واقعاً می‌خواهید شاعر شَوید؟!




عنوان مجموعه اشعار : یک
شاعر : مصطفی مهاجر


عنوان شعر اول : عشق بازاری
عشق اینجا عشق بازاری است
عشق اینجا یک بدهکاری است
من ز دیگران عشق طلب دارم
عشق اینجا یکصد دلاریست
عشق اینجا روبه گرانی است
عشق فاز بچه پولداری است
عشق اینجا تورم زده است
یه چیز مرسوم گفتاری است
این عشق ها برگشت میخورند
عشق اینجا عشق بازای است

عنوان شعر دوم :جهان ما .
ما كه جهانمان مزين به نور الهی است
چرا چراغ هایمان فروزان نمیشود
جهان بعضی در اوجی به سر برد
جهان ما هيچگاه بکام نمیشود
اینجا پری رویان شیدایی میکنند
هیچ ماه منظری منظر ماه نمی شود
چون من مهاجرم پر از بی ثباتی ام
جای سعادتی شانه های ما نمی شود
بارها پیش خود حسینی قسم خوردم
اما وجود ما وجود اهورا نمی شود
در این جهان خیلی از اسلام دم زدند
هیچ اسلامی اسلام مصطفی نمی شود
داستان های کهن بیات گشته است
کسی به خوبی پور عنقا نمی شود
در زمین زارع همسایه ما
هیچ چیز تازه ای ابداع نمی شود
جهان ما جهان خلیفه عباسی است
مجرمی بززگ در آن اعدام نمی شود
برای دوختن زخم دردهایم
نخی در خرازی پیدا نمیشود
حکیمی بیارید چاره ای کند
دلم به ختم شعر رضا نمی شود
.

عنوان شعر سوم : پنجره های راه راه.
و من در پشت پنجره ها ایستادم
و آزادی به من زل میزند
دلبری میکند
نگاه میکند
مدام مدام مدام
شاید دوام بیاورم روزی
پاسخ دهم به این ندای بی صدا
شاید روزی در بر بگیرد مرا
زرق و برقش
و خواه ناخواه برق زند چشمانم چشمانش چشمانمان
شاید روزی بپرسد
چرا این همه پنجره
چرا این همه پنجره راه راه به سمت بیراه
شاید روزی دست دراز کند
و من دراز کف اتاق
خو گرفته باشم به پنجره ها
شاید روزی...
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
اجازه دهید قبل از ورود به بخش اصلی نقد این سه شعر، ببینیم اصلاً این سه شعر چه می خواسته اند بگویند؛ ضرورت انتقال چه معنایی، شاعر این سه شعر را واداشته است که آن ها را بنویسد؛ و در واقع، ذات معنایی و هسته ی مرکزی موضوع این سه شعر چیست؟ پاسخ به این سؤال، زمینه ی خوب و مساعدی برای پیش بردن بحث نقد بر بستر و زمینه ای روشن و استوار، فراهم خواهد نمود.
حرف حساب شعر نخست، پافشاری بر این نکته است و اعلام آن که: «عشق» [در این جا البته] عشقِ واقعی نیست و آفت زده و بیمار است. شاعر، عنوان این شعر را هم همان طور که انتظار می رود، «عشقِ بازاری» گذاشته است. اما ببینیم درد دل شعر دوم چیست؟ شعر دوم به طور خلاصه در قالب سؤال هایی هم راستا، می خواهد بپرسد که: چه مانعی بر سر راه بهبود جهان ما وجود دارد؟ البته در دل این پرسش ها، گلایه و شکایت از وضع موجود نیز، مکرّراً موج می زند. سومین شعر، ارائه دهنده ی تصویری معشوقه وار از «آزادی» است که در جایی دست نارسیدنی، آن بیرون، خودنمایی می کند و شاعر نمی داند که آیا خواهد توانست روزی به او برسد یا نه.
بگذارید همین جا آب پاکی را روی دست شاعر این سه شعر بریزم و عرض کنم که: اشعار ایشان در شکلِ فعلی، متأسفانه «شعر» نامیده نمی شوند؛ زیرا اشکالات فنّی زیادی دارند که باید برطرف شوند. امّا با وجود این ایرادهای محرز، یک نکته ی اساسی بسیار خوب در اشعار این شاعر وجود دارد: روح شاعرانه و بن مایه ی خیال شعری! به بیان دیگر، نویسنده ی این سه متن، از آنانی است که می دانند سفر چیست و راجع به آن احساس ضرورت هم می کنند؛ ولی نمی توانند به سفر بروند! در دل خود، میل و کششی به سوی جایی دارند و می کوشند هم که به آن سو گام بردارند، اما راه اصلی و درست را بر نقشه نمی یابند و دل به راه های فرعی می زنند. یا این که راه را هم حدوداً می شناسند، اما نمی دانند که باید با چه لباسی و چه کفشی در آن گام گذاشت.
