تواصی!




عنوان مجموعه اشعار : نون و قلم
شاعر : سروش حیدری


عنوان شعر اول : خمیازه

یادمان نیست کجا عشق به پروانه رسید
اولین بار چرا قمری مستانه چمید

یادمان نیست که کی جشن اقاقی ها شد
آخرین بار چه کس همدم ماهی ها شد

سهم پرواز کلاغک زچه شوم افتاده ست
نکند عشق من از آن ور بوم افتاده ست

یادمان نیست کجا مهر و محبت گم شد
شاید آن موقع که دیدار خدا بی خم شد

یادمان نیست چرا میکده خمیازه کشید
وحشت از چیست که آن اشتر جمازه رمید

درزی دور ازل قطع امید از ما کرد
روح شیطان صفتی آمد و خود را جا کرد

عاقبت از نفس اهل زمین ماه گرفت
دل یوسف صفتم بهر دو صد چاه گرفت

مأمن امن زمین بس که پر از خالی شد
بس که بدتر ز برای همگان عالی شد

هر که از راز در این غمزده لب باز کند
لاشک او مرگ بغل کرده،ورا ناز کند


#سرو
سروش حیدری
مهر 95

عنوان شعر دوم : نون و قلم

...✍
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
دوست شاعرمان یک مثنوی برای نقد فرستاده اند. من یک بار شعر را خواندم و راستش نکات زیادی برای تذکر به شاعر به ذهنم رسید. بگذارید این بار به جای بیت به بیت مرور کردن شعر، با اتکا به همین موارد قابل ذکر، مورد به مورد پیش برویم.
* وزن:
اولین نکته ی قابل عرض، لزوم اهتمام شاعر به قوی کردن خود در عرصه ی وزن عروضی ست. به طور مشخّص درباره ی این مصراع حرف می زنم: «شاید آن موقع که دیدار خدا بی خم شد». درست است که ما در هنگام سخن گفتن شفاهی، ممکن است کلمه ی «موقع» را با ارزش موسیقایی «موقه» تلفظ کنیم اما در هنگام شعر نوشتن باید به اصل صرفی هر واژه وفادار بود. در شکل کنونی این شعر، شاعر «موقع» را طوری به کار برده که «ع» آن ساقط می شود و از وزن بیرون می زند. قصدم اصلاح شعر نیست ولی بگذارید عرض کنم که شاعر می توانست به سادگی با تغییر «موقع» به «وقت»، این مشکل را حل کند؛ به این صورت: «شاید آن وقت که دیدار خدا...».
* زبان های محاوره و مکتوب و حد وسط آن دو:
همان طور که در مورد «موقع» هم اشاره کردیم، زبان ما در هنگام سخن گفتن شفاهی با وقتی که حرفی را بر کاغذ می آوریم، متفاوت است. شنیده ام که برخی از زبان ها حالت گفتاری و نوشتاری شان یکی ست اما ما فارسی زبانیم و این زبان (زبان مادری ما) دو نوع بیان دارد؛ یکی وقتی که چیزی را روی کاغذ می آوریم و یکی وقتی که حرفی را بر زبان جاری می کنیم. مثلاً ما شفاهاً می گوییم: «بهش میگم پاشو، میشینه». ولی اگر بخواهیم همین را روی کاغذ بیاوریم، می نویسیم: «به او می گویم بلند شو [یا: بِایست]، ولی او می نشیند». بعضی از کاربردهای زبانی هم هستند که چه در هنگام شفاهی سخن گفتن و چه در هنگام نوشتن، یگانه اند و تغییری نمی کنند؛ مثلاً جمله ی «هر وقت خواستی بنویسی، بگو» چه به صورت شفاهی و چه به صورت مکتوب، به همین صورتی که هست باقی می ماند و تغییری نمی کند. روشن است که هر متنی باید زبان یکدست و همجنس و یکپارچه ای داشته باشد. شاعر هنگامی که نوشتن شعر را آغاز می کند، باید پیشاپیش تکلیفش را با خودش روشن کند و انتخاب کند که می خواهد از کدام گونه ی «شفاهی / مکتوب» زبان استفاده کند. هستند شعرهایی که یکسره و یکپارچه با زبان شفاهی نوشته می شوند و نام «شعر محاوره» (یا در ترکیب با موسیقی، نام «ترانه») می گیرند. ما چه بخواهیم از زبان مکتوب استفاده کنیم و چه بخواهیم از زبان شفاهی یاری بگیریم، می توانیم همزمان از گونه ی سوم (مشترک بین دو گونه ی دیگر) هم یاری بگیریم. و تجربه نشان داده است که از بین شعرهای معاصر، آن هایی که بتوانند تماماً از زبان بینابین یاری بجویند، صمیمیت بیشتری را به مخاطب القا خواهند نمود زیرا در عین رسمیت زبان شان، قابلیت محاوره خوانی هم خواهند داشت. برگردیم به شعر. در این شعر، از طرفی با کلمات و تعابیری به شدت مکتوب مثل «یادمان / چمید / چه کس / ز چه / شوم افتادن / اشتر جمازه / درزی / بهر / دو صد / ز برای / و را» رو به رو هستیم که هیچ گاه در زبان شفاهی معمول و روزانه ی ما به کار نمی روند، و از سوی دیگر کاربرد کلمات مربوط به حوزه ی زبان شفاهی (مانند «آن ور بوم») را در این شعر می بینیم که هرگز آن ها را در زبان رسمی مکتوب استفاده نمی کنیم. حضور همزمان این دو گروه زبانی در یک شعر، قطعاً به این شعر آسیب جدّی زده است.
