ردیف در شعر طنز




عنوان مجموعه اشعار : شعر طنز
شاعر : الیاس بابازاده


عنوان شعر اول : قحط طعام
"قحط طعام"

در قحط طعام از رفاه افتادم
زان روز که کنج خوابگاه افتادم

از موهبت معده ی خالی بنده
هر ترم به شکل دلبخواه افتادم

یک چند پی شام لذیذی گشتم
ای داد که بر دور تباه افتادم

تا چهره ی ماکارونی اش را دیدم
در قامت گاو یاد کاه افتادم

دیدم رخ قرمه سبزی اما یاد
سربازی و آن آش سیاه افتادم

چون خوردم از آن چمن پلو ساعتها
افسرده به کنج مستراح افتادم

این هم اثر ساچمه پلو بود که من
در قافیه ها به اشتباه افتادم

دیروز که خون بنده کافوری بود
گه روی دو پا بوده و گاه افتادم

با دیده ی نیمه باز و داغون آخر
نالیدم و رو به قبله گاه افتادم

گفتم که ز چیست اینچنین در غربت
اندر غم و رنج و درد و آه افتادم؟

یکباره جرقه ای به ذهنم افتاد
با مقصد بوفه بنده راه افتادم

اینبار ز نان بوفه خوردم اما
از چاله درآمدم به چاه افتادم


الیاس بابازاده

-----------------------

* مخلوط برنج و نوعی ساچمه که در سلف دانشجویی تحت عنوان "عدس پلو" عرضه میشود

عنوان شعر دوم : نقیضه 1 (سهراب سپهری)




اهل خوابگاهم...

پیشه ام بیکاریست

گاه گاهی الکی شعرکی میگویم

میفرستم به شما

روزگارم خوش نیست

نه انیسی دارم ... نه رفیقی سر سوزن بختی

دوستانی دارم ، همه مهجور و غریب

هم اتاقی هایم ، همه بی پول و فقیر

بی کسند آنها هم...

روزشان در غم این فاصله ها میگذرد

قوتشان محدود است ... و چه بی کیفیت

شام هایش همه از جنس قناعت هستند

طبق دستور فراهم شده است

تا که سود رفقا بیش شود

مرد بقال از من پرسید:

راستی در اینجا ... خورد و خوراکتان آیا خوش نیست؟

من به ایشان گفتم:

این چه حرفیست که میفرمایید؟

بین خمیازه ی کشدارش گفت:

بس که لاغر شده ای

در سکوتی مطلق ، من نگاهش کردم

چون که او برهانش، کاملا قاطع بود



اهل دانشگاهم

پیشه ام علافیست

قبله ام آموزش ... جانمازم جزوه

مهر من میز و کتاب

ذکر من "خسته نباشید استاد"

حجر الاسود من تخته سیاه

کعبه ام بوفه و سلف

کعبه ام مقصد برگ است و چمن

عطر من کافور است، که همین کعبه به ما میبخشد


بنده دانشجویم

من به مشروط شدن نزدیکم

من ندیدم هرگز ... یک عدد نمره ی بیست

و به یک نمره ی ناقابل ده خشنودم

و نمیخندم اگر دوست من می افتد

آشنا هستم با ... حال و روزش بنده


من در این دانشگاه چیز هایی دیدم

بنده دانشکده ای را دیدم ... کل آبش قطع بود

پشت یک میز بزرگ ... مرد ریشوی کوچکی دیدم

اتوبوسی دیدم ، پر دانشجو بود

و چه خالی هم بود



اهل خوابگاهم

عادتم بیخوابیست

همه چیز است مهیا ، جز خواب

دوستانی همه از دم ناباب

صبح در نوبت آب ... همگیشان بیخواب

من در این ویرانه ، چیزهایی دیدم

دوستم را دیدم ... پی دمپایی هایش میگشت

بنده یخچال کثیفی دیدم ... که پر از خالی بود

تکه نانی که به جا مانده در آن، سرقت رفت

و ظروفی که به جا مانده در آن آبچکان، دیگر نیست


و خدایی دارم ... که مرا ول کرده ...توی این شهر غریب

من در این شهرستان... چیزهایی دیدم

پیر مردی دیدم ... موی او رنگ کفن
دلش همرنگ زغال

عوض وجدانش ... سر و گوشش گاهی میجنبید

ون سبزی دیدم... دو نفر را میبرد

و چه سنگین میرفت

من الاغی دیدم ... که تصور میکرد ...
کهکشان گرد سرش میچرخد

و کلاغی دیدم... ابلهانه به عقاب... متلک می انداخت

در همان نزدیکی بوستانی دیدم

راه را کج کردم... سمت یک کاج بلند

قصد کردم بروم

زیر آرامش کاج ، نفسی تازه کنم

رهگذر حرف رکیکی که به لب داشت به زیبایی دختر پاشید

بعد با حسی که ... گویی از فتح بلندای جهان می آید

پیش من آمد و گفت:

