بیانِ روان




عنوان مجموعه اشعار : کیمیا
شاعر : کیمیا قربانی


عنوان شعر اول : منجی
بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا حجه ابن الحسن

مسیر کوچه چشمم عجیب بارانی است/بیا که بی تو هوای غزل زمستانی است/بیا که سیصد و اندی سوار در راه است/بیا که وضعیت روزگار بحرانی است/اگرچه جنگل و دریا و گل فراوان است/ولی اگر تو نباشی جهان بیابانی است/سیه جبین شده از سجده های پی در پی/گناه لکه ننگی به روی پیشانی است/اگرچه درشب ظلمت اسیر شیطانم/شب تولدت اما دلم چراغانی است/چقدر جمعه گذشت و نیامدی اقا/و باز آخر این شعر اشک پنهانی است/به جمکران که رسیدم دلم به شور افتاد/نگاه کردم و دیدم که صحن نورانی است/سراسر وطنم پر ز نام افرادی است/نبود نام تو مهدی(عج) شروع ویرانی است/غریق بحر گناهم ولی تو دستم گیر/منم کسی که اسیر هوای نفسانی است/در انتظار ظهوریم و ندبه میخوانیم/زمانه منتظر آن قیام طوفانی است
سروده کیمیا قربانی

عنوان شعر دوم : قدر
گم کرده ام راه زمین و اسمان را/شبهای قدر است و ندارم قدر ان را/از باده