نکات




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : برف
ای دختر برف از آسمان‌ها چه خبر
از خانه‌ی آخر روان‌ها چه خبر

از پشت هزار پرده‌ی رازآلود
از کنه جهان و از نهان‌ها چه خبر

مانده‌ست درخت و باغبانش رفته
از باغ بهشت و باغبان‌ها چه خبر

ای دختر پیر برف، ای گیس‌سپید
از کودکی‌ام، از آن زمان‌ها چه خبر

می‌باری و آب می‌شوی روی زمین
از گریه‌ی اشتیاق جان‌ها چه خبر

از ابر به ابر، لاجرم در سفری
از ذات یگانه‌ی جهان‌ها چه خبر

آنقدر که دیده‌ای بگو، از بالا
از مضحکه بودن گمان‌ها چه خبر

ای دختر برف جای پاها چه شدند
از رد عبور بی‌نشان‌ها چه خبر

ای دختر برف، بی‌زبان باش و بگو
از درک زبان بی‌زبان‌ها چه خبر

اینجا همه زندانی زندان خودیم
از حس رهای بی‌کران‌ها چه خبر

عنوان شعر دوم : .

تو باش و جلوه‌گری کن، برای شب سحری کن
برای این گِل بی‌دل، بچرخ و کوزه‌گری کن

دلم قرار ندارد، شبی که یار ندارد
بیا و این پسرک را، شبی چنین پدری کن

چنین شبی خودِ ترسم، مگر که با تو نترسم
بمان و در پس ترسم، بخند و پرجگری کن

دلم که رفت و نیامد، سرم که عقل ندارد
دلم تو باش و سرم هم، در این سراچه سری کن

نه جرأتی که بمانم، نه زهره‌ای که برانم
بخواه تا بتوانم، مرا دوباره جَری کن

بگیر دست مرا هم، که با تو، با تو بیایم
قدم قدم، دم و وادَم، کنار من سپری کن

عنوان شعر سوم : .
تو مثل آینه‌ای، من شبیه موی پریشان
مرا به من بنما در جهان آینه‌داران

