کار شعر: اجرا یا توصیف؟




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : داریوش عزیزی


عنوان شعر اول : بهار
بهار , دخترک گل فروش چشم آبی
گلاب پاش شب کوچه های مهتابی

عروس حجله ی باران ,گلاره ی خورشید
هزار گیس گل افشان گونه سرخابی

دوباره میرسد از راه با نقابی سبز
نسیم خوش نفس روزهای بی تابی

خوش آمدی قدمت روی چشمهای زمین
نگار خوش قد و بالای شال سنجابی

بریز با نفست عطر ارغوان در باغ
ببند بر سر گلدان حریر عنابی

شکوفه ریز قدمهای ناز فروردین
بیا که گل بدمد از سکوت مردابی

من آن کویر دل آشوب سرد بی روحم
به هم بریز مرا با غرور سیلابی

#داریوش_عزیزی

عنوان شعر دوم : قرار
در انتظار که بودی دلت قرار نداشت؟
شمیم روی تو را باغ صد بهار نداشت

تو آمدی و غزل با تو جان تازه گرفت
بدون مهر تو این کوچه اعتبار نداشت

نرنج نخل تنومند و راد واحه ی دور
به نیشخند کلاغی که اقتدار نداشت

بهار , فصل تماشای مهربانی هاست
قشنگ بود اگرشیشه ها غبار نداشت

اگر قواعد همسایگی عوض میشد ...
حریم خانه وباغ کسی حصار نداشت

دل درخت سپیدار پیر جنگل سبز
شکسته بود , ولی از تو انتظار نداشت

عنوان شعر سوم : غزل
دوباره قسمت چشم شما غزل شدن است
به شاه بیت غزل های من بدل شدن است

شمیم و جلوه ی گل ها به جای خود ... اما
شکوه دلبری غنچه در عسل شدن است

درون شعر که هر واژه مسندی دارد
کدام حادثه هم معنی بغل شدن است؟

از آسمان که نمی عشق و بوسه باران نیست
فضای شهر غزل رو به مبتذل شدن است

تمام مسئله این است: "زندگی با عشق "
مجال بوسه سر آغاز راه حل شدن است

وجود ناز شما رمز آفرینش هاست
و عشق فلسفه ای رو به محتمل شدن است

...

