روایت در شعر طنز




عنوان مجموعه اشعار : شعر
شاعر : احسان پورکیانی


عنوان شعر اول : مثنوی شیخ و گدا
باز دارم یک حکایت با شما
ماجرای شیخ با مرد گدا

این حکایت هست از عهد کهن
پس مده گیر سه پیچت را به من

مثنوی چون با زبان نیش شد
برگ سبزی تحفه ی درویش شد

بود شیخی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا داشت و هم ملک دین

دید او را مستمندی توی راه
گفت شیخا همسرم شدپا به ماه

دست من تنگ ست و احوالم خراب
رفته ام تا خرخره در منجلاب

سخت محتاجم به نان هر شبم
از گرانی جانم آمد بر لبم

شیخ فرمود :ای گدای بینوا
یک نصیحت میکنم اینک تو را

کاش عقلت بود قدر یک نخود
تا گره را وا کنی با دست خود

عیب تو اینست در این وضع حاد
دست تو تنگ ست و چیز تو گشاد

جای دست و چیز را ای بی شعور!
پس عوض کن تا شود رزق تو جور

هرچه گفت او از علاج و از دوا
شد چو خنجر بر دل آن بینوا

حالتش بدتر ز آنچه بود شد
چشم او از اشک خون چون رود شد

در جوابش گفت :ای شیخ زرنگ!
من ندیدم که شود دست تو تنگ

خوش به حال توست ای ام الفساد!
رزق تو جور ست، چیزت هم گشاد

ای که بلعیدی همه اموال خلق
کی توانی کرد درک حال خلق!

بعد از این شیطان خود را کیش کن
بیشتر در عیب خود تفتیش کن!