تو مثل ابری و من آن بهارزاده‌ی نورس
چقدر منتظرت باشم ای تولد باران
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، به مرور نقادانه ی دو غزل و یک دوبیت خواهیم پرداخت. غزل نخست، غزلی ست خطاب به برف که شاعر در آن برف (شاید کنایه ای از ناپایداری و سردی) را بهانه کرده تا حرف هایی دیگر و حرف هایی اساسی تر بزند؛ سخنانی از سر درد (دردهای فلسفی و وجودی؟) که ظاهراً ارتباطی با برف و طبیعت ندارند. ردیف این شعر، معنای محوری غزل را این قرار داده که شاعر در پی خبرپرسی از چیزی ست و سر درآوردن از آن؛ چیزی که یحتمل، خبرش در جهان بالاست و برف از آن خبر دارد. با آن که «ها»ی جمع جزئی از ردیف است و شاعر ناگزیر از تکرار و لحاظ کردن آن (جمع آوردن تمام قوافی) بوده، ولی طبیعت کلام در تمامی ابیات حفظ شده و جایی جمع بودن قافیه توی ذوق نزده است. حضور برخی تناسبات لفظی و معنایی مانند «نهان/ جهان»، «باریدن و آب شدن برف / گریه»، «ذات یگانه / جهان ها» نیز زبان شعر را پربارتر و غنی تر کرده است. در مجموع در ابیات زیادی از این غزل، شاعر سطر نخست بیت را به خوبی در تناسب با سطر دوم (که طبیعی ست که حضور قافیه و ردیف، شاعر را برای ساخت آن نسبت به سطر نخست بیشتر در تنگنا قرار داده باشد) ساخته است؛ مثلاً به تناسب «نهان» سطر دوم، شاعر از «هزار پرده ی رازآلود» سخن گفته و در تناسب با «کودکی ام؛ آن زمان ها»، «دختر پیر برف؛ گیس سپید» را آورده و به تناسب «نشان ها» در سطر نخست از «جای پاها» سخن گفته است. این غزل ده بیتی، در مجموع غزل خوب و خوش ساختی از آب درآمده و جز دو سه نکته ی فرعی، سخن چندانی به انتقاد در مورد آن نمی توان گفت. یکی این که چرا «دختر» برف؟ حقیقت این است که در شعر، جز بیتی که برف در آن «پیردختر» نامیده شده (و سپیدی مو بر سر پیران آن را اقتضا و توجیه می کند)، دلیلی محکم برای دختر نامیده شدن برف نمی یابیم. از همین رو باید دختر نام گرفتن برف را در ابیاتی مانند «ای دختر برف از آسمان ها چه خبر / از خانه ی آخر روان ها چه خبر / ای دختر برف جای پاها چه شدند / از رد عبور بی نشان ها چه خبر / ای دختر برف بی زبان باش و بگو از درک زبان بی زبان ها چه خبر» غریب و بی توجیه ارزیابی کنیم. نکته ی دوم، در مورد بیت سوم است. آیا شاعر با بیان این که: «مانده ست درخت و باغبانش رفته» می خواسته به «خدا مرده استِ» نیچه اشاره کند؟ راستی این باغبان کیست؟ و اگر خداست، پس چرا در سطر بعدی (باغبان ها) جمع آورده شده است؟ نکته ی سوم، در مورد مبهم بودن معنای برخی ابیات است. مثلاً با توجه به این که شاعر در بیت نخست غزلش آسمان را خانه ی آخر روان ها نامیده، طبیعی ست که ما در بیت «می باری و آب می شوی روی زمین / از گریه ی اشتیاق جان ها چه خبر»، این «جان ها» را همان «روان ها»ی ابتدای شعر در نظر بگیریم. حالا این پرسش پیش می آید که اگر شاعر در این بیت خواسته باریدن برف را گریه ی شوق آن روان های بالانشین فرض کند، آن جان ها و روان های آسمان نشین، چرا می گریند و به چه چیزی مشتاقند؟ این ها پرسش هایی هستند که بیت در مورد آن ها به ما پاسخی نمی دهد و سکوت کرده است. یا در بیت «ای دختر برف بی زبان باش و بگو / از درک زبان بی زبان ها چه خبر» تعقید عجیبی نهفته است. اولاً شعر، ما را در این مورد توجیه نمی کند که بالأخره شاعر، برف را «بی زبان» می پسندد یا «گویا»؟ از برف می خواهد بی زبان باشد یا بگوید؟ وانگهی آن «بی زبان ها»ی سطر دوم کیستند که شاعر از برف می خواهد در مورد درک زبان آن ها سخنی به شاعر بگوید و خبری بدو برساند؟ آیا خود برف؟ آیا آدمیان زنده ای که شاعر و آن ها زبان همدیگر را نمی فهمند؟ آیا مردگان بی نشانی که در بیت قبل از آن ها سخن گفته شده بود؟ می بینید که بیت، در مجموع بیت پیچیده ای شده و با آن که ظاهرش به دلیل بازی با کلمه ی زبان، غلط انداز از آب درآمده ولی به هیچ وجه بیت موفقی نیست. در بیت آخر هم به دو نکته ایراد دارم؛ یکی این که «زندان» را حشو می پندارم و گمان می کنم «زندانی خودیم» به اندازه ی کافی گویا هست و اگر هم قرار باشد کلمه ی دیگری بین این دو بیاید باید چیزی منسوب به «خود» باشد و نه زندان مکرر. با «حسِ رها» هم چندان موافق نیستم و آن را بیان مطلوبی نمی بینم. با این دو سه نکته ای که در آخر عرض شد، این پیشنهاد هم خالی از لطف نیست که شاعر، ابیات مورد دار را حذف کند و شعر را در همان هفت هشت بیت ببندد که بتواند خیالش از بابت اطناب مملّ آن هم راحت راحت باشد. غزل دوم هم غزل خوب و دلنشینی ست. همان طور که شاعر بنای وزن شعر را بر دُوری بودن و قرینه بودن درون مصراعی گذاشته است، در داخل بیت ها هم قرائن زبانی کم و بیش تعبیه شده اند و ما را با ترنم موسیقی و دیگر تناسبات شان همراه می کنند؛ مانند «گِل بی دل»، قافیه های درونی «قرار و یار» و «بمانم و برانم و بتوانم» و «هم و بیایم و دم و وادم»، نقش محوری «سر» در بیت چهارم، «دل و سر» در همین بیت. دست و دلبازی شاعر در سطر نخست، که قافیه ی جلوه گری را در همان میانه ی مصراع نخست شعر خرج کرده نیز علاوه بر القای احساس اعتماد به نفس شاعر، حس موسیقایی خوبی به مخاطب می دهد. از کاربرد صمیمانه ی «دم و وادم» به جای «دم و بازدم» هم لذت می بریم و باید اعتراف کنیم که این کاربردِ اندکی غیرمکتوب تر و محاوره ای تر هم در بافت و بدنه ی زبانی شعر خوش نشسته است. اما در این شعر هم سه مورد هست که به نظرم دلچسب نمی آید. یکی بیت دوم است که سطر نخست آن خواسته است مقدمه ای برای سطر دوم بسازد ولی بحث را به رابطه ی عاشق و معشوقی (یار) کشانده چیزی که امتدادش به رابطه ی پدر و پسری سطر دوم می رسد و فضا را در ذهن مخاطب نامنسجم و پریشان می کند. امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم. علاوه بر این که معلوم نیست آن «چنین» در سطر دوم به چه گونه ای از تعاملات اشاره دارد و جز ماجرای وزن برای چه در آن میانه آمده است. مسأله ی بعد، در مورد بیت سوم است و تکرار «ترسم / نترسم / ترسم» در آن. این حقیقت را از برادر کوچک تان بپذیرید که تکرار همیشه سودمند نیست. مخصوصاً در چنین سه جایگاهی که به شکل سنتی مخاطب در آن انتظار شنیدن قافیه ی درونی یا رها گذاشتن موسیقی در وزن دوری را دارد. به نحو جمله یا منطق این بیت هیچ ایرادی نمی توان گرفت اما به نظرم می رسد که تکرار «ترسم» در این موضع بیش از آن که سودمند بوده باشد، به موسیقی و لحن بیت لطمه زده است. و البته می دانم که این نظرم تا حد زیادی سلیقی ست. همین ایراد را به بیت چهارم هم دارم. به نظرم اصرار بی مورد شاعر به تکرار «سر» در این بیت، به شعر ضربه زده است. در این بیت، جز «سراچه»، استعمالِ دو «سرِ» قبلی اش را نمی پسندم. این بیت، مشکل دیگری هم به گمانم دارد. در میان قوافی این غزل، به نظرم «سری کردن» تنها قافیه ای ست که خوش ننشسته و جا نیفتاده است. کاربرد «سری کردن» (با آن که معنایش را می فهمیم) نه بر سنت زبانی کهنی متکی ست و نه توانسته بدعت دلچسبی را بنیان بنهد. شعر آخر، که به دلیل وزنش نمی توانیم رباعی یا دوبیتی بنامیمش، ظاهراً قالبِ «دوبیت» دارد. با این حال، چنین به نظرم می رسد که این شعر، بیشتر یک غزل ناتمام است تا شعری مستقل در قالبی مهجور. لااقل می توان پذیرفت که این شعر، چنین ظرفیتی (غزل شدن) را دارد و در حالت کنونی، چیزی جز شعری ناتمام به نظر نمی رسد. تنها نکته ی قابل اشاره در این شعر، این است که با «تولد باران» خطاب شدن مخاطب شعر، موافق نیستم و این به نظرم خطاب دلنشینی نیست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 4 روز پیش
سلام و عرض ادب و احترام. بی‌نهایت سپاسگزارم از محبت و لطف شما عزیز بزرگوار. هر آنچه که پیش‌تر در نقدهای پیشین و اینجا پای نوشته‌ام فرموده‌اید، بی‌تعارف، کاربردی و مفید است. شرمنده می‌شوم از این که گاهی ایراد و اشکالی در نوشته‌هام هست که تکراری‌ست یا خیلی ابتدایی و کودکانه است. ممنونم که وقت می‌گذارید و دقت می‌فرمایید و راهنمایی‌ام می‌کنید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.