دوست و برادر بزرگوار شاعرم، آقای مهاجر عزیز! شما در کار شاعری، ایده پرداز خوبی هستید و می دانید که چه جنس حرف هایی می توانند جامه ی شعر بپوشند و ارزش گفتن (توسط شاعر) و شنیدن (توسط مخاطب) را داشته باشند؛ ولی باید برای عرضه ی این ایده ها، ویژگی های فنی بیان شاعرانه را در سخن تان تقویت کنید. به روشنی معلوم است که در دو شعر نخست، قصد داشته اید که «شعر کلاسیک» (غزل) بنویسید. برای این کار، جز شاعرانه بودن آنچه که در محتوای سخن تان می خواهید بگویید، باید آگاهی های تان را در مورد دو نکته ی مهم «وزن» و «قافیه» تقویت کنید. در شکل فعلی، شاید بتوان محتوای سخن شما را (یعنی آنچه را که در بالا به عنوان روح کلام شما خلاصه کردم)، شاعرانه دانست، ولی کسی که با شعر فارسی و ضابطه هایش آشنا باشد، شوربختانه هیچ کدام از دو متن نخست شما را به عنوان «شعر» از شما نخواهد پذیرفت؛ تا وقتی که وزن آن دو متن را بر اساس قواعد علم عروض اصلاح نکنید و قافیه هاشان را بر اساس شرایط قافیه ی درست تغییر ندهید. در شعر سوم، چون قصد داشته اید که شعر آزاد بنویسید، طبعاً فقدان وزن و قافیه مخاطب را آزار نمی دهد اما در همان مورد هم باید بیاموزید که چگونه می توان با ترفندهای فرمی و لفظی و آرایه های معنوی، تخیلی را که جان مایه ی سخن شماست، در پیراهن خوش رنگ تری عرضه کنید.
بنابراین، به طور مشخص، برای شما سه پیشنهاد دارم: یکی این که کتاب هایی در زمینه ی آموزش عروض و قافیه مطالعه کنید و با تمرین بکوشید که وزن و قافیه ی صحیح را بیاموزید. دوم این که کتاب هایی در مورد آموزش آرایه های ادبی و صنایع ادبی تهیه کنید و مطالعه شان بفرمایید. پس از مطالعه ی این کتاب ها هم نیاز به قدری تمرین خواهید داشت؛ مثلاً در مورد هرکدام از موارد آرایه ای و فنّی مربوط به معانی و بیان و بدیع، باید بتوانید مثال های تازه و نامکرّری «خلق» کنید. پیشنهاد سومم برای شما کم زحمت تر است و پر لذّت تر؛ تا می توانید، از شاعران دیگر شعر بخوانید. هم شعر کلاسیک و هم شعر نو. هم از شاعران کهن و هم از شاعران امروز. مطالعه ی با دقتِ اشعار دیگران، معیارهای تجربی و عملی را در ناخودآگاه شما پس انداز و ذخیره خواهد کرد و به نوعی برای شما الگوی عینی فراهم خواهد نمود. پس از این که این سه پیشنهاد را برای مدتی پی گرفتید، خواهید توانست به خودتان تمرین و تکلیف بدهید و لازم خواهد بود که مدتی وقت تان را صرف نگاشتن تجربه های «صحیحِ» شخصی کنید. به شما اطمینان می دهم که پس از مدتی استمرار و مداومت و پی جویی و لجاجت، مشکلات فنی از شعر شما رخت خواهند بست و خواهید توانست اشعاری عرضه کنید که فاقد مشکلات فنی اولیه باشند.
البته اگر خیال می کنید که در این مرحله کار تمام خواهد شد، باید بگویم که این تصور اشتباهی ست. در این مرحله، تازه کار جدی و اصلی شما آغاز خواهد شد. هنگامی که بتوانید ایده های شاعرانه ی خود را در قالبی سالم عرضه کنید، تازه باید قدر سلامت کارتان را بدانید و برای شکر این نعمت، مستمراً به دنبال خلق اشعاری باشید «مبتنی بر جهان شخصی خودتان»؛ اشعاری که مال خود شما باشند و حتی الامکان پیش از شما سابقه نداشته باشند؛ در جزئیات و کلّیات شان. طبیعی است که حصول چنین درجه ای، خودش مقدمه ای پرزحمت نیاز دارد شامل رسیدن به جهان بینی شخصی و زبان شخصی و ترفندهای فنی شخصی و موضوعات اساسی و اصلی شخصی. ملاحظه می کنید که کار، به هیچ وجه آسان نیست. مردانگی می خواهد و پایمردی و مداومت و زحمت.