#احسان_ناصر

عنوان شعر دوم : رباعی
پاییزم و کابوس زمستان دارم
در چشم دلم همیشه باران دارم

تا روح خودم نیز به تَرکم راضی ست
دیگر چه توقعی ز یاران دارم
#احسان_ناصر

عنوان شعر سوم : رباعی
چندیست شدید وبی‌امان می گرید
بر روی زمین از آسمان می گرید

از درد و غم ماست که چشمان خدا
باران.. باران.. به حالمان می گرید
#احسان_ناصر
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
شعر اول؛
مثنوی آقای پورکیانی ساختاری روایی دارد. ساختاری که به صورت کلاسیک از مثنوی انتظار داریم. شعر قصه‌ای کامل دارد که با یک خط سیر منطقی از نقطه A به نقطه نهایی می‌رسد. اول بیایید نگاهی به روایت در این شعر بیندازیم. سیر تعریف کردن قصه در این شعر تقریباً منطقی، روان و بدون دست‌انداز است. اما چرا تقریباً؟ اول اینکه؛ شعر اگر نه با بیت خوبی، لااقل با مصرع ابتدایی مناسبی شروع نمی‌شود. «باز دارم یک حکایت با شما/ ماجرای شیخ با مرد گدا» مصرع افتتاحیه شعر قدرت کشش ندارد. حضور «باز» (با توجه به پیوسته نبودن شعر به شعری قبل از خود) ضعف تالیف کوچکی را به کار تحمیل می‌کند. مصرع دوم هم قوّت جلب توجه مخاطب را ندارد. در نهایت باید گفت بیت اول خیلی عادی و بدون اتفاق است. مشکل بعدی شعر شخصیت‌پردازی ناقص شیخ است. شیخ کلاً در یک مصرع معرفی می‌شود. این معرفی برای نتیجه نهایی شعر کافی نیست. شاعر می‌توانست با چند تصویر غیرمستقیم طنزآمیز، شخصیت اول قصه را بهتر معرفی کند. سیر روایت بر محمل ابیات هم گاه دچار سکته می‌شود. «مثنوی چون با زبان نیش شد / برگ سبزی تحفه ی درویش شد» معنا و دلیل حضور این بیت را متوجه نشدم. اول اینکه شاعر از مخاطب می‌خواهد که «گیر سه‌پیچش» را به او ندهد. اما هیچ پشتوانه معنایی‌ای برای دلیل این گیر نمی‌دهد. ثانیاً «زبان نیش» در ابیات قبلی دیده نمی‌شود. هنوز هیچ متن و گزاره‌ای نیامده که نیشی در آن باشد. مگر اینکه منظور شاعر این بوده که: «چون قالب مثنوی با زبان نیش است...» که در این صورت هم دو اشکال وجود دارد. اول ضعف تالیف آشکار در مصرع اول است. نکته بعدی باز هم نداشتن پشتوانه معنایی و دلالتی با منطق شاعرانه برای زبان نیش‌دار مثنوی است.
«ملک دنیا داشت و هم ملک دین» این مصرع زبان سالمی ندارد. منظور شاعر «هم ملک دنیا را داشت و ملک دین» بوده که به اقتضای وزن اینطوری شده است. در مثنوی، مخصوصاً مثنوی روایی، حضور سالم ارکان جمله در کنار هم بسیار مهم است. این یکدستی و روانی به روایت کردن بهتر قصه کمک می‌کند.
بعد از آن روایت خوب پیش می‌رود تا به نکته اول شعر می‌رسد. اگر شعر در اینجا تمام می‌شد با اینکه طعنه و کنایهء رندانه‌ای در خود دارد، به خاطر تکراری بودن آن در نهایت نمی‌توانست باعث اقناع مخاطب حرفه‌ای بشود. در واقع خلاقیتی در شعر وجود نداشت. اما شاعر با رندی، بخش دومی را به شعر اضافه می‌کند بخش دوم دیگر تکراری و بازسازی و منظوم کردن لطیفه‌ای مشهور نیست. جواب مرد به شیخ البته می‌توانست کوتاه‌تر، زیرکانه‌تر و دوپهلوتر باشد. بیت‌های جواب مرد طولانی است. در واقع شاعر آن معرفی‌ای که باید از شخصیت شیخ در ابتدای مثنوی می‌کرد، اجباراً در انتهای شعر آورده است. این باعث شده از شدت ضربهء نهایی کاسته شود و به جای اینکه روی یک نقطه (بیت) تمرکز کند روی چند نقطه (بیت) پخش شده است.
شعر دوم؛
پاییزم و کابوس زمستان دارم
در چشم دلم همیشه باران دارم
تا روح خودم نیز به تَرکم راضی ست
دیگر چه توقعی ز یاران دارم
رباعی با تصویری عینی شروع می‌شود. مصرع دوم اما تصویر ذهنی و مجرد است. باران داشتن در «چشم دل» کمی تصور را برای خواننده دست‌نیافتنی می‌کند. بهتر است شاعران از ساختن ترکیب‌های انتزاعی حتی‌المقدور خودداری کنند. اما مصرع در بعدی حضور «تا» به یکدستی زبان مکتوب ضربه زده است. در واقع اصطلاح «تا فلان...» در لحن و زبان عامیانه وجود دارد و این حضور کمی شعر را دچار گیجی می‌کند. نکته آخر اینکه؛ ضربه نهایی رباعی روی دوش دو مصرع سوم و چهارم گذاشته شده است. همین تقسیم شدت ضربه باعث شده، خواننده از خواندن آن به شگفتی و غافلگیری زیادی نرسد.
شعر سوم؛
چندیست شدید وبی‌امان می گرید
بر روی زمین از آسمان می گرید

از درد و غم ماست که چشمان خدا
باران.. باران.. به حالمان می گرید

این رباعی بر خلاف رباعی قبلی ضربه نهایی و غافلگیری خوبی دارد. حتی با اینکه مقداری از حرف نهایی در مصرع سوم زده شده است اما تصویرسازی، حس‌آمیزی و موسیقای نرم «باران... باران..»، در کنار واج‌آرایی «ن»، باعث شده‌اند که شاعر برای مخاطب چیزهای زیادی در چنته آخرش داشته باشد. مصرع سوم و چهارم هر دو روانند. همچنین تصویر «باران... باران...» پشتوانه معنایی و منطق شاعرانه خوبی برای ادعای مصرع سوم است.
اما بیت اول اینطور نیست. مصرع اول خبریست. «چندیست شدید و بی‌امان می‌گرید» در این مصرع صفت «شدید» هم‌معنا و موازی با «بی‌امان» است. علاوه بر این «شدید» کارکرد دیگری جز همان صفت موازی را در شعر ندارد. برای همین حشو است. در مصرع دوم هم جابجایی ارکان جمله باعث شده ضعف تالیف در مصرع احساس شود. مخصوصاً که به جای «بر زمین»، «بر روی زمین» آمده است که «روی» کاملاً اضافه است.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.