فقط یک گام تا عالی شدن



عنوان مجموعه اشعار : مرگ شعر
عنوان شعر اول : ای وای از این غم غریبی
هر چند که عشق زاده ام من
از عشق نبرده ام نصیبی
آدم پدر من است و من هم
طفلی که نخورده است سیبی
من خواب کویر دیده ام چیست
تعبیر چنین غم عجیبی
ابلیس میان خواب من بود
با زمزمه های "یا حبیبی"!
حوا نکند نهفته باشد
در سرخی سیب ها فریبی؟
این دست تو است یا که ابلیس
این داغ تب است یا طبیبی؟
یک عمر عصاره ی صبوریست
مرگی پر درد و ناشکیبی
دورم زبهشت آشنایی
"ای وای از این غم غریبی"

عشق زاده=زاده ی عشق

عنوان شعر دوم : ساکن یک کوچه ی بارانی
با همه ی طبع بیابانیم
ساکن یک کوچه ی بارانیم
ماه منی، پنجره ام آسمان
عاشق شبهای چراغانیم
"خوب ترین حادثه می دانمت"
حیف که حتی تو نمی دانی ام
گرچه که یک پنجره در بین ماست
دورتر از یوسف کنعانیم
آه از این فاصله های دریغ
کاش بدانی تو که زندانیم
از گسل زلزله خیز غمت
شاعر یک شهر پریشانی ام


عنوان شعر سوم : کسی در شهر ما باور ندارد مرگ دریا را
کسی در شهر ما باور ندارد مرگ دریا را
کسی باور ندارد مردن امواج زیبا را
کسی باور ندارد قایقی دیگر نمی آید
کسی باور ندارد قصه ی مرگ پری ها را
پر از کابوس شن زار است خواب داغ قایق ها
نمی خواهد ببیند مرد ماهیگیر فردا را
کسی دیگر نمی خواند"چه رویایی چه دریایی"
کسی معنا نخواهد کرد دیگر خواب و رویا را
افق دیگر نمی ریزد به روی بستر امواج
کسی دیگر نمی بیند غروب بی تماشا را
صدای "آی آدمها" میان موجها مرده ست
کسی دیگر نمی فهمد غریو شعر نیما را
************
آقای حداد عادل شعری داره با مطلع: که باور می کند در باغ ما داغ صنوبر را
این شعر در کتابهای درسی ما بود و شاید ناخوداگاه بر شعر سوم تاثیرگذار بوده
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این فراز، می کوشیم با نگاهی نقادانه، سه شعر را بازخوانی کنیم؛ یک قطعه و دو غزل. در دو بیت نخست از اولین شعر، قرینه و تقارنی که بین سیب و عشق رخ داده، شعر را امتداد بخشیده و زمینه ی خوبی برای ورود مخاطب از نخستین بیت به دومین بیت ـ و کشیده شدن و فراخوانده شدن به ادامه ی کار ـ فراهم کرده است. درباره ی اهمیت دومین بیت هر شعر، در یادداشت دیگری نوشته ام و این جا تصدیع نمی دهم. در این شعر خاص، وابستگی این دو بیت تا جایی ست که اگر بیت نخست نبود، بخشی از معنای بیت دوم، ناقص و ناگفته می ماند؛ ما اگر تنها بیت دوم را (منهای بیت نخست) بخوانیم، از خود خواهیم پرسید: «خُب، که چه؟!». امّا در حالت فعلی، بیت نخست، این معنا را به بیت دوم افزوده است که: «آن جا که صحبتِ نکته ی مثبتی مانند عشق است، ارثی به من نرسیده امّا تبعات منفی خوردن سیب توسط پدر، دامان منِ فرزند را گرفته و این تاوان به من به ارث رسیده». این ترفند، بیت دوم را که به تنهایی ناقص المعنا به نظر می رسد، بسیار بسیار پرحلاوت و خواستنی کرده است. وزن شعر، وزن پرتنتنه و دلچسبی ست و کوتاه بودنش که بالقوه می توانسته دست شاعر را ببندد، با توانایی شاعر به حسنی برای پرهیز از پرگویی بدل شده است. مضامین پیوسته ی شعر با کلیدواژه هایی مانند «نصیب، آدم، پدر، سیب، کویر (که در تقابل با باغ / بهشت قرار می گیرد)، ابلیس، حوّا، فریب، بهشت و غربت» به محور عمودی شعر، فضایی یکدست و پیوسته داده است. اگر بخواهیم در مورد این شعر خوب، مته به خشخاش بگذاریم و عیب جویانه بدان بنگریم، تنها دو نکته ی زبانی و موسیقایی قابل اشاره خواهد بود. بدی شعر خوب، این است که انتظار ما را از شعر و شاعرش بالا می برد و آدمی زاد به ناچار کمال طلب است. نکات زبانی، دو مورد هستند که البته ممکن است سلیقی باشند ولی به هر روی قابل ذکرند؛ به نظرم یکی کاربرد «میان» در «ابلیس میان خواب من بود» با حرف و حدیث رو به روست (که زبان این سطر را نسبت به دیگر فرازهای این شعر، اندکی متصنع کرده و از صمیمیت و روانی دورش انداخته و اتوکشیده و عصاقورت‌داده اش کرده) و دومی، آن «که» بعد از «یا» در «این دست تو است یا که ابلیس» اندکی توی ذوق زننده به نظر می رسد. نکته ی موسیقایی امّا، به قافیه برمی گردد و بعید می دانم که شاعری تا این حد توانا با آن آشنا نبوده باشد. موسیقی انتهایی قبرخی از قوافی (یا حبیبی، ناشکیبی و غریبی) آشکارا با دیگر قافیه ها متفاوت است. در مورد این که تمامی هویت قافیه «موسیقایی» ست هم در یکی دو یادداشت دیگر مفصل نوشته ام و این بحث را در این جا مکرر نمی کنم. از دیگر زیبایی های این شعر که لااقل برای من تازه بود و در شعر دیگری ندیده بودم، هم نشینی دو واژه ی دارای تناسب موسیقایی (تب / طبیب) است که یک دنیا ارزش دارد. از ذکر و شکافتن دیگر فرازهای اعلای شاعرانگی در این شعر (مثلاً این تعبیر زیبا که مرگ عصاره ی یک عمر زیستن دانسته شده، مثلاً نهفته شدن فریب در رنگ خواستنی و جذّاب سیب، و مثلاً طنز و توجهی که در عربی حرف زدن ابلیس هست و ما را به یاد منبع قرآنی این روایت می اندازد) می گذرم تا کم تر پرحرفی کرده باشم.
شعر دوم، غزلی ست مایه گرفته از غزل محمدعلی بهمنی؛ «با همه ی بی سر و سامانی ام»؛ البته تنها از حیث وزن و قافیه و با تضمین یک مصراع. شوربختانه باید بپذیریم که روانی زبان این شعر، نسبت به شعر قبل کم تر است. بگذارید دقیق تر اشاره کنم؛ در همان بیت اول، حضور آن «یک» برای شما غریبگی نمی کند؟ یا در دومین سطر از بیت سوم که بیت نخستش تضمین است، به نظر شما نمی رسد که جای «حتی» دقیق نیست؟ «حتّی» معمولاً تأکید معنایی اش را روی کلمه ی بعدی اش می اندازد. برای این که منظورم را واضح تر رسانده باشم، توجه شما را به تفاوت معنایی این دو جمله ی فرضی جلب می کنم: «حتی من به مدرسه نرفتم (یعنی نه تنها کسان دیگر به مدرسه نرفتند، بلکه مخصوصاً من که همیشه می رفتم هم نرفتم) / من حتّی به مدرسه نرفتم (یعنی من نه تنها به جاهای دیگر نرفتم، بلکه مخصوصاً به مدرسه که طبیعتاً باید می رفتم هم نرفتم». در این بیت، شاعر می خواسته روی «نمی دانی ام» تأکید کند ولی ساخت فعلی بیت، تأکید را روی «تو» انداخته است؛ چیزی که قصد شاعر نبوده. با این همه، مضمون سازی این بیت را باید به شاعر تبریک گفت؛ تصرف موفقی که شاعر در بیتِ بهمنی کرده، مرا به یاد کاری نظیر همین انداخت که شفیعی کدکنی با بیت سعدی کرده است؛ «إلّا / حتّی به روزگاران». مسأله ی زبانی بعدی، حضور بی جای «که» بعد از «گرچه» در سطر هفتم است؛ که در صورت همراهی وزن، می توانسته نباشد. حضور این «که» ی نابجا بعد از «گرچه» علاوه بر ضعفی که خودش دارد، مخصوصاً وقتی ناداچسب تر شده که مخاطب دقیقاً در آغاز مصراع قبلش «حیف که» را شنیده بوده. «حیف که» ای که برعکسِ «گرچه که» دلنشین و درست است؛ اما تکرار این دو در آغاز دو مصراع هم نشین هم این «که» ی نابجای دومی را برجسته تر و در نتیجه توی ذوق زننده تر کرده است. دو بیت واپسین این غزل، ضعیف ترین بیت های این شعرند. به همان اندازه که از عبارت «فاصله های دریغ» لذت می بریم، در دل مان شاعر را شماتت می کنیم که چرا ساختن سطر دوم از بیت پنجم را ساده گرفته و به سطحی ترین شکل غیر مضمون پردازانه از بیان رضایت داده است. انگار فقط سطری آورده که بیت را پشت سر بگذارد و تمامش کند. دلیل نادلچسبی بیت آخر هم به گمانم واضح است؛ باز همان قدر که «گسل زلزله خیز غم» حال مان را جا می آورد، «شاعر یک شهر پریشانی» حال مان را می گیرد.
در شعر سوم هم جادوی پیوند دو بیت نخستین، زمینه و کشش خوبی برای ورود به شعر فراهم کرده است. دو بیت عالی که کاملاً مخاطب را با محتوای شعر درگیر می کند. دو بیتی که سلامت زبان و روانی بیان هم به دلنشینی شان کمک کرده. همان کارکرد پیوند دهنده ای که در دو بیت نخست این شعر بر دوش «کسی باور ندارد» است، در بیت های بعدی بر روی دوشِ «دیگر» گذاشته می شود؛ دو موردی که به نظرم فایده ی بودن شان بیشتر از ضرر تکرارشان است. در مورد این شعر بسیار خوب، تنها می توانم دو نکته ی نقادانه را عرض کنم؛ یکی در مورد «غروب بی تماشا» و یکی در مورد «غریو». معنای مستفاد از بیتِ زیبای «افق دیگر نمی ریزد به روی بستر امواج / کسی دیگر نمی بیند غروب بی تماشا را» این است که قبلاً پیش از مرگ دریا، آدم ها می توانسته اند «غروبِ بی تماشا» را ببینند. با این حساب، باید طبیعتاً «غروب بی تماشا» مفهوم مثبتی را القا کند. امّا اوّلاً «غروبِ بی تماشا» یعنی دقیقاً چه غروبی؟ و ثانیاً هنگامی که وضعیت منفی فعلی روایت شده توسط این شعر را در برابر «غروب بی تماشا» می گذاریم، چرا و چگونه باید از «غروب بی تماشا» مفهوم مثبتی درک کنیم؟ به این دلیل است که این عبارت را در جهت شعر نمی بینیم. مورد قابل ذکر دیگر، در مورد «غریو» است. حقیقتاً این واژه با بافت صمیمی و روان و ساده ی بقیه ی این شعر، همخوان نیست. از سوی دیگر، تعبیر «فهمیدن غریو» هم تعبیر عجیبی ست که به سختی می توان با آن کنار آمد.
در مجموع، هر سه شعر را باید شعرهای خوبی ارزیابی کرد که فقط یک گام دیگر تا عالی شدن فاصله دارند؛ فقط یک گام، با کمی دقّت و وسواس!

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۷
میلاد اصغرزاده » 10 روز پیش
این مفهوم ناتوان بوده باشد. باز هم ممنونم
محمّدجواد آسمان » 1 روز پیش
منتقد شعر
متوجه منظورم می‌شوید؟ شما دارید از وضعیت پس از مرگ دریا حرف می‌زنید. پس درست‌تر این بود که می‌سرودید: «حالا که دریا مُرده است، کسی دیگر نمی‌تواند ببیند غروب منعکس‌شده در دریا را». با این شرایط، آیا به نظرتان این جمله غلط نیست: ««حالا که دریا مُرده است، دیگر کسی نمی‌تواند ببیند غروب بی‌تماشا را»؟
میلاد اصغرزاده » 10 روز پیش
بنده می خواستم از امکان این سایت و راهنمایی اساتید ارجمندی مانند حضرتعالی،در رهگذر بررسی موسّع تر کارهایم تصوری کلی نسبت به سطح آنها و امکان عرضه شان در شکلهای مختلف داشته باشم. یک نکته هم در مورد(غروب بی تماشا) عرض میکنم: منظور بنده از (غروب بی تماشا) غروب بعد از مرگ دریاست. وقتی که غروب به روی بستر امواج میریخت تماشایی بود و همه آن را میدیدند ولی حال که دریا مرده است کسی دیگر نسبت به دیدن غروب شن زار که در قیاس با قبل تماشایی نیست و دلگیر کننده است،میلی ندارد.البته ممکن است زبان شاعر در بیان
محمّدجواد آسمان » 1 روز پیش
منتقد شعر
در مورد «غروب بی تماشا» متوجه می‌شوم که شما می‌خواسته‌اید چه بگویید. اما هنوز نمی‌توانم با شکل فعلی کنار بیایم. چرا؟ شاید این پاسخ قانع‌کننده‌تری باشد: بله، می‌پذیریم که الآن دریا مُرده است. ولی بگذارید معنای متضاد «کسی دیگر نمی بیند غروب بی تماشا را» هم تصور کنیم؛ یعنی ببینیم وقتی که دریا نمرده بود، اگر شما می‌خواستید متضاد همین مصراع را بگویید، چه می‌سرودید؟ آیا (فارغ از وزن) می‌گفتید: «حالا همه می بینند غروب بی تماشا را»؟
میلاد اصغرزاده » 10 روز پیش
استاد ارجمند جناب آقای آسمان با عرض سلام و ادب از حسن نظر و نقد دقیق حضرتعالی ممنونم. سپاسگزار خواهم بود اگر در صورت امکان لطف نموده و شعرهای قبلی بنده را حتی المقدور تورق بفرمایید. ارائه طریق حضرتعالی حتماً راهگشا خواهد بود. اساتید محترم سایت معمولاً راجع به کلیت شعر نظر می دهند و به نقد زبانی و موسیقایی و مصاریع و قوافی چندان ورود نمی کنند. در حالی که کاستی های شعر شاعران جوان بسیاری از مواقع در خطاهای جزیی بیانی است که رفع آنها مستلزم توجه دادن اساتید به آن نکته هاست.
محمّدجواد آسمان » 2 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای اصغرزاده‌ی بزرگوار. از لطف و مهرتان سپاس‌گزارم. استاد شمایید. من هم مانند شما شاعری در راهم.
محمّدجواد آسمان » 2 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای اصغرزاده‌ی بزرگوار. از لطف و مهرتان سپاس‌گزارم. استاد شمایید. من هم مانند شما شاعری در راهم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.