مهندسی شعر




عنوان مجموعه اشعار : ۹۷۴
شاعر : مهران عزیزی


عنوان شعر اول : ۹۷۴-۱
دلم گرفته، دل روزگار من ابری‌ست
تلاش‌ من عبث و اختیار من جبری‌ست

تو شاهدی که شهادت نگفته‌ام هرگز
در این زمانه مسلمانی‌ام همان گبری‌ست

دلم گرفته از این آسمان اخم‌آلود
تمام ثانیه‌هام اضطراب و بی‌صبری‌ست

عجیب نیست اگر سگ به گرگ می‌ماند
در این جهان که بقای گوزن در ببری‌ست

...

هرگز تو به خویشتن نپرداخته‌ای
در سایه شکسته‌ای، مرا ساخته‌ای

در هروله‌ها و خستگی‌هایم تو
بیش از من و پیش از خود من باخته‌ای

ناشکر که بوده‌ام، خدا را هر بار
با بغض و سکوت یادم انداخته‌ای

لیلی تویی و خودت نمی‌دانی که
بسیار جلوتر از جنون تاخته‌ای

...

ما را نگاه آن زن بیمار کشته است
یک بار نه که یکسره هر بار کشته‌است

ما کشته‌های بی‌خبر از راز روزگار
آن چشم‌های ساحره‌سا کارکشته است

یک جفت چشمِ چشمه‌ی آتش، گرفته‌است
جان‌های زارمان و به تکرار کشته‌است

هر جا قدم گذاشته یک فوج مرده‌اند
بی‌احتیاط بوده که بسیار کشته‌است

ما کشتگان که را و کجا کشته بوده‌ایم
مایی که این الهه‌ی زن زار کشته‌است

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
مهندسی شعر
ابتدا درودتان می¬گویم
این شاید از خوش شانسی من باشد که برای دومین بار، نقدی کوتاه بر شعرهای یک شاعر می¬نویسم و شاید هم از بد شانسی¬ام باشد از این نظر که چون سطح کارها تفاوت چندانی ندارند و بازة زمانی سرایش آثار، تقریباً یکی است فراز و فرودی در آن دیده نمی¬شود. در واقع حرف¬ها همان است که در نقد اول بیان شد.
با این حال، این بار تلاش می¬کنم از منظری دیگر اظهار نظر کنم.
شعراول:
چالش این شعر، عدم مهندسی شاعر در انتخاب قافیه است. می بینید که شاعر در همان بیت دوم دچار مشکل شده است و از قافیه زیبای" ابری "به قوافی "گبری و جبری" می¬رسد. نه اینکه این کلمات نمی¬توانند در شعر بیایند؛ اما مشکل اینجاست که شاعر نتواسته از پس ایجاد یا ساختن اندیشه¬ای یا بیان حرفی نو برآید و این قوافی را جا بیندازد. از این¬رو این ابیات، چندان به چشم نمی¬آیند.
صحبت از مهندسی شد. لازم است قدری در این مورد شرح بیشتر داده شود زیرا ممکن است چنین به ذهن متبادر شود که برای سرایش شعر، باید همه چیز محاسبه و از پیش تعیین شده باشد و با این روش، تخیل و اندیشه به بند کشیده می¬شود.
مراد از مهندسی شعر، این است که شاعر باید بداند برای ساختمان شعری که می¬خواهد بسازد چه مصالحی و چه مقدار نیاز دارد. طبیعی است برای ساخت یک ساختمان چند طبقه، مصالحی چند برابر از یک عمارت یک طبقه نیاز است. اگر این کار مهندسی شده نباشد با مشکل مواجه خواهیم شد. مثال دیگرم را می¬توانم روی اسکلت بندی ساختمان پیاده کنم. شناژ بندی و اسکلت سازی ساختمان چند طبقه، با یک عمارت ویلایی قطعاً متفاوت است. نمی شود ناگهانی و بدون در نظر گفتن پی و قدرت تحمل ساختمان، طبقه¬ای دیگر روی آن ساخت.
همین مثال را روی شعر پیاده سازی کنید.
فرض کنید شاعر برای یک غزل چهار یا پنج بیتی یا حتی یک رباعی برنامه¬ریزی کرده، اما کم کم به دلش می¬افتد آن شعر را قصیده کند. آنگاه با کمبود قافیه روبرو می¬شود.
