فاصله‌ی نامرئی بین مصاریع




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین چمن سرا


عنوان شعر اول : .
در ریز ریز خواب های خوب من هستی
شیرین ترین رویای مرد کوه کن هستی

هر کس تو را دیده تو را از خویش می داند
ای زن بگو یک روح در چندین بدن هستی؟

یک شهر ناقابل سرت با من رقیبند و
تکلیف من جنگ است ، تو مثل وطن هستی

تلخی زهر حرف رفتن را به جان خود
خواهم خرید از بس که تو شیرین دهن هستی

مست است از بویت بهار ، از چشم هایت هم
مستند آهو ها! تو آهوی ختن هستی

هر وقت که پیراهن گلدار پوشیدی
من فکر کردم که تو هم از پیرهن هستی

وقتی که در بین چمن ها می نشینی ، من
حس میکنم شاید که تو یک یاسمن هستی

با این تفاصیل از قرون قبل تا امروز
"لیلا"ی من !"شیرین "ترین "رویا"ی من هستی

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
این یادداشت به نقد غزلی از آقای چمن سرا اختصاص خواهد داشت؛ شاعری که پیش از این نیز اشعاری از او خوانده بودم و حالا کم و بیش با کم و کیف و حال و هوای اشعارش آشنا هستم.
شعر پیش روی ما، شعری عاشقانه است و محتوای آن حق تغزل را در قالب غزل به جا آورده است. خوب است ابتدا غزل را بیت به بیت بخوانیم و جلو برویم؛ پس از آن اگر مجالی باقی ماند، در مورد یکی دو نکته ی حاشیه ای دیگر هم مطالبی عرض خواهم کرد.
در بیت نخست، واج آرایی «خواب های خوب»، با آن که تازه و بی سابقه نیست، اما همچنان می تواند دل پذیر ارزیابی شود. ایجاد نسبت های درون بیتی بین «شیرین و کوه کن» و «رؤیا و خواب» استحکام قابل قبولی به بیت بخشیده و به نظر می رسد که شاعر به خوبی توانسته است از ظرفیت واژگان بیت برای ایجاد تناسب و نسبت بهره ببرد. تنها واژه ای که ـ ذاتاً انتقادی بر وجودش نیست، اما ـ شاید می توانست با واژه ای خوش نشین تر جا عوض کند، «ریز ریز» است؛ در حالت فعلی، این واژه رضایت حداقلی مخاطب خاص شعر را جلب و حاصل می کند ولی اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم، باید از شاعر بپرسیم که آیا این واژه به جز رسالت معنا رسانی اولیه، نسبتی موسیقایی یا محتوایی یا تصویری با دیگر اجزای بیت برقرار کرده است؟ گمان نمی کنم. با وسواس و توانی که از شاعر در برقراری تناسب بین دیگر اجزای بیت سراغ داریم، در هنگام مواجهه با «ریز ریز»، افزون طلبانه از خود می پرسیم که آیا شاعر به قصد خاصی، از بین دیگر مترادف های این واژه، این را برگزیده و آیا می خواسته تصویر خاصی با آن بیافریند و یا کاری از آن بکِشد؟ ... و به پاسخی نمی رسیم. البته همان طور که عرض کردم، این انتظار (انتظار واجد کار ویژه ای افزون تر بودن) انتظاری حد اکثری است.
در بیت دوم که مضمون لطیف و نو و موفقی هم دارد، زبان تا حدّی ایراد دارد. اشکال کار کجاست؟ گمان می کنم ایراد در این جاست که شاعر برای خلق نحوی پرسشی، به جای «چند» که از ادات سؤال است، از «چندین» استفاده کرده که برای تشریح و توضیح و گزارش (انشاء) مناسب است و نه برای پرسش. با خودم فکر می کنم که نکند شاعر خواسته بوده با یک تیر دو نشان بزند و ضمن القا و بیان این که «در چندین بدن هستی»، همزمان پرسش هم کرده باشد ... یعنی به نوعی تلفیقی بین بیان سؤالی و گزارشی ایجاد کرده باشد. به هر حال، حتی اگر دلیل کاربرد فعلی، این هم بوده باشد، حاصل و نتیجه ی کار را موفقیت آمیز نمی بینیم.
