چه حرفی است؟ من برای کدام یک از رفقایم مرثیه ساخته‌ام؟ مهدی اخوان ثالث، شاملو، کسرایی، شهریار؟ دردِ نبودنِ این‌ها چنان برای من عظیم است که اصلاً کلمه پیدا نمی‌کنم!

تلفن را بر می دارم. با استاد محمد سلمانی تماس می گیرم:

+ استاد عزیز سلام. ارادت. یه جمله در مورد ابتهاج بهم می گید؟!

- برعکس نظر دیگران، ابتهاج بیشتر از موسیقی به ادبیات خدمت کرد. ریشه و درهم تنیدگی شعرهای او در ادبیات سنتی و تعهد و وفاداری او به شعر کهن قابلِ ستایش تر از خدمات او به موسیقی باکلام است. خودش و شعرش را وقف کرد تا ادبیات سنتی را حفظ کند...

ادبیات ابتهاج کهن است امّا کهنه نه! ابتهاج نود و دو ساله را تصور می کنم که در آپارتمان خود در یکی از خیابان های رشت کنار پنجره ای خیس از بارانِ اسفندماه نشسته است. پیرمرد که دل در گرو ویس و رامین، لیلی و مجنون، دَعد و رَباب، شیرین و فرهاد، امیر ارسلان و فرخ لقاء، بهرام و گل اندام، بیژن و منیژه، زال و رودابه، وامق و عُذرا، سلیم و میترا و کتایون و گُشتاسب دارد تا زهره و منوچهر و رومئو و ژولیت و ناپلئون و دزیره! جنس عشق و عاشقی او قدیمی تر از عشق های سانتیمانتالِ دراماتیک و امروزی است. نشسته است کنار پنجره و به سال هایی که عشقی اساطیری را در سر می پروراند می اندیشد:

نشود فاشِ کسی آنچه میانِ من و توست

تا اشارات نظر نامه رسانِ من و توست

گوش کن با لبِ خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کَس مردِ ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست...

و در زندان به یاد همسرش آلما چنین می سراید:

هوای روی تو دارم نمی گذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که می سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش
به وعده های وصال تو زنده دارندم
غمم نمی­خورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بی غم نمی گذارندم
سری به سینه فرو برده ام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که می گسارندم
من آن ستاره ی شب زنده دار امیدم
که عاشقان تو تا روز می شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده می گمارندم
هنوز دست نشسته ست غم ز خون دلم
چه نقش ها که ازین دست می نگارندم
کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد
که همچو خوشه ی انگور می فشارندم

تاریخ نگاری: انجمن ادبی شمعِ سوخته اوایل دهه ۱۳۳۰ در تهران تشکیل شد. بنیان گذاران آن که از پیشگامان شعر نو فارسی بودند عبارتند از: نیما یوشیج، مرتضی کیوان، هوشنگ ابتهاج، احمد شاملو، سیاوش کسرایی، محمدجعفر محجوب و مهدی اخوان ثالث...

ادبیات ابتهاج کهن است امّا کهنه نه! جوان تر که بود با همان جسارت جوانی خود به دنبال اتفاقات نو بود. قلبش همان قلب قدیمی است با آن عاشق و معشوق های قدیمی اما گالیا که معشوقه ای قدیمی نیست! معشوقه او، دختری از خانواده کوچ کرده ارمنی که با شیرینی مرطوب لبخندهایِ شمالی اش واقعی تر از آنی است که در قصّه های نظامی و فردوسی و اسعدی خوانده است. باید گالیا را با نامی دیگر و کلامی دیگر بخواند. همپای دوستانش معشوقه امروزی را نونوار تر از همیشه می سراید:

دختری خوابیده در مهتاب

چون گل نیلوفری بر آب

خواب می بیند

خواب می بنید که بیمار است دلدارش

وین سیه رویا شکیب از

چشم بیمارش...

گفت و گو: او تائید می‌کند که آزادی‌اش از زندان بعد از نامه محمدحسین شهریار به آیت‌الله خامنه‌ای و بیان این نکته که «وقتی سایه را زندانی کردند، فرشته‌ها بر عرش الهی گریه می‌کنند» صورت گرفته است. ابتهاج یک سال بعد از زندان آزاد می‌شود.

ابتهاج را تصور می کنم که از کوچه های نم زده رشت تکیه بر عصای خود عبور می کند. از روزها و هفته ها و ماه ها و فصل ها و سال های گذشته اش! از روزگار عشق های جوانی و مبارزات میانسالی! از شعر و سیاست! از دوستان اندک اندک رفته و محمدرضا شفیعی کدکنی مانده! محمدرضا شجریان مانده! حسین علیزاده مانده! از رفته های بیش از شمارش سال ها و مانده های کم تر از تعداد انگشتان یک دست! کدام زندان بزرگ تر از جهانی که در آن تنهاست! ارغوان تنهاست! تنها سایه ای از سایه مانده است. سایه ای نود و دو ساله که زندانی جهانِ هرلحظه در دَوَران دورانِ خویش است. آواز در قفس خوش تر است پس بخوان سایه که ابتهاج شنیدنی است:

ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

بخوان سایه:

به كويت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل اميد درمان داشتم درمانده تر رفتم

بخوان سایه:

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

بخوان سایه:

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

بخوان سایه:

در اين سرای بی كسی، كسی به در نمی زند

به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

بخوان سایه:

گم گشته‌ی ديار محبّت كجا رود؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست...

تلفن را بر می دارم و با غلامرضا طریقی تماس می گیرم:

-استاد طریقی سلام! مقاله ای برای نود و دو سالکی سایه نوشتم تا در پایگاه نقد شعر منتشر کنید. یه جمله در مورد ابتهاج می گید به عنوان پایان بندی؟

+اولاً که استاد ابتهاجه نه من! ثانیاً هوشنگ ابتهاج یکی از آخرین میراث داران کهن الگوهای غزله در غزل معاصر، نسبت به استادِ خودش شهریار کمی عقب نشسته تره از نظر نوآوری امّا از نظر سلامت زبان و دیگر لازمه های غزل یه اتفاق ویژه است؛ و طبیعتاً تصور اینکه اگر ابتهاج یا شهریار نبود آیا بعدها سیمین و منزوی و بهمنی و بعدتر نسل ما بوجود می آمدیم یا نه، تصور غیر ممکنی است یا اگه قابل تصور و ممکن باشه قطعاً اتفاق دیگری به شکل دیگری می افتاد! امّا به نظرم ابتهاج و منزوی آخرین میراث داران زبان آگاهی در غزل ما تا به امروز هستند و البته که منزوی این آگاهی رو با نو بودن در هم آمیخته!

در تقویم، امروز را چنین می نویسم:

امروز ششم اسفندماه هزار و سیصد و نود و هشت، هوشنگِ ابتهاج، زاده ششم اسفندماه هزار و سیصد و شش، نود و دو ساله شد.  سایه ­ی شعر است او، سایه اش مستدام!

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : احمد امیرخلیلی
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.