شیشه و بنگ و کراک
هر چه میخواهی هست

من به شوخی گفتم:
هروئین هم دارید؟

مرد قاچاقچی از من پرسید:
چند من میخواهی؟




باید امشب بروم

بروم جایی که نقطه ی امن خداست

خوابگاهی که در آن... خبر از سرقت دمپایی نیست

جایگاهی که در آن
پاکی و عشق و محبت پیداست

و نگاهی که در آن...
جز صداقت نتوان پیدا کرد

راست گفتی سهراب ... آدم اینجا تنهاست

باید امشب بروم

قایقت جا دارد؟


الیاس بابازاده




عنوان شعر سوم : تخم مرغ
"تخمِ مرغ"

قوت غالب تخم مرغ
بوی جالب تخم مرغ

غالبا شب ها به ما
گشته قالب تخم مرغ

*

ای فدای زرده ات
چهره ی پف کرده ات

قشر دانشجو شده
بی گمان شرمنده ات

*

تا تو ارزان میشوی
باب دندان میشوی

یک بدی داری فقط
سخت عریان میشوی

*

دوش شیطان لجن
آمد اندر خواب من

گفت بسم اِللَّه بگو
یا دگر املت نزن

*

روح و جانم تخم مرغ
لای نانم تخم مرغ

گور بابای کبد
تا توانم تخم مرغ
-----------

الیاس بابازاده
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
شعر اول؛
شعر با مصرع خوبی شروع نمی‌شود. ترکیب «قحط طعام» ترکیب مانوسی نیست از طرفی بدون هیچگونه پوشش و ظرافتی بیان شده است. بدتر از آن اصطلاح «از رفاه افتادن» است که در نهایت مصرع را خیلی خنک و بی‌مزه می‌کند. اصطلاحی که اصلاً وجود ندارد. اما مصرع دوم مصرع خوب و روانی است. اگر مصرع اول قدرتمندتر بیان می‌شد با بیت آغازین محکمی شعر را شروع می‌کردیم. ارتباط دادن طنزآمیز معده خالی و گرسنگی و افتادن زیبا بود. حتی شاعر اینقدر زیرک بوده که ایهام کلمه «افتادم» را به خوبی در بیت نشان داده است اما قید «شکل دل‌بخواه» قید بامعنی و مرتبطی به افتادن نیست. در واقع مخاطب حس می‌کند شاعر در اینجا برای پر کردن وزن و قافیه به این کلمات رو آورده است. بیت بعدی بیت خوبی نیست اما می‌توانسته بیت خوبی باشد. کمی ضعف تالیف در «دور تباه» که باید «یک دور تباه» بود، باعث شده زبان شعر کمی لطمه بخورد.
تا چهره‌ی ماکارونی‌اش را دیدم
در قامت گاو یاد کاه افتادم
ارجاع «چهره ماکارونی» به کیست؟ چرا چهره باید ماکارونی باشد؟ مصرع اول خیلی مختل و گنگ است و مصرع دوم که اتفاقاً خوب بیان شده نمی‌تواند از پس اشکال اول بیت بربیاید. بیت بعدی هم در ارتباط‌ها مشکل دارد. شاعر می‌گوید وقتی چهره قورمه‌سبزی را دیدم، یاد سربازی و آن آش سیاه افتادم. اما قرینه و ارتباط قورمه‌سبزی با سربازی و بدتر از آن با آش سیاه چیست؟ شاید شاعر با بازی با رنگ قورمه‌سبزی و لباس سربازی و آش می‌توانست قرینه‌ها و مراعات‌النظیرهایی برای بیت بسازد. «چون خوردم از آن چمن پلو ساعت‌ها/ افسرده به کنج مستراح افتادم» این بیت بیت خوبی است. هم ارتباط‌ها و قرینه‌ها رعایت شده است و هم تصویر نهایی، تصویر بانمک و مرتبطی است. در بیت بعدی شاعر با زیرکی هم اشتباه خودش را در قافیه بیت قبل یادآوری می‌کند تا همه بدانند که او نسبت به این اشتباه آگاه است و هم با زیرکی این اشتباه را ناشی از خوردن ساچمه‌پلو می‌داند که ارتباط طنزآمیز و رندانه‌ای است. این نخ ارتباط‌های ظریف باعث گیرایی و زیبایی شعر می‌شود. (دیروز که خون بنده کافوری بود/ گه روی دو پا بوده و گاه افتادم» بیت‌های بعدی برای آماده‌سازی مخاطب برای نتیجه‌گیری نهایی است. بیت نهایی اما بیتی فوق‌العاده به جا و رندانه بود. شاعر در یک بیت مخاطب را امیدوار به یافتن راهی برای خلاصی از غذای دانشگاه می‌کند اما در بیت نهایی و حتی می‌شود گفت در مصرع نهایی با ضربه بسیار خوب و محکمی، مخاطب را با نتیجه‌ای خلاف انتظار غافلگیر می‌کند.
راستی؛ انتخاب وزن رباعی برای این شعر ریتم تند و خوبی به شعر داده است که با قالب شعر روایی مطابقت دارد.

