چهارمی بهتر است!




عنوان مجموعه اشعار : پیراهن شعر من سیاه است هنوز
شاعر : مهرزاد کاوه قلعه سردی


ما معنی خوب و زشت را گم کردیم

سر رشته ی سرنوشت را گم کردیم

با فکر جهنمی که در سر داریم

بر روی زمیـن،بهشت را گم کردیم

  #مهرزاد_کاوه _ قلعه سردی
عنوان شعر دوم : تعریفی از عشق
با اینکه غم  پیله ی سنگی دارد

بر بال خودش ، مداد رنگی دارد

در لحظه ی بوسیدن گُل ، پروانه؛

از عشق چه تعریف قشنگی دارد

# مهرزاد_کاوه _ قلعه سردی
 

عنوان شعر سوم : دل نقره داغ
آن شب دل نقره داغ می آوردند 

خاکستر اتفاق  می آوردند

می خواند"فروغ" آیه ی تاریکی را

مردم ، جسد چراغ می آوردند

#مهرزاد_کاوه _ قلعه سردی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری خواهیم داشت بر سه رباعی، و در لابه لای مرور اجمالی نقاط قوت و ضعف این سه شعر، نکات لازم و مرتبط دیگری را نیز در حاشیه در ارتباط با همین سه شعر مطرح خواهیم کرد. حقیقت این است که مخاطبان ما در هنگام مواجهه با اشعارمان، دو دسته اند؛ دسته ای را تک بیت های فرازناک و پراهتزاز یک شعر راضی می کنند و دسته ای دیگر به ساختار یکپارچه و یکدست شعر بهای بیشتری می دهند و کلیت و تمامیت خوش ساخت شعر را نسبت به جزئیات خوش تراش شعر ارحج می دانند. سلیقه ی شخصی من، من جمع این دو نظر است. به طور کلّی، روشن است که از میان این سه شعر، ابیات پایانی شعرهای دوم و سوم، بیت های پراهتزازتری هستند و در این دو شعر، ابیات نخستین تنها نقش زمینه سازی برای بیت واپسین را بر دوش دارند. با این حساب، با آن که در مجموع، ابیات دوم شعرهای دوم و سوم را بسیار بسیار دوست داشتنی تر از دو بیت شعر اول می یابیم، ولی کلّیت شعر نخست را باید از حیث انسجام بهتر و یکدست تر ارزیابی کنیم. اما اگر بخواهم از بین این سه شعر، فقط یکی را بهتر از بقیه بدانم، روی شعر چهارم انگشت خواهم گذاشت؛ شعری که شاعر هنوز نسروده است ولی با اتکا به تجربه های نوشتاری این سه شعر، قطعاً می تواند شعری بهتر از سه شعر حاضر از آب درآید.
نخستین رباعی، در وهله ی نخست، از آن رو رباعی خوبی ست که مفهومی ازلی ـ ابدی را مطرح می کند؛ حدیث سرگردانی انسان است در جهان، انسانی که خواست و خاطره ی بهشت با اوست و در این میانه راهی جز سرزنش خویشتن نمی یابد. چنین مفهومی خود به خود زیبایی آفرین نیست اما از آن جهت آن را از جمله ی محسنات این شعر دانستم که شعر را فرازمانی می کند و مسأله ای را طرح می کند که مبتلی‌بهِ همه ی انسان ها در همه ی ادوار است. راز جاودانگی و ماندگاری برخی از اشعار گذشتگان، سرراست و درست همین است که به چنین موضوعاتی پرداخته اند؛ موضوعاتی که تاریخ مصرف ندارند و هر انسانی در هر دورانی آن را می فهمد و درد خود می داند و می تواند با آن همنوا شود. جمع بودن روایت این شعر هم محمل خوبی برای گسترش عاطفه ی فردی به عاطفه ی جمعی فراهم کرده است. اما خوبی این شعر فقط در همین مورد خلاصه نمی شود. زبان شعر، زبانی سالم و روان است. و این زبان روان و صمیمی البته با برخی ریزه کاری های بلاغی مانند «سررشته / سرنوشت» هم آذین شده است و موجب شده است که کم تر اسارت شاعر در کمند وزن و قافیه را حس کنیم. تنها نکات مبهم این شعر، معنای «گم شدن سررشته ی سرنوشت» و معنای «فکر جهنمی» هستند. از خود می پرسیم که راستی کدام فکر مقصود شاعر است و به باور او موجب گم کردن بهشت در زمین شده است؟ یا حقیقتاً معنای گم شدن سررشته ی سرنوشت چیست؟ آیا تغییر قضاست؟ آیا بخت برگشتگی ست؟ آیا پشت پا زدن به بخت است؟ آیا رها شدن از چنبر جبر و اعتماد بی جا به اختیار بشری ست؟ ... این دست ابهام ها البته ابهام های مضری نیستند و هر کس می تواند به فراخور پلیدی های مضمرش یا دغدغه های درونی اش بدان ها پاسخی بدهد؛ یعنی گناه گم شدن بهشت را بر دوش چیزی دیگری متناسب با افکار خود بیندازد و گم کردن سررشته ی سرنوشت را بسته به موضعش در قبال جبر و اختیار و قضا و قدر معنا ببخشد. کسی چه می داند؟ شاید هم اصلاً شاعر، فکر کردن به خود «جهنم» را مایه ی گم شدن بهشت دانسته باشد. به هر روی، با آن که شاعر ناچار شده است به جای تقابل «زیبا / زشت» یا «خوب / بد» از «خوب / زشت» یاری بجوید، اما در مجموع شعر را شعر خوش ساخت و تقریباً همه چیز تمامی می یابیم. در دومین شعر، آن احساس اسارتی که در شعر نخست از فقدانش دم زدیم کمی بیشتر در زبان شعر هویداست؛ در همان سطر نخست، می کوشیم حکم لایتغیّر قافیه را لختی فراموش کنیم و از خود بپرسیم که چرا واژه ی «سنگی» (با آن که حاوی معنای مجازی سختی ست) توی ذوق ما می زند و از بافت جدا افتاده به نظرمان می رسد؟ علاوه بر این، در ساخت منطقی این سطر دچار این پرسش می شویم که پروانه ای که حالا دیگر پروانه شده و دیگر کرم ابریشم نیست و از پیله رهاست و طبیعتاً از دغدغه ی آن فارغ، چرا اکنون دیگر باید غمِ پیله را داشته باشد؟ دومین سطر هم باز نشانه ها و پرده هایی دیگر از ناچاری شاعر در چفت و بست دادن به زبان را بر ما می گشاید؛ می فهمیم که شاعر می خواسته بگوید که پروانه بر بال هایش چندین رنگ دارد و بال او به جعبه ی مداد رنگی شبیه است. اما چیزی که شاعر گفته است، با چیزی که می خواسته بگوید، تفاوت دارد. چیزی که شاعر اکنون گفته، این است که پروانه بر بال خود «مداد» رنگی دارد. با این حساب، طبیعی ست اگر از خودمان و از او بپرسیم که چطور پروانه بر بال خود می تواند مداد داشته باشد؟ بیت دوم این رباعی، حسابی خوب از آب درآمده و پیداست که به قول «پل والری» هدیه ی خدایان بوده است. در باب موسیقی هم نقدی جدّی بر این شعر وارد است. نه؛ اشتباه برداشت نکنید... وزن شعر کاملاً درست است و قوافی هم ظاهراً در جای خود درست نشسته اند. اما مشکل آن جاست که آوا و تکیه ی پایانی «سنگی / مداد رنگی» با «قشنگی» فرق دارد. «یاء» پایانی در سنگی و مدارد رنگی، یاء نسبت است و مشدّد و سنگین تلفّظ می شود امّا یاء قشنگی، آوای یاء نکره را دارد. درباره ی لزوم همگنی و همگونی آوای قافیه و این که تمامی حیثیت و هویت قافیه «موسیقایی» ست و در صورت اختلال آهنگ و آوا به کُل از جایگاه قافیه بودن ساقط می شود، بسیار گفته اند و من هم در یادداشت های دیگر در این باره مفصل نوشته ام و تکرار نمی کنم. اگر بخواهیم از جنبه ای دیگر دو شعر اول و دوم را مقایسه کنیم، باید بگوییم که سطرهای شعر اول (به صورتِ: سطرِ نخست / سطرِ دوم / سطرهای سوم و چهارم) در یک راستا پیِ هم رفته اند و به طبیعی بودن بیان کمک کرده اند. اما در شعر دوم، جمله ای که برساخته ی سطرهای اول و دوم است، به اندازه ی کافی با جمله ای که سطرهای سوم و چهارم می سازند چفت نیست. بیت اول، راه خودش را رفته است و بیت دوم راه خودش را. شعر سوم را از جهتی باید شعری مناسبتی یا واقعه نما نامید؛ شعری ست توصیف گر تشییع پیکر فروغ فرّخ زاد، با اشارات آشکاری مانند «فروغ، آیه ی تاریک، جسد، و چراغ». خُب... در این شعر هم به نظر می رسد که بیت اصلی که نخست در ذهن شاعر شکل گرفته، بیت واپسین رباعی بوده است. این بیت ـ بیت دوم ـ تصویر و ساخت دلنشینی هم دارد؛ در تصویری که شاعر پیش چشم ما می نهد، فروغ خود به چراغی بدل شده و شاعر در خاک خفتن او را به شکل کنایی، خواندن آیه ی تاریکی تعبیر کرده است. مجموعه ی این اتفاقات است که این بیت را بیت دلچسبی کرده است. سطر نخست این شعر از آن رو خواستنی شده که شاعر با شیرین کاری، واژه ی صمیمی و عامیانه ی «نقره داغ» را در آن گنجانده است. امّا آیا این سطر، نکته ی ناخواستنی هم دارد؟ تا حدودی بله. وقتی که شاعر از آن «شب»ی سخن می گوید که در آن مردم جسد فروغ را تشییع می کرده اند، مخاطب آگاه که می داند ساعت تشییع و خاک سپاری فروغ در گورستان ظهیرالدوله حوالی ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه ی ظهر بوده، از خود می پرسد: «چرا شب؟!».

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.