بر عکس آن هم ممکن است پیش بیاید. شاعر وقتی حرف زیادی برای گفتن دارد بهتر است قالب مثنوی را انتخاب کند یا مثلا چارپاره را؛ تا محدودیت قافیه و ردیف، جلوی تراوش اندیشه¬اش را نگیرد. برای همین، می بینید که شعرای بزرگ، برای داستان سرایی، روایت و حرفهایی از این دست، بیشتر قالب مثنوی را انتخاب کرده¬اند.
در شعر بالا، همانگونه که بیان شد انتخاب قافیه" ابری" تکاپوی این غزل را نمی¬دهد؛ بنابر این شاعر به ناچار به قافیه" گبری" و "جبری" و از همه بدتر "ببری" رسیده است.
نکته دوم: گاهی مرسوم است شاعران برای سرودن یک شعر، پس از سرایش مطلع، کلمات قافیه مورد نظر را کنار شعرشان می¬نویسند. ده ها قافیه را ردیف می¬کنند تا به مرور از آن بهره ببرند. اگر چه این کار را توصیه نمی¬کنم اما تا اینجای کار خیلی اشکالی ندارد. حداقل این هم یک جور مهندسی است و جمع آوری مصالح پای کار به حساب می آید؛ اما مصیبت از جایی شروع می¬شود که شاعر با نگاه کردن به آن کلمات قافیه، به فکر می¬افتد که بیتی برای آن قافیه بسراید. در واقع این نوع سرایش، از آخر به اول است. یعنی اول قافیه انتخاب شده و بعد اندیشه¬ یا حرفی یا مضمونی برای آن ساخته شده است. معمولاً این ابیات نمی¬توانند خوش ساخت باشند و بیشتر تصنعی به نظر می¬آیند و خودشان را لو می¬دهند. نمونه¬اش اتفافی است که در بیت¬های" گبری و ببری" افتاده است.
نباید از حق گذشت که مصراع دوم بیت اول، خیلی خوش نشسته است: "تلاش من عبث و اختیار من جبری است"
شعر دوم:
در شعر دوم -که علی¬الظاهر شاعر باز دچار کمبود قافیه شده و آنرا چهار بیتی رهاکرده است – از وزن رباعی برای ساخت غزل استفاده شده است. نه اینکه این کار مرسوم نباشد؛ غزل های زیبایی در وزن رباعی سروده شده است؛ اما چون قافیه نسبتاً سختی است ایکاش شاعر به ساخت یک رباعی محکم و توفانی اکتفا می¬کرد و همه اندیشه¬اش را در همان چهار مصراع خلاصه می نوشت.
در این شعر با سه بیت نسبتاً مبهم و گنگ روبروییم که معلوم نیست شاعر مدح می¬گوید یا ذم؛ اما بیت آخر شعر، بسیار تکان دهنده است و در ذهن می¬ماند.
لیلی تویی و خودت نمی‌دانی که بسیار جلوتر از جنون تاخته‌ای
با وجود این بیت زیبا، شعر از دید من تمام کننده ندارد و هنوز ابتر است.
حکایت این شاعر، حکایت فوتبالیستی است که اگرچه بیشتر توپ¬هایش راه به دروازه پیدا نمی¬کند اما گاهی گُل¬هایی می¬زند که همه کارشناسان فوتبال را متحیر و انگشت به دهن می سازد. پس او گل زدن را بلد است. دروازه را هم خوب می¬شناسد؛ اما دقت نمی¬کند و توپهایش را باری به هر جهت می¬زند.
من در او شاعری آینده دار می¬بینم.
دوباره مجالم برای واکاوی غزل سوم کم آمد و باید گفت: این زمان بگذار تا وقتی دگر
باقی بقایتان .

منتقد : علی رضا احرامیان پور

متولد1348 یزد. کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی. شاعر، منتقد و پژوهشگر ادبی . رییس انجمن ادبی جیحون. روزنامه نگار و ویراستار بیش از 400 عنوان کتاب داور دهها جشنواره و کنگره ملی و منطقه ای واستانی



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » 9 روز پیش
سلام و احترام. ممنونم عزیز بزرگوار از راهنمایی‌هاتان و البته به خاطر کاستی‌هام شرمسارم و تمام تلاشم از این پس در جهت رفع نقص‌هام خواهدبود، بیش از پیش.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.