غربال وجود هنرمند




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : حسن مسیّبی


عنوان شعر اول : «که در سرم ز تو آشوب و فتنه‌هاست هنوز»
بگذارم این سرِ پر از آشوب را کجا؟
محتاجِ شانه‌ام به‌خدا، نیستی چرا؟

من با تو کوه بودم و ضعفی نداشتم
بی‌تو چو قاصدک شده‌ام در هوا رها

بازآ وگرنه بر سرت «آوار» می‌شود
«آهی» که روی «آینه‌ات» کرده‌ام بنا

آخر، چقدر «گریه» کنم در «نبودنت»؟
آب از سرم گذشته، کمی درک کن مرا

برگرد و «چشم‌های» مرا لااقل ببند!
روزی که روحم از بدنم می‌شود جدا

عنوان شعر دوم : «که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست»
چشمان او مرا به تماشا نشانده است
آن چشم‌ها که دین و دلم را ستانده است

ما غافلیم از آینه‌ها، چون خدايمان،
ما را به‌هم برای تماشا رسانده است

با دست من به گیسویِ خود شانه می‌زند
حقّا که یار دستِ مرا خوب خوانده است!

نازم به «رویِ ماهِ» نگارم که ماه را
از آسمان به داخل برکه کشانده است

تیشه به ریشه‌ی غم و اندوه می زند
عشقی که ریشه در دل و جانم دوانده ‌است

هر دو به‌هم چنان دل و جان داده‌ایم که
چیزی برای حل شدنِ ما نمانده است

عنوان شعر سوم : «از گل و ماه و پری در چشم من زیباتری»
بی‌معنی است بین تو و ماه، داوری
اقرار می کنم که تو از ماه، «سرتری»

وقتی نسیم زلف تو را تاب می‌دهد
آغاز می‌شود وزش «باد دلبری»...

