در ستایش شعری که تازه نیست




عنوان مجموعه اشعار : بی مجموعه
شاعر : سعید علی زاده


عنوان شعر اول : ترجمان عشق
ای ترجمان عشق و طنین هزارها
ای باعث رسیدن گلها ، بهارها
ای هر چه هست و بوده و می آید عاقبت
خواهند کرد بر قدمت افتخارها
زیبا ترین بهانه ی هستی وجود توست
پایانِ نابِ کهنه ترین انتظارها
ای آنکه با هوات نفس می کشد نسیم
بارانِ روح بخشِ دلِ شوره زارها
باز آ که تشنه اند جهان و جهانیان
هستی تو منشأ همه ی چشمه سارها
آیینه ها گرفته غبار و کدر شدند
باز آ بشوی از آینه هامان غبارها
کی می رسی که چهره ی شان بر ملا شود
اهلِ ریا و مکر و همه نابکارها
باز آی تا جهان شنود بانگ عدل را
باز آ قرارِ جان و دلِ بی قرارها

سعید علی زاده

عنوان شعر دوم : گناه
اگر که دل به تو دادم گناه از من نیست
که سهم عقل در این عرصه قدر ارزن نیست

دمی که دل بپسندد ، هر آنچه منطق هست
به حد یک سر سوزن ، ز خدشه ایمن نیست

برای اینکه کسی فاتح دلت بشود
به خط و خال و به لشکر نیاز حتما نیست

به یک نگاه فقط می شود که دل را باخت
دل است ، تکه ای از سنگ یا که آهن نیست

مگر که می شود عاشق نشد به همچو تویی
که در جهان به تو حتی شبیه یک تن نیست

اگر که دل به تو دادم گناه از خودِ توست
که جز تو هیچ دلیلی برای بودن نیست

سعید علی زاده

عنوان شعر سوم : آئینه ی خدا
خدادر کربلا بی شک تو را آیینه ی خود کرد
و کارت یک جهان را عاشق دیرینه ی خود کرد

تویی فرزند حیدر، آنکه این دنیای فانی را
به معنی کمتر از نعلین پر از پینه ی خود کرد

تو بودی تشنه ی لبیک اما خنجری از جهل
تو را سیراب در گودال از هر کینه ی خود کرد

تو ای خون خدا، جاری شدی در هر رگ تاریخ
زمین شش گوشه ی قبر تو را گنجینه ی خود کرد

جهان در لحظه های انتظار ی سخت ... بر نامت
توسل جست و آن را ذکر هر آدینه ی خود کرد