* وفاداری به طبیعت کلام:
کار شاعر در هنگامه ی پختگی، قوی تر کردن زبان مادری از راه ترکیب سازی و تغییر در زبان است. در واقع، افزودن قواعدی تازه بر زبان پیش از شاعر. اما در ابتدای کار، باید شاعر اصل وفاداری به صورت های درست زبان موجود را بیاموزد و آن ها را خوب تجربه کند، و در مراحل بعدتر (در دوران پختگی) به تصرف در زبان بپردازد. از شاعر می پرسیم: شما در طول زندگی، چند بار از کلمه ی «لاشک» استفاده می کنید؟ (البته نمی دانم... شاید هم این کاربرد در بوشهر زادگاه شاعر مرسوم باشد...) یا چند بار این کلمه را در کتابی دیده اید؟ صورت معمول این کلمه «بی شک» است و معلوم نیست شاعر چرا اصرار داشته آن را تغییر دهد؟! اگر آوردن «لا» به جای «بی» کمکی به معنای شعر می کرد یا شکل نگارشی این کلمه، صورتی به شعر می افزود (مثل کاری که خاقانی فراوان کرده و از شکل نوشتاری واژه ها هم استفاده ی تشبیهی و تداعی جویانه کرده) می شد این تغییر را پذیرفت. باید در خاطر داشته باشیم که صرفِ غیرعادی حرف زدن، منجر به شاعرانه تر شدن کلام ما نمی شود. این باور که با تغییرات عجیب و اتو کشیدن زبان عادی و طبیعی، کلام ما شعرتر می شود، تصور غلطی ست.
* اولویّتِ سلامت معنا:
ببینید؛ زبان، مهم ترین ابزار شعر است و پیش از هر چیز باید توجه داشت که شعر با این وسیله باید حامل یک یا چند معنا باشد. اگر با ابزار زبان، چیزی بنویسیم که بی معنا باشد یا معنای مبهمی داشته باشد، شعر ما ابتر و لال مانده است. از شاعر می پرسیم که معنای «بی خم شدن موقع دیدار خدا» چیست؟ معنای این که «مأمن زمین... بس که بدتر ز برای همگان عالی شد» چیست؟ معنای «از راز در این غمزده لب باز کردن» چیست؟ به روشنی در این نمونه ها می بینیم که معنارسانی شعر با مشکل رو به روست...
* آیا کهن گرایی مفید است؟
یکی دیگر از تقسیمات زبان، تقسیم واژه ها و تعابیر و کلیشه های دستوری و خلاصه، تقسیم عناصر زبان به قدیم و جدید است. منظورمان از این تقسیم بندی، کاملاً مُرده بودنِ تعابیر قدیمی یا کاملاً نوپدید بودن تعبیرات جدید نیست بلکه به طور ساده می خواهیم مرزی بکشیم بین کلماتی که امروزه کمتر متداول هستند و کلماتی که ما معمولاً هنوز از آن ها برای سخن گفتن عادی مان یاری می جوییم. هیچ کدام از این دو گونه ی زبانی بر دیگری برتری ندارند. بنابراین نمی خواهیم ادعا کنیم که زبان نو لزوماً بهتر از زبان کهن است. نه. اما دو چیز را باید در نظر داشته باشیم؛ یکی یکدستی زبان شعر و تعلق آن به یکی از این دو گونه ی زبانی ست و دوم، این که باید دید کدام یک از این دو گونه ی زبانی، به درد هر شعر خاصی می خورد. طبیعی ست که ممکن است ما شعری داشته باشیم که مجموعه ی فضا و موضوع و مضامینش زبان کهن را اقتضا کند. از طرف دیگر، این هم ممکن است که شعر ما به خاطر مجموعه ی ویژگی هایش نیازمند استخدام زبان نوتری باشد. بنابراین من به شاعر پیشنهاد می کنم که در این مورد هم تکلیف خودش را با زبان روشن کند و در آغاز سرایش هر شعری پیشاپیش از خودش بپرسد که کدام یک از این دو نوع زبان بیشتر به درد هرکدام از شعرهایش می خورد و برای رساندن هر شعری به هدف خود همان شعر، کدام گونه ی زبانی