شعر دوم؛

شعر آقای بابازاده که نقیضه شعر مشهور سهراب سپهری است رگه‌های طنازانه و رندانه خوبی دارد که پایین‌تر به آن اشاره خواهم کرد اما در ابتدای کار دوست دارم در مورد نکته‌ای بنویسم که در میان عموم به «طنز تلخ» مشهور است. از این نوع طنز تفسیرها و تعریف‌ها و تاویل‌های زیادی می‌شود. گاه بعضی طنزنویسان تازه‌کار فکر می‌کنند با آوردن کلمات تهوع‌آور یا دشنام‌های مستقیم یا تصویرکردن درشتی‌ها و سختی‌های زندگی بدون پرداختن و بیان ظریف چیزی را می‌سازد که نامش طنز تلخ یا گروتسک یا اسامی دیگر است. اما در واقع باید گفت که یک طنزنویس هیچ وقت نباید عناصر اصلی طنزنویسی را فراموش کند: خنده، انتقاد، اندیشه، بیان و رندانگی عناصر اصلی و ستون‌های اساسی طنزند. در هر اثری اگر یکی از این عوامل نباشد، اثر دچار مشکل اساسی خواهد بود. شعر الیاس بابازاده بسیار تلخ است. دغدغه‌ها، نگرانی‌ها و در نهایت زندگی یک دانشجوی در غربت افتاده فقیر را نمایش می‌دهد. اما باید بگویم که همه این تلخی نتوانسته است عناصر اصلی خنده، ظرافت و بیان شعر را از آن بگیرد. شاعر در جای جای شعر با مخاطب شوخی می‌کند. حتی در دردناک‌ترین قسمت‌های شعر هم این شوخی‌ها هست. اتوبوسی دیدم ، پر دانشجو بود
و چه خالی هم بود...
...
ون سبزی دیدم... دو نفر را میبرد
و چه سنگین میرفت
من الاغی دیدم ... که تصور میکرد ...
کهکشان گرد سرش میچرخد