سعید علی زاده
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
همه از «لزوم تازگی در شعر» سخن می گویند و حق هم دارند. شعر ایده آل مخصوصاً در دوران معاصر (منظورم بعد از مشروطه است) همواره شعری دانسته شده که شاعر در آن، چیزی به اشعار پیش از خودش افزوده باشد. از جهتی، معنای خلق و آفرینش هنری هم همین است؛ این که هنرمند از نگاه خودش دنیای جدیدی در اثرش بیافریند که پیش از آن سابقه نداشته بوده باشد. این دغدغه، البته از منظری دغدغه ی جدیدی نیست و از دیرباز شاعران کهن فارسی هم آن را داشته اند؛ مولوی می گوید: «هین! سخن تازه بگو تا که جهان تازه شود». اما حقیقت آن است که قدیمی ها اگر از لزوم تازگی در شعر (و هنر) سخن می گفته اند، حرف شان بیشتر ناظر بر جزئیات سخن پردازی (مواردی مانند مضمون سازی های تازه و...) استوار بوده و نه بر تغییری بنیادین در «نوع» شعر؛ چرا که چه بسا آنان هم می دانسته اند که جز معدودی از هنرمندان که واقعاً دنیای جدیدی به نام خود ثبت می کنند و سبک و گونه ای خاص از شعر (یا هر هنر دیگری) به نام شان شناخته می شود، بقیه (قاطبه ی هنرمندان رده های بعدی) موفق نمی شوند که دنیایی از بُن تازه بنا کنند. ما امروزه از شعرهای «خیام وار»، «مولاناوار» و «خاقانی وار» سخن می گوییم و به راحتی هم منظور همدیگر را از این قبیل نام گذاری ها می فهمیم. این ها کسانی هستند که با تغییر و درونی کردن زوایای مختلف آثارشان، فضایی منحصر به خودشان رقم بزنند. امّا پس چرا در آغاز این یادداشت گفتم که «شعر ایده آل مخصوصاً در دوران معاصر همواره شعری دانسته شده که شاعر در آن، چیزی به اشعار پیش از خودش افزوده باشد» و این شدت از تازه جویی را به دوران معاصر منحصر کردم؟ به این دلیل ساده که گمان می کنم پیش از این دوره، کسی تا این اندازه و به این شدت، از شاعران انتظار تغییر در کلیات و رسیدن به فضا و بیان شخصی را انتظار نداشته است. شاعران قدیمی تر، اوج انتظارشان از شاعران جوان تر این بوده است که با حفظ فضاهای کلّی شعر قدما، جزئیات تازه ی کشف شده و خلق شده توسط خودشان را در شعرشان رقم بزنند. حتی گاهی اصرار داشته اند که در کلیات سبکی، شاگردانی مقلّد خودشان یا قله های قبلی تربیت کنند. چیزی که نمی توان انکارش کرد، این است که تأکید بر تفاوت عمده در شعر هر شاعر، مسأله ی معاصرتری ست و گمان می کنم از دوران مشروطه آغاز شده و بعد از نیما به اوج رسیده است. دو دلیل طبیعی و روانی عمده اش هم ـ اگر از من بپرسید ـ یکی شخصی تر شدن و فردی تر شدن همه ی شئون زندگی اجتماعی معاصر انسان ایرانی در این سال های متأخر است، و یکی دیگر، اثرات ایستایی و درجا زدن و رکودی که شعر ما در دوران «بازگشت» با آن رو به رو شده بوده است. با این وجود، عاقل کسی ست که به آسانی گول فضای غالب را نخورد و کمی استدلالی تر به این موارد نظری و زیربنایی بیندیشد. واقعاً افراط در نوجویی تا چه حد جواز دارد و شکستن چهارچوب ها تا کجا پذیرفته است. به گمانم نیندیشیدن به همین بدیهیات است که باعث شده در دوره هایی شاهد محصولات عجیب و غریبی به نام هنر مدرن و فرامدرن باشیم. برای جمع بندی این بحث مقدماتی، گفتن این نکته ضروری ست که: در لزوم و اهمیت تازگی هنری هیچ سخنی نیست؛ سلّمنا... ولی چه بسا برخی تکرارهای سبکی در فرازهایی به کار شاعر بیایند و در شعر کارکردی بیابند که باعث شود دست و دل ما در قدغن کردن و حکم حرمت جاری کردن کلّی و قطعی درباره ی این موضوع اندکی بلرزد. نمونه اش؟ نمونه ی مصداقی اش «حافظ»؛ که با خبرگی و زیرکی روی موضوعاتی دست گذاشته که دغدغه های سرمدی و بدون تاریخ مصرف همه ی انسان ها در همه ادوار به نظر می رسند. یا اگر بخواهیم بحث را به این سه شعری که در این صفحه پیش روی ما هستند پیوند بدهیم، باید از اندک بودن تنوع «توصیف معشوق» در طول شعر معاصر فارسی یاد کنیم. یعنی چه؟ یعنی این که اگر من از شما ـ به عنوان شاعر ـ بخواهم که عبارتِ خطابیِ: «ای ...» را به شکل استعاری و تشبیهی با توصیفی عاشقانه خطاب به معشوق پُر کنید، به احتمال بسیار بسیار زیاد، نتیجه عبارتی خواهد شد که در یکی از اشعار کهن فارسی هم سابقه داشته است. به این ترتیب، در آن دسته از اشعار خطابی که قصد اصلی شان توصیف معشوق است و رسالت خود را این قرار داده اند که طرف خطاب شان را با توصیفی عاطفی خطاب و وصف کنند، کم تر می توانیم انتظار داشته باشیم که حاصل کار، شعری باشد مشحون از تعابیر تازه و غیرمکرر. بعد از شعرهای عاشقانه ی خطابی و وصفی، شاید پرتکرارترین نعت ها در شعر «انتظار» رقم خورده باشد؛ شعرهایی که با موضوع انتظار موعود سروده شده اند و طبیعتاً انتظارات مشخص و مکرری مانند آمدن بهار و باریدن باران و وفور نعمت و برکت و از بین رفتن ظلم و جور و جاری شدن عدالت و... را مطرح می کنند. درست عین چیزی که در نخستین غزل از سه غزل بالا شاهدش هستیم. در این جا بیشتر از آن که قصدم تأکید بر «لا یمکن الفرار» بودن این قبیل تکرارها باشد، تأکید و تکیه بر این نکته است و طرح کردن این پرسش که: آیا اصولاً هیچ فایده ای بر این قبیل تکرارها مترتّب نیست؟ من که می گویم هست! چرا؟ ببینید؛ لابد شنیده اید و یادتان هست که اعتقادات دانشمندان درباره ی فرایند «دیدن» چه سیری داشته است؟ ماجرا خیلی عجیب است؛ روزگاری عده ای گمان می برده اند که از چشم ما نوری بر اشیاء افکنده می شود و باعث می شود که رؤیت پذیر باشند. بعد از آن عده ای بر این باور بوده اند که از خود اشیاء نوری برمی آید که به ما اجازه ی دیدن شان را می دهد. نهایتاً دانشمند پدرآمرزیده ای پیدا شده و این مطلب را جا انداخته که نخیر، در واقع همان نوری که از خورشید و دیگر منابع نوری بر اشیاء می تابد است که به چشم ما منعکس می شود و این باعث می شود که ما چیزها را ببینیم. چیزی شبیه همین نظرات پراکنده در مورد ارتباط معنای متن با مؤلف و مخاطب هم ابراز شده بوده است؛ روزگاری فقط مؤلف را موجد معنای متن محسوب می کردند. بعد از آن عده ای با تابلوی مرگ مؤلف و با چراغ نظریات هرمنوتیک به کُل نقش مؤلف را انکار کردند و نه تنها کشف، بلکه تولید و خلق معنا را هم فقط به مخاطب منحصر دانستند. تا این که نهایتاً دو طرف صلوات فرستادند و به حد وسطی از نقش همزمان مؤلف و مخاطب در معنابخشی به متن رضایت دادند. در این مورد خاص، حقیقت این است که متن هنری پس از نگارش و انتشار از دسترس مؤلف دور می شود و یکی از وسایلی که از راه دور مؤلف را در معنابخشی به متن کمک می کند، پیدا کردن پیش داشته های ذهنی مخاطب و جاسازی آن ها در متن است. در واقع لبّ مطلبی که می خواهم بگویم این است که گاهی به کمک برخی از تکرارهای سبکیِ مفید است که مؤلف از ذهنیات مخاطب برای القای مفاهیم مورد نظر خودش بهره می گیرد. این چیزی ست که می تواند اتفاق بیفتد و مفید هم باشد. با این مقدمه که به نظرم مطرح کردنش لازم بود، و با ذکر این نکته که در مجموع، شاعر این سه شعر را شاعر توانایی دیدم، به طور اجمالی فقط نکاتی را که در این سه غزل شایان اصلاح می دانم عرض می کنم و مطلب را از این طولانی تر نمی کنم؛ این موارد عمدتاً زبانی هستند. در غزل اول، «هوات» به جای «هوایت» آشکارا در اثر غلبه ی وزن بر شاعر استعمال شده و کلمه با بافت زبان دیگر فرازهای غزل منطبق نیست. همین طور «تو» در «هستی تو منشأ...» می توانسته نباشد و حشو به نظر می رسد. «گرفته غبار» هم به جای «غبارگرفته» خوش ننشسته. در دومین غزل، با استفاده از «حتماً» به طور کلی مخالف نیستم ولی باور دارم که این کلمه در جای فعلی اش در آن سطر، خوش ننشسته و احتمالاً فقط قافیه بودنش حضورش در آن جای دستوری را اقتضا کرده است. همین نکته را در مورد «فقط» در «به یک نگاه فقط می شود که دل را باخت» هم می توان گفت. مخصوصاً که آن «که» هم در آن میانه از حیث دستوری ضرورت نداشته و تنها وزن را پر کرده است. همین نکته ای که در مورد «حتماً» و «فقط» گفتیم را در مورد «حتی» (در: که در جهان به تو حتی شبیه یک تن نیست) هم می توان گوشزد کرد. با تعبیر «عاشق شدن به کسی» به جای «عاشق کسی شدن» هم موافق نیستم. در سومین غزل، بیان این مصراع را دلچسب نیافتم: «تو را سیراب در گودال از هر کینه ی خود کرد»؛ مخصوصاً حضور «هر» را در این سطر نپسندیدم. با این حال، در مجموع، شعرها را می توان شعرهای خوبی ارزیابی کرد؛ شعرهایی که شاعرشان توانسته در مضمون سازی و گام به گام پیش بردن مطلب در عین حفظ انسجام در کلّیت شعرها توانایی اش را به خوبی به رخ بکشد.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۳
سعید علی زاده » یکشنبه 26 فروردین 1397
سلام جناب آسمان، بسیار سپاسگزارم از اینکه وقت گرانبهاترین رو در اختیار بنده گذاشتید. نقدتون بسیار آموزنده و به جا بود، امیدوارم بتونم با استفاده از تجربیات و دانش شما و سایر اساتید، سروده های بهتری رو قلم بزنم. در پایان از همه ی منتقدان سایت نقد شعر تشکر می کنم.
سعید علی زاده » یکشنبه 26 فروردین 1397
سلام جناب آسمان، بسیار سپاسگزارم از اینکه وقت گرانبهاترین رو در اختیار بنده گذاشتید. نقدتون بسیار آموزنده و به جا بود، امیدوارم بتونم با استفاده از تجربیات و دانش شما و سایر اساتید، سروده های بهتری رو قلم بزنم. در پایان از همه ی منتقدان سایت نقد شعر تشکر می کنم.
محمّدجواد آسمان » دوشنبه 27 فروردین 1397
منتقد شعر
درود بر آقای علی‌زاده‌ی بزرگوار. من هم از طرف خودم و دیگر دوستان سایت، از لطف و اعتماد شما سپاس‌گزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.