مفیدتر است. قطعاً شعری که به شکل دوگانه از هر دوی این زبان ها بهره گرفته باشد، نهایتاً از سوی منتقد و مخاطب، دارای زبانی شلخته و سردرگم ارزیابی خواهد شد. برای همین، شناخت دوره های تاریخی زبان فارسی (از حیث واژگان و بیان) برای هر شاعری حیاتی ست. در شعر حاضر، «کلاغک» که گمان می کنم فقط به دلیل پر شدن وزن «ک»دار شده است، امروزی ست، «از آن ور بوم افتادن» که قبلاً بدان اشاره کردیم، امروزی ست، «آن موقع» نسبتاً امروزی ست، «خمیازه کشیدن» نسبتاً امروزی ست، «بس که» امروزی ست، «ناز کردن» به معنی نوازش کردن، امروزی ست. اما «و را» و «بهر دو صد» و «درزی دور ازل» و «اشتر جمازه رمید» و «شوم افتادن» و «مستانه چمیدن» قطعاً کهن ترند. واقعیت تلخ این است که حضور همزمان این دو جنس زبان در کنار هم به این شعر آسیب زده است.
چون سخن طولانی شد، علاوه بر مواردی که عرض شد، توصیه های دیگرم را اشاره وار خطاب به شاعر این شعرها می گویم و می گذرم: 1ـ نگذارید وزن و قافیه ی شعر، عنان شما را به دست بگیرد و مجبورتان کند چیزی ناخواسته بگویید که فقط شعر جور دربیاید! برعکس، شما باید سوار بر کلام باشید و نیت و اراده ی خود را بر آن غالب کنید. مثلاً در مورد «جمازه» قشنگ معلوم است که «خمیازه»ی سطر قبلی، ذهن شما را به سمت استفاده از آن برده است وگرنه با وجود دو قافیه ی «کشید / رمید» دلیل و لزومی برای حضورش وجود نداشته است. همین جمازه مجبورتان کرده که پای شتر را هم وسط بکشید و شعرتان را به سمت دیگری ببرید که با فضای سطر قبل و بقیه ی شعرتان هیچ تناسبی ندارد. 2ـ باید خودتان را از حیث کاربرد قافیه هم قوی کنید. با توجه به شعری که از شما دیدم، هنوز در تجربه کردن قافیه نیاز به تمرین دارید. مخصوصاً روی ترکیب قوافی گوناگون با ردیف های مختلف تمرکز کنید. 3ـ این توصیه بسیار مهم است: در مورد استخدام واژه ها به شدت وسواس به خرج دهید و دقت کنید که هر کلمه ای را تنها وقتی بیاورید که واقعاً لازم باشد. بهترین واژه را از بین دیگر مترادف هایش انتخاب کنید و مواظب باشید که کلمه ای معنای کلمه ی دیگری را تکرار نکند. مثلاً به نظر من «امن» در «مأمنِ امن» حشو است. 4ـ باید حواس تان به معنای کلی شعرتان هم باشد. ببینید سرتاپای شعر شما می خواهد چه بگوید و حرف حسابش چیست؟ این حواس جمعی به شما کمک خواهد کرد تا محور عمودی و فرم کلی شعرتان را مدبرانه مهندسی کنید و سپس آن را سطر به سطر جلو ببرید. مثلاً شعر حاضر از این نظر دو تکه شده است؛ پاره ی اول با محوریت «یادمان نیست» به نمونه هایی اشاره می کند و نیمه ی دومش گلایه هایی را مطرح می کند و معلوم نمی شود که این دو فضا چه ربطی به هم دارند. 5ـ این را هم به عنوان توصیه ی آخر در نظر داشته باشید که: «حرف شاعرانه مهم تر از حرف موزون است». نفسِ سخن موزون، تا وقتی که خیال یا مضمون یا تصویر یا اندیشه ای نو در آن تعبیه نشده باشد، به هیچ شعری اعتبار نمی دهد... امیدوارم این یادداشت برای شاعر مفید واقع شود گرچه می دانم که به دلیل پرهیز از پرگویی، ناچار شده ام بعضی از حرف های این یادداشت را کلّی و بدون شاهد ذکر کنم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۲
سروش حیدری » 6 روز پیش
با سلام و سپاس فراوان... هر آن چه فرمودین متین و شایسته و به حق بود. قطع به یقین با یاری خدا و کمک شما در جهت بهبود شرایط شعری خود برخواهم آمد. لطف عالی مستدام در سایه پروردگار برقرار باشید
محمّدجواد آسمان » 5 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای حیدری گرامی و عزیز. من از شما ممنونم به خاطر اعتمادتون به پایگاه نقد شعر. مشتاقانه منتظر شعرهای بعدی شما هستیم...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.