در بیت سوم، که من شخصاً حال و هوایش را دل چسب نمی یابم، زبان مصراع نخست هم از کیفیت خوبی برخوردار نیست. این که من شخصاً نمی پسندم که شاعر امروز در شعرش از «رقیب / رقیبان عشقی» دم بزند، مسأله ای سلیقی و شخصی ست و ربطی به کیفیت فنی این شعر ندارد و از ذکر دلایل آن می گذرم. اما فارغ از این، گمان می کنم که این بیت، در کنار ابیات خوب و بلندبالای دیگری که از شاعر سراغ داریم، رنگی بر رخساره ندارد و چشم گیر نیست. آن «واوِ» رها شده در انتهای مصراع نخست، یکی از دلایل نا دل پذیر بودن این بیت است. مسأله ی دیگر این بیت، خوب جا نیفتادن و چفت نشدن «ناقابل» است. این واژه با آن که به صمیمیت زبان افزوده، ولی نمی توانیم درک کنیم که با آمدنش می خواسته جز این مسأله ی حسی، چه چیزی به شعر هدیه کند. طبیعتاً باید فرض را بر این بگذاریم که شاعر می خواهد به معشوقش بگوید: «یک شهر گسترده و پرجمعیت مانند من عاشق تو اند و رقیب من هستند». برای همین است که حس می کنم واژه ی «ناقابل» در این جا اشتباه به کار رفته است. از خدا که پنهان نیست، بگذار از شما هم پنهان نباشد که «سرت» را هم چندان نمی پسندم. معنای این یکی را می فهمم و می دانم که شاعر می خواسته از این واژه ی عامیانه، در راستای صمیمیت بخشی به کلامش بهره ببرد ... ولی ... چه می دانم؟! شاید اگر آن دو مورد دیگر در این مصراع درست شود، بتوان در باره ی حضور این یکی، موافق تر بحث کرد و در مورد حضورش نیمه ی پر لیوان را دید.
من معمولاً عادت ندارم ـ و صد البته بهتر است بگویم که: دوست ندارم ـ که واژه ای به شاعر پیشنهاد بدهم و چیزی را در شعری جایگزین کنم. جدا از این که چنین کاری به من احساس «دخالت در کار دیگران» را می دهد (هرچند عرصه، مثل این جا عرصه ی نقدی خود خواسته باشد)، جدا از این، معتقدم که هر واژه در نزد هر کس (از جمله شاعر) رنگ و بو و معنایی ویژه دارد و تنها شاعر از احتیاجات شعر خودش آگاه است و می داند که پازل کدام کلمه بیش تر به کار شعرش می آید (یا نمی آید). به بیان دیگر، شاعر، از درون، شعر خودش را می بیند و در آن زندگی می کند ولی منتقد و مخاطب، لایه یا لایه های روساختی هر شعر را می بینند و فهم شان از هر شعر، بسته به شکل دنیای خودشان است نه دنیای شاعر. این، بحث درازدامنی است که شاید در جای دیگری درباره اش مفصل بنویسم؛ در ذیل این معنا که: نقش مخاطب در معنا بخشی به متن در چه حدی است و اصلاً جایگاه مخاطب در هنر ـ که به زعم من غایتش به خود هنرمند ارجاع دارد ـ کجاست؟ اما فعلاً از این بحث عبور می کنم و می کوشم که سخنم در مجال فعلی تنها پیرامون همین شعر بچرخد و بس.
این بحث را مطرح کردم تا بگویم که علی رغم میلم، می خواهم به شاعر، پیشنهاد کوچکی در مورد جای گزینی یک واژه بدهم. گمان می کنم در بیت چهارم، مشدد بودن «تلخیّ‌ِ» به موسیقی شعر لطمه زده در حالی که شاعر می توانست به راحتی از واژه ای دیگر ـ نه به اندازه ی واژه ی کنونی صمیمی، ولی در عوض، فاخر و به همین رسایی ـ یعنی «تلخایِ» بهره بگیرد. ناگفته نگذارم و بگویم و بگذرم که واج آرایی «خ» هم در بیت چهارم (با آن که به اندازه ی کافی چشمگیر نیست، امّا) فروتنانه و بی های و هو، به بیت، زیبایی بخشیده است.