دل می‌برى تو از همه‌ی عاقلان شهر
دیگر بس است این همه دیوانه‌پروری

ناز تو را به ثروت قارون نمی‌دهم
مانند من کجای جهان هست مشتری؟

زاهد هم از عبادت خود دست می‌کشد
کافی‌ست از حوالی محراب بگذری...
نقد این شعر از : مسعود میرقادری
عروض و قافیه بر برونه‌ی بیان اثر می‌گذارد و باعث نوعی توازن در کلام می‌شود. در صورت به‌کارگیری هوشمندانه و چنانچه این قاعده‌افزایی‌ها تنیده با بافت متن باشد، در پیوند با تمهیداتی که بر درونه‌ی زبان و چگونگی انتقال معنا تأثیر می‌گذارند؛ باعث حرکت متن به سمت شیء هنری مکتوب خواهد شد. ذکر این نکته ضروری است که موزون شدن کلام به تنهایی در پدید آمدن شعر نقشی ایفا نمی‌کند.
اگر این‌چنین قاعده‌افزایی‌هایی باعث تحمیل عناصری به متن شوند و بیان شعری را از فشردگی خارج کرده و یا در انتقال معنا (حتا به شکل دلالت گر آن خللی وارد کنند) آنگاه وجود این عوامل نه تنها مزیتی برای متن شعری و حتا نظم نیست بلکه طوقی است بر گردن آن.
در بیت «بگذارم این سرِ پر از آشوب را کجا؟/ محتاجِ شانه‌ام به‌خدا، نیستی چرا؟» ترکیب «به خدا» به ضرورت وزن به متن تحمیل شده و علاوه بر این‌که حشو است در انتقال معنا نیز خلل وارد کرده است. علاوه بر این اشاره‌ی عام به «شانه» این ذهنیت را ایجاد می‌کند که راوی تنها به شانه‌ای محتاج است و مهم نیست که شانه‌، شانه‌ی چه کسی باشد. درحالی‌که در ادامه‌ی متن به وجود معشوق و نیاز به او اشاره می‌شود.
در بیت «آخر، چقدر «گریه» کنم در «نبودنت»؟/ آب از سرم گذشته، کمی درک کن مرا» واژه‌ی «کمی» به ضرورت وزن راه خود را به متن باز کرده و پرسش این است که «کمی درک کردن» برای کسی که آب از سرش گذشته چه فایده‌ای دارد؟
مواقعی که قصد استخدام ضرب‌المثل‌ها، کنایه‌ها و اصطلاح‌ها را داریم؛ توجه دقیق به معنا، کاربرد و جایگاهشان بسیار ضروری است.
در مصراع «برگرد و «چشم‌های» مرا لااقل ببند!» واژه‌ی «لااقل» حشو است و به ضرورت عروض به متن تحمیل شده است.
در بیت‌های «دل می‌برى تو از همه‌ی عاقلان شهر/ دیگر بس است این همه دیوانه‌پروری// ناز تو را به ثروت قارون نمی‌دهم/ مانند من کجای جهان هست مشتری؟» ضمیر «تو» به ضرورت وزن در این بیت‌ها تکرار شده و حتا نقش تأکیدی «تو» در بیت‌های پیشین را کمرنگ کرده است.
علاوه بر این، کسی که ناز معشوق را با ثروت قارون معاوضه نمی‌کند مشتری نیست بلکه فروشنده است و واژه‌ی مشتری به ضرورت قافیه به متن تحمیل شده و در جایگاه واژه‌ی فروشنده نشسته که نتیجه‌ای جز خلل معنایی و ضعف تألیف نداشته است.
در بیت «هر دو به‌هم چنان دل و جان داده‌ایم که/ چیزی برای حل شدنِ ما نمانده است» چنان‌چه تصویر حل شدن عاشق و معشوق در یکدیگر به درستی در کلام اجرا می‌شد؛ با تصویری شاعرانه روبه‌رو بودیم اما به‌کارگیری «برای» به جای «به» (تنها به ضرورت وزن)، علاوه بر این‌که باعث شده تا تصویر به‌درستی شکل نبندد؛ انتقال معنا را هم دچار خلل کرده است.
از دیگر مواردی که در رابطه با این متن بایستی به آن اشاره کرد استفاده از تقابل‌ها برای ایجاد موقعیت و انتقال معنا است. در بیت «من با تو کوه بودم و ضعفی نداشتم/ بی‌تو چو قاصدک شده‌ام در هوا رها»، مانند قاصدکی رها شدن ما به ازای ضعف در نظر گرفته شده و این در حالی است که تصویر قاصدک به‌ خصوص در پیوند با واژه‌ی رها به‌واسطه‌ی بار عاطفی این واژه و پیش‌متن‌هایی که می‌توان برای آن متصور شد ما به ازای دقیقی از ضعف در مقابل استواری کوه نیست.
در مواجهه با یک متن هنری پرسش این است که چقدر حاصل نگاه هنرمند به پدیده‌ها و وقایع در اثر متجلی است. این‌که پس از گذشتن واقعیتی از غربال وجود هنرمند با چه پدیده‌ای طرفیم، چقدر فردیت هنرمند در اثر عیان است و آیا به‌واسطه‌ی استفاده‌ی هوشمندانه از تکنیک‌ها به‌اصطلاح اثر از کار در آمده یا خیر؟
ترکیب‌هایی مثل «سرِ پر از آشوب»، «باد دلبری» باعث ذهنی شدن فضای متن‌ها شده‌اند و مثلاً می‌توان در رابطه با بیت «تیشه به ریشه‌ی غم و اندوه می زند/ عشقی که ریشه در دل و جانم دوانده ‌است» این پرسش‌ها را مطرح کرد که ریشه‌ی غم و اندوه به چه چیزی دلالت می‌کند و ریشه‌ی دل و جان کجاست؟
مورد دیگری که بایستی به آن اشاره کرد استفاده از واژه‌هایی مثل «زلف»، «زاهد»، ترکیب‌هایی مثل «آه و آینه»، «ثروت قارون» و عبارت‌هایی مثل «دل می‌برى تو از همه‌ی عاقلان شهر»، « زاهد هم از عبادت خود دست می‌کشد» و «کافی‌ست از حوالی محراب بگذری...» است. با توجه به این‌که این واژه‌ها، ترکیب‌ها و عبارت‌ها در زیست و بیان امروزی جایگاهی ندارند، بازتاب تجربه‌ی نگارنده‌ای نیست که در دوران معاصر زندگی می‌کند و از آثار گذشتگان وام گرفته شده‌اند این امکان را برای خواننده فراهم نمی‌آورد تا از دریچه‌ای نو به جهان و معنا بنگرد و در نتیجه این رویکرد از خلاقیت و نوآوری دور است.
عدم جزءنگری و قراین کافی در متن باعث ضعف در منطق درونی متن و ضعف در محور افقی و عمودی متن‌ها شده است. به طور مثال در بیت «بازآ وگرنه بر سرت «آوار» می‌شود/ «آهی» که روی «آینه‌ات» کرده‌ام بنا» ارتباط معنایی بین دو مصراع ضعیف است و چرایی این‌که آهی که روی آینه‌ی معشوق توسط عاشق بنا شده، در صورت عدم بازگشت معشوق، بر سرش آوار می‌شود مشخص نیست. بیت « نازم به «رویِ ماهِ» نگارم که ماه را/ از آسمان به داخل برکه کشانده است» هم ارتباط بین دو مصراع و پردازش معنایی ضعیف است.
نکته‌ی دیگر این‌که مشخص نیست چرا بعضی از واژه‌ها درون گیومه قرار داده شده‌اند و این رویکرد نسبت به نشانه‌گذاری صحیح به نظر نمی‌رسد.
در انتها بایستی اشاره کرد که در متن‌های پیش رو خط روایت، کم‌وبیش به‌هم‌پیوسته است و ضعف‌های برجسته‌ی بیانی کم تعدادند. ازاین‌رو چنانچه دوست عزیزمان جناب آقای مسیّبی به جزءنگری در پدیده‌ها و بیان بپردازند می‌توان انتظار خواندن شعرهای بسیار بهتری از ایشان را داشت.

منتقد : مسعود میرقادری




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.