و کلاغی دیدم... ابلهانه به عقاب... متلک می انداخت
رندانگی در بیان انتقادها هم در فرازهایی خوب و مناسب است: «بین خمیازه ی کشدارش گفت: / بس که لاغر شده ای / در سکوتی مطلق ، من نگاهش کردم/ چون که او برهانش، کاملا قاطع بود»
«رهگذر حرف رکیکی که به لب داشت به زیبایی دختر پاشید»
اینها همه از نقاط قوت کار بود اما شعر نقطه ضعف‌های مشهودی هم دارد. مثلاً تعداد زیادی اشتباه وزنی. مخصوصاً که شروع شعر با اشکال وزنی همراه بوده است: اهل خوابگاهم» که در واقع وزن «اهل خوابی‌گاهم» درست است. مرد بقال از من پرسید: / راستی در اینجا ... خورد و خوراکتان آیا خوش نیست؟» اشکال وزنی دارد. وزن درست: «راستی در اینجا... از خوراکت چه خبر؟ کافی نیست؟ »
«بنده دانشکده ای را دیدم ... کل آبش قطع بود» «بود» در اینجا نمی‌نشیند. کلمه‌ای هم‌وزن «است» وزن درست را می‌سازد.
پشت یک میز بزرگ ... مرد ریشوی کوچکی دیدم» بین کوچکی و دیدم یک «را» نیاز است.
«پیر مردی دیدم ... موی او رنگ کفن / دلش همرنگ زغال» وزن درست: دلش از رنگ ذغال
شعر اطناب دارد. شاعر باید کمی بی‌رحمانه پاره‌های اضافه شعر را از آن کم کند. پایان‌بندی شعر خیلی خوب است.
شعر سوم؛
ردیف در شعر فارسی جایگاه مهم و مستحکمی دارد چیزی که در شعر عربی به خاطر قواعد و شرایطش خیلی محل اعراب نیست. در شعر طنز ردیف حتی مهم‌تر و محل رجوع بیشتری از شعر غیر طنز است. مخصوصاً ردیف‌های اسمی که باعث باز شدن ذهن شاعر می‌شود. در واقع در بسیاری از موارد یک ردیف اسمی با تداعی معانی گسترده باعث می‌شود شاعر طنزنویس با سرعتی باورنکردنی شعر را به انجام برساند. این ویژگی هم می‌تواند خوب باشد و هم به شعر آسیب بزند. حُسن آن را که گفتیم؛ همین گسترده کردن مضامین و تصاویر مختلف. اما عیب آن این است که اگر شاعر بی‌توجهی کند شعر شلخته و از هر دری سخنی شود. چیزی که در شعر طنز امروز ایران کم نمی‌بینیم. با همه این مقدمه‌ها آقای بابازاده به یکی دیگر از ستون‌های غذای دانشجویی رو آورده و آن را ردیف شعر خود قرار داده است. ردیفی که بلافاصله با خواندن اولین بیت متوجه نگاه شاعر می‌شویم، حتی اگر از قبل شناختی روی شعرش نداشته باشیم. قالب شعر چارپاره است. بند اول تنها شرحی از تخم‌مرغ می‌دهد. مصرع‌ها در بیت اول هر کدام مستقلند که این برای شروع شعر و جلب توجه مخاطب خوب است. مصرع اول بیت دوم اما کمی بی‌ربط است. چرا شب‌ها؟ برای قید «شب‌ها» دلیل شاعرانه‌ای آورده نمی‌شود. اما مصرع دوم بامزه و بانمک است. پاره دوم دغدغه دانشجویی شاعر را نشان می‌دهد. مصرع‌ها به هم مرتبطند و این ارتباط در عرض هم نیست. در واقع در مصاریع موازی‌کاری و مطلب اضافه وجود ندارد. مضمون خوب پرورده شده و در جای خوبی ضربه نهایی زده شده است. پاره سوم هم در ادامه قبلی است و با نکته‌سنجی جالبی تمام می‌شود. اما پاره چهارم مضمون‌یابی‌ای تکراری دارد. در واقع شاعر لطیفه مشهوری را منظوم کرده است که همین باعث شده شعر در اینجا افت کند. مخصوصاً که اگر از لطیفه مشهور بگذریم، شاعر نتوانسته از عهده مضمون‌پروری خوب بربیاید و این پاره دچار ضعف تالیف است. پاره آخر برای پایان‌بندی شعر خوب بود اگر مصرع چهارم دچار مشکل زبانی نمی‌شد. در اصل شاعر می‌خواهد بگوید : تا می‌توانم تخم‌مرغ خواهم خورد» اما به سبب تنگنای وزن نوشته «تا توانم تخم مرغ» شاعر برای رفع این اشکال می‌توانست زیرکی کند و در بنویسد: «تا توانم .... تخم‌مرغ!» اینطوری مخاطب متوجه شعف تالیف شعر نمی‌شود.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
الیاس بابازاده » یکشنبه 13 خرداد 1397
بسیار ممنونم از نقد بسیار کامل و سازنده و عالی استاد مقدمی بزرگوار البته با ذکر این نکته که این مجموعه شامل سه شعر از اولین شعرهای بنده بود و انواع اقسام ایرادات و ناشی گری ها مشهود بود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.