مشکل چشمگیری که منتظر بودم تا به بهانه ی مرور بیت پنجم مطرحش کنم ولی علاوه بر این بیت، در ابیات سوم و چهارم و هفتم هم دیده می شود و من آن را مشکل اصلی این شعر می دانم و برای همین هم عنوان اصلی این یادداشت را با توجه به آن برگزیده ام، مشکل «مصاریع ناتمام» است. در واقع، در ابیات یاد شده، وقفه ی موسیقایی و بیانی یی که بین دو مصراع هر بیت افتاده و موجب انقطاع جُمل در جای نادرست شده است، از زیبایی ابیات کاسته است. شاعر بی بدیل روزگار ما در روزهایی که ابیات موقوف المعانی در غزل های عموماً روایی، پرطرفدار (و بهتر است بگوییم واگیردار) شده بود، شاعران این غزل ها را ـ دوستان ما را ـ با جمله ای از تاریخ بیهقی می نواخت: «در همه کار، ناتمامی!». این جا صحبت از چیز دیگری ست و شاید بی جا یاد آن خاطره افتادم. خلاصه این که این ناتمام ماندن مصراع، گرچه شاید در هیچ کتابی ایراد شمرده نشده باشد، اما اگر می خواهید حقیقت را بشنوید، باید بگویم که از روانی و دل نشینی شعر می کاهد.
در بیت ششم، حس می کنم که تصریف افعال، به درستی صورت نگرفته و شاید نتیجه دل ربا تر از آب در می آمد اگر وزن به شاعر اجازه می داد که به جای «پوشیدی / کردم»، از «پوشیده ای / کرده ام» استفاده کند.
در بیت هفتم، اگر نخواهیم به ساحت عبارت «حس می کنم شاید که تو یک» جسارتی بکنیم و آن را «صرفاً وزن پر کن» بنامیم (که البته داوری بی تقوایانه و نامنصفانه ای است)، دست کم باید عرض کنیم که با ایجاد وقفه ای و خلئی از جنس پوشال، تنها تحرّک معنایی کلام را کند کرده است و از روانی آن کاسته است.
در بیت هشتم، ابتدا تعجب می کنیم از این که شاعر، از نام لیلا و شیرین به نام رؤیا می رسد ... اما هنگامی که قهرمان سازی و شخصیت پردازی شاعر را در می یابیم و تازه دلیل این که طلوع و طلیعه ی شعر با رؤیا رقم خورده بر ما مکشوف می شود، می توانیم با خیال راحت این بیت را، هم به خودی خود بیت خوبی بدانیم و هم آن را بیتی معرکه برای پایان بندی و پایان بخشی به غزل به شمار آوریم.
تا این جا، کوشیدم با وسواس به بیت ها بنگرم و حتی اگر نکته ی کوچکی هم در مورد بیتی به ذهنم می رسد عرض کنم تا هم کم فروشی نکرده باشم و هم کوشیده باشم انتظار شاعر را در مورد «نقد شدن» شعرش برآورم. بدین ترتیب، بیان نکاتی که عرض شد، بدان معنی نیست که این شعر، شعر نا موفقی است.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
حسین چمن سرا » 5 روز پیش
عرض سلام و ادب ... هر سه نقد حضرت عالی را با دقت و وسواس زیاد خواندم و بسیار آموختم ... ممنونم از وقتی که گذاشتید.
محمّدجواد آسمان » 2 روز پیش
منتقد شعر
سپاس و درود بر شما آقای چمن سرای عزیز. ضمناً ذکر نام «شاعر بی بدیل روزگار ما» (زنده یاد حسین منزوی) را احتمالاً به سهو از قلم انداخته بوده ام که اینجا جبران و تکمیل می کنم. با مهر

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.