شاعر زمانۀ خود بودن




عنوان مجموعه اشعار : غریب
شاعر : محمدرضا غریبی


عنوان شعر اول : پاییز بود
پاییزبود وفصل سرد بی قراری
سردرگمی شوریدگی در شوره زاری
پس کوچه ها را یک به یک طی کرد عاشق
شایدرسد بر کلبه ای سبز وبهاری
دیگر رمق نامانده در جان و تن او
دیگر نمانده غیر ناله هیچ کاری
اوعشق را در جان خود مخفی نگهداشت
اما دگر رفته توان پرده داری
ناگه صدایش در تمام شهر پیچید
آید کسی آخر مرا از بهر یاری
دستی به روی شانه اش گرمی نشانده
دستی که عالم رانماید پاسداری
بشکست بغض سالیان انتظارش
جاری شد از چشمش توگویی جویباری
حرفش نمی آمد که با دلدار گوید
تنهانگاهی کرد برچشمش به زاری
تنها نه من آشفته ی کوی توباشم
بی یاد رویت عالمی در سوگواری
عمری که بی یاد تو بر عالم شود طی
باشد همه بی حاصلی و بی قراری


عنوان شعر دوم : شوق حرم
صبحست و دل به شوق حرم پر کشیده است
برخیز زانکه وقت گدایی رسیده است
ما در حریم امن توئیم ای شفیع حشر
بهتر ز عش آل محمد که دیده است
اینجا برای زائر تو طعم های ناب
شیرین تر از عسل که ز سوهان چشیده است
در سالروز آمدنت در کویر قم
در هر مسیر و هر گذری گل دمیده است
جبریل گفت به شیطان که قم ز این مکان
جمع میان «بود و عدم» کس ندیده است
از فرط نور خواهر خورشید هشتمین
شب های این حریم بسان سپیده است
از بس که وعده داد برادر به زائرش
گویا ملک به دیدن او صف کشیده است
چشم غریب دوخته شد بر عطای تو
نومید گشته از خود و اینجا رسیده است


عنوان شعر سوم : نازنین نگار
صبحت بخیر باد الا نازنین نگار
چون ابر بر کویر دل خشکمان ببار
ما را امید وصل تو در جان و در سر است
چون بلبلی که منتظر دیدن بهار
ابروی تو گذشت مرا در خیال و گفت
برگیر دل زغیر و دل خود به او سپار
چون باده نگاه تو مستم همی کند
دیگر شراب تلخ نیاید مرا بکار
از بعد سالهای سال هم چو بگذری
خواهی شنید بوی فراقم از این مزار
ای باد صبحگاه تو نزدش پیام بر
یا آنکه از جناب عزیزش خبر بیار
با من چنین بگفت غریب از ره وفا
گویا صلاح نیست ز کویش تو را گذار
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شعرهای «محمدرضا غریبی» نشان دهندۀ انس و آشنایی او با ادبیات کلاسیک ایران است. این، خوب است و خوب نیست. خوب است چراکه هرشاعری حتی اگر به قصد سرودن در آوانگاردترین فضاهای ادبی، شعر را شروع کند؛ از تسلط بر ادبیات فارسی و پیشینه هاو گنجینه هایش بی نیاز نیست و نخواهد بود.
آشنایی با ادبیات کلاسیک، راه رسیدن به راز و رمزهای زبان است. شاملو و اخوان و فروغ و سپهری که شاعران نوگرای موفق امروز بوده اند، هریک در زبان فارسی و پیشینه هایش دقیق شده اند و از هنرمندی های شاعران کلاسیک، خوشه چینی کرده اند. آیا می توان شاملو را خواند و از اگاهی شگرف او به راز و رمزهای زبان بیهقی شگفت زده نشد؟ برای این است که باید گفت به زبان فردا نمی توان رسید مگر این که بر زبان دیروز آگاهی عمیق داشت. از سوی دیگر خواندن و علاقه مندی فراوان به ادبیات گذشته، ممکن است خوب نباشد چرا که شاعر را در فضا و زبانی متوقف می کند که زبان و فضای ذهنی امروز نیست. شاعری که به زبان روزگار خود نمی سراید، چگونه می خواهد آینۀ زمانۀ خود باشد؟ به این دوست شاعرمان توصیه می کینم یک بار هرسه سرودۀ خود را از این منظر بازخوانی کنند. کدام بیت، کدام مصرع، کدام کلمه و کدام تصویری که در شعر ایشان است، به زبان و نگاه انسان امروز مرتبط است؟ در تاریخ ادبیات فارسی چندصد هزار مصرع مانند«ما را امید وصل تو در جان و در سر است» سروده شده و همۀ آن ها بخاطر تکراری و تقلیدی بودن به فراموشی سپرده شده است. حالا زمان آن است که همان مفهوم ها و دردها و دغدغه ها را به زبانی معاصر برای مخاطبانمان بازآفرینی کنیم، در این صورت شاعر زمانۀ خود خواهیم بود.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۱
محمدرضا غریبی » سه شنبه 17 بهمن 1396
سلام واحترام از وقتی که گذاشتید متشکرم و با دیگاه شما موافقم، امیدوارم بتوانم این مساله را با اهتمام حل نمایم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.