سنگچینی از اجاقی خرد




عنوان مجموعه اشعار : ۴
شاعر : سبحان ملک‌محمدی


عنوان شعر اول : عاشقی کار سری نیست که بر بالین است
عشق آن است که شوریدگی‌اش آیین است
"عاشقی کار سری نیست که بر بالین است"*

کنجِ ازلت منشین، در پیِ محبوب برو
بُلبلی گفت که گُل آن طرفِ پرچین است

به خدا خورد قسم ملحدِ عاشق‌ پیشه:
دین همان عشق، ولی عشق خودش بی‌دین است

گرمیِ دوست نباشد، غمِ دی‌ماهم من
با حضورش همه دم، آخرِ فروردین است

"اِسمَع" و "اِفهَم" و این چند صباح عاشق شو
که فقط مُرده‌ی تو، منتظرِ تلقین است

*تضمینی از اشعار سعدی...

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : آرش شفاعی
یکی از بزرگترین کارهایی که نیما در شعر امروز ایران صورت داد، این بود که شعر را از سلطه و سیطرۀ مطلق ذهنیت نجات داد. او به شاعران آموخت که باید از کلی گویی و ذهنی گویی دست بردارند. مبحث «ذهنیت» و «عینیت» یک بحث گستردۀ فلسفی، هنری است و نمی توان درچند خط آن را به طور مختصر آموخت و آموزاند. اما تنها برای آشنا شدن ذهن دوستان شاعرمان مثالی از شعر خود نیما می زنیم تا متوجه شویم منظور او از ذهنیت چیست.
نیما شعری دارد به نام «اجاق سرد».
مانده از شبهای دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاق خرد
اندر او خاکستر سردی
همچنان کاندر غبار اندودۀ انديشه‌های من، ملال‌انگيز
طرح تصويری درآن هر چيز
داستانی حاصلش دردی
روز شيرينم که با من آشتی بودش
نقش ناهمرنگ گرديده
سرد گشته، سنگ گرديده
با دم پاييز عمر من کنايت از بهار روی زردی
همچنان که مانده از شبهای دورادور
بر مسير خامش جنگل
سنگچينی از اجاق خرد
اندر او خاکستر سردی
شاعر می خواهد دربارۀ روزگار ملال انگیز امروز خود صحبت کند. می‌خواهد بگوید که من یک زمانی خوشحال و خوشبخت بودم و امروز از آن روزگار خبری نیست. شاعری که درگیر ذهنیت است، احتمالاً شعر خود را با اینچنین عباراتی آغاز می کند: روزهای شاد پیشین رفته اند/ روزهای شاد شیرین رفته اند....!
اما در اینجا شاعر، شعر خود را به جای آه و افسوس و دریغا، با تصویری شروع می‌کند که بسیار تأثیرگذار است. او ابتدا یک سنگچین سیاه شده را در مسیر جنگل به ما نشان می‌دهد. سنگچینی که مشخص است چند روزی پیش در آن آتشی گرم بوده است و امروز جز خاکستر سردی در آن نیست. بعد شاعر خودش را به همین سنگچین سرد تشبیه می‌کند و می‌گوید من هم مثل این سنگچین روزی آتشی در دل داشتم و دلگرم بودم اما امروز سرد و خاموش مانده‌ام.
در شعر «سبحان ملک محمدی» این نگاه غایب است. همه چیز، ذهنی است. نمی توان تصویری ملموس، حسی و قابل درک از حرف های شاعر داشت. «کنج عزلت» که شاعر از آن سخن می گوید، کجاست، چه ویژگی یی دارد؟ «محبوب» کیست؟ چه شکلی است؟ انسان است؟ قد و بالا و قیافه ندارد؟ چرا شاعر در همۀ شعر گوشه ای نشسته است و به دیگران امر و نهی می کند؟ کنج عزلت منشین، عاشق شو و ... نسبت شاعر با شعر چیست؟ کسی که شاعر او را نصیحت می کند کیست؟ خودش یا دیگری؟ اگر خودش را نصیحت می کند چرا اینقدر متکلفانه و ادبی با خودش حرف می‌زند و اگر دیگری را نصیحت می کند چرا ما دربارۀ آن دیگری هیچ چیزی نمی دانیم؟ وقتی کلی حرف بزنیم، این همه سوال‌های مهم و بی جواب در شعر ایجاد می شود که باعث می شود مخاطب از شعر دلزده شود. یکبار دیگر سعی کنید با این نگاه به شعرتان خیره شوید.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.