اگر من و تو به آغاز قصه برگردیم
دوباره سهم نگاه شما غزل شدن است
نقد این شعر از : پانته آ صفائی
پس از مطالعهٔ آثاری که جناب عزیزی قبلاً برای این سایت ارسال کرده‌اند، فکر می‌کنم که در نقد پیشین تأمل کرده‌اند و در آثار جدیدشان، هم به تصویرسازی توجه بیشتری نشان داده‌اند و هم از زبانی صمیمی‌تر و امروزی‌تر استفاده کرده‌اند. به غیر از کلمهٔ «راد» در بیت سوم شعر دوم، تقریباً همهٔ کلمات این سه اثر، امروزی و متداول است و نحو کلام هم به نحو زبان معیار بسیار نزدیک است: «بدون مهر تو این کوچه اعتبار نداشت»، «اگر قواعد همسایگی عوض میشد»، « تمام مسئله این است: "زندگی با عشق» و... این میزان دقت در انتقادات و جدیت در کار نوشتن، واقعاً جای تقدیر دارد.
مضمون‌ها و تصاویر شاعرانه که حاصل تأملات شخصی شاعر است و نشانی از تکرار و تقلید ندارد، از دیگر موفقیت‌های شعر آقای عزیزی است: «بریز با نفست عطر ارغوان در باغ/ ببند بر سر گلدان حریر عنابی»، «نرنج نخل تنومند و راد واحه ی دور/ به نیشخند کلاغی که اقتدار نداشت»، «اگر قواعد همسایگی عوض میشد /حریم خانه وباغ کسی حصار نداشت»
اما بعد...
مهم‌ترین مسأله‌ای که در آثار آقای عزیزی توجهم را به خود جلب کرد، ترکیب‌های وصفی معمولاً زیبا، اما متعددی است که در شعرهایشان به کار می‌برند: «دخترک گل فروش چشم آبی»، «گلاب پاش شب»، «کوچه های مهتابی»، «عروس حجلهٔ باران»، «هزار گیس گل افشان گونه سرخابی»، «نسیم خوش نفس»، «روزهای بی تابی»، « نگار خوش قد و بالای شال سنجابی» و... این توصیفات، هر قدر هم که لطیف و خیال‌انگیز باشند، باز به فضاسازی و احساس نزدیکی مخاطب با اثر در شعر آسیب می‌زنند.
وقتی که شاعر در شعرش از صفت استفاده می‌کند در واقع این مطلب را به مخاطب القا می‌کند که من چیزی را می‌بینم که تو نمی‌توانی ببینی و به همین دلیل آن را برایت توصیف می‌کنم. این القا، مخاطب را از استعارهٔ کلی - که قرار است فضای خیالی شاعر را برای مخاطب بازسازی و باورپذیر کند- بیرون می‌اندازد و اجازه نمی‌دهد مخاطب به دریافت عاطفی مورد نظر شاعر دست یابد. به عبارت دیگر، توصیف و کاربرد عبارات وصفی، باعث می‌شود که خوانندهٔ اثر، به جای تجربه کردن فضا و حسی تازه، فقط اطلاعاتی دربارهٔ آن حس و فضا دریافت کند. برای روشن شدن حرفم، مثالی را که آقای عبدالرضایی به کار برده‌اند تکرار می‌کنم. ایشان به دو نمونه تصویری که از «سیب*»، در کتاب «قصیده لبخند چاک چاک»، اثر شمس لنگرودی، ارائه شده اشاره می‌کنند: شاعر در یکی از شعرهای این کتاب، صفت درخشان را به سیب می‌دهد: «سیب درخشان». در شعر دیگر همین کتاب، شاعر، صفتی به سیب نمی‌دهد، اما فضا را طوری می‌سازد که مخاطب، خود، این درخشش را حس کند:
چه کرم‌های حقیری
که کهکشان سیب را
به تباهی کشانده است
در ترکیب «سیب درخشان»، توضیح و توصیف شاعر، مجال کشف را از مخاطب می‌گیرد و او را وادار می‌کند که تنها، از پشت شیشه به درون فضای شعر بنگرد. اما در ترکیب «کهکشان سیب»، مخاطب، درون فضاست و همهٔ ویژگی‌های کهکشان – از جمله درخشش- را بی‌واسطه درک می‌کند.
علاوه بر آن، وقتی تعداد این توصیفات زیاد می‌شود، خواه ناخواه وسواس و دقت لازم در ساختن ترکیبات وصفی هم کم می‌شود و ترکیباتی به شعر راه می‌یابند که یا ایراد منطقی دارند، مثل «کویر دل آشوب سرد بی روحم» یا تصور کردنشان چندان آسان نیست، مثل «گلارهٔ خورشید».
در مورد مثال اول باید توجه داشت که اگر بتوانیم کویر سرد و بی‌روح را با اغماض بپذیریم، باز هم صفت «دل‌آشوب» برای کویری که در سکون است و از سیلاب تمنا می‌کند او را به هم بریزد، صفت مناسبی نیست. در مثال دوم هم، فرض کردن «گلاره» (یعنی مردمک چشم یا چشم) برای خورشید و تصور این که بهار چشم خورشید است، چندان راحت نیست.
بنابر آنچه گفته شد معتقدم که فاصله گرفتن شاعر از وصف و رفتن به سمت اجرای حالات و فضاسازی، می‌تواند کمک شایانی به پویایی و تأثیرگذاری شعر امروز بنماید.
با آرزوی موفقیت و سلامتی برای شاعر محترم.

منتقد : پانته آ صفائی

متولد 1359 بروجن. دارای مدرک مهندسی مکانیک از دانشگاه کاشان و دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اصفهان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.