اگر حوصله کردید و به آن جایگاه رسیدید، تازه باید بکوشید که پیش از هر چیزی «شاعر» باشید؛ پیش از هر عنوان حقوقی دیگری که خود را با آن به دیگران و به جهان معرفی می کنید. شاعریِ تمام وقت، شما را از خیلی از آرزوهاتان جدا خواهد کرد یا دست کم بین شما و رسیدن به آن آرزوها سد خواهد کشید! از بسیاری از مواهب زندگی عادی محروم خواهید شد و نوشتن همچون سنگ سیزیف، باری بر زمین ناگذاشتنی بر دوش شما خواهد شد؛ لذتی خواستنی آمیخته با رنج مداوم. در این منزل، شعر، به معشوقه ی آزارنده ولی دوست داشتنی شما تبدیل خواهد شد که همه ی توجه شما را تنها برای خودش خواهد خواست. و البته با کم ترین بی توجهی، شما را برای مدتی ترک خواهد کرد! نه خواب راحتی خواهید داشت که شعر در آن شما را با خودتان فارغ بگذارد و نه وقت آزاد و بی شعری برای پرداختن به بسیاری از چیزها که از قضا در زندگی عادی لازم و خواستنی هستند. شعر، همه ی خلوت شما را تصاحب خواهد کرد و چونان طاعونی شما را از دیگران جدا خواهد نمود. طبعاً زندگی اجتماعی تان آفاتی خواهد یافت. کم تر حاضر خواهید شد خلوت خود را با «با دیگران بودن» تاخت بزنید. بسیاری از وظایفی را که اجتماع و خانواده و دوستان از شما انتظار دارند، معطل و تعطیل خواهید گذاشت تا شعرتان از کف تان نرود. اگر بخت یارتان باشد و جدا از علاقه و کشش درونی خودتان، از نگاه دیگران (مخاطبان شعرتان) هم شاعر شاخصی به شمار آیید، تازه خواهید فهمید که این توفیق و اعتلا، تضمین کننده ی پیروزی و کامکاری مالی در زندگی شما نیست و جز همان عشق بازی شخصی میان شما و شعر، و احتمالاً مختصر احترامی که اندک دوستداران حقیقی شعر برای شخص شخیص شما قائل خواهند بود، شعر شما، کم تر می تواند سود دیگری برای شما رقم بزند.
تصور کنید که به ناگزیر و بنا بر ضرورتِ شاعرانگی، بخش اعظم عمرتان را صرف و خرجِ شعرتان کرده اید و آن را به اهتزاز رسانده اید، اما حالا مثلاً با انتشار اشعار خوبی که حاصل سه چهار سال کار جدّی شماست، کمتر از حقوق یک ماه یک کارگر دست شما را می گیرد؛ آن هم با هزار منّت و امّا و اگر! در چنین شرایطی، نکته ی بسیار دردناک تر این خواهد بود که نگاهی به دور و برتان بیندازید و ببینید که هزاران نفر همچون شما و در سطح شاعری شما در بین همزبانان شما نفس می کشند و شما یکی از هزارانی هستید که عمرش را صرف دلش کرده است و فارغ از میزان کوششش، به قدر استعدادش پاسخ درخور گرفته است. این یعنی این که تنها سود شما از ماجرای شعر، صرفاً همان لذتی بوده که شما از نوشتن هر شعر برده اید؛ و علاوه بر این که این اهتمام، زندگی مرفّهی نصیب شما نکرده و خیلی از دوستان و نزدیکان را هم از اطراف شما تارانده، تازه تضمینی هم برای شهرت و ماندگاری معنوی شمایی که یکی از هزاران شاعر همسطح خودتان هستید، وجود ندارد... بسیار خُب، امیدوارم توانسته باشید چنین وضعیتی را لااقل تصوّر کنید...
پس از تصوّر این منازل، اگر باز هم مایلید که زندگی تان را خرج شاعر شدن و شاعر ماندن کنید، بسم الله! اگر با وجود این توضیحات تلخ و شیرین، همچنان تمایلی برای ادامه دادن راه شاعری در دل خود حس می کنید، باید به شما تبریک بگویم و عرض کنم که حتماً همّت کنید و این مسیر را ادامه دهید. چنین راهی با وجود چیزهای زیادی که از شما سلب خواهد کرد، چیزی به زندگی شما خواهد افزود که چندین برابر جای ناداشته ها را برای شما پُر خواهد کرد. و با آن که باورکردنی نیست، در پایان، احساس خواهید کرد که بازی زندگی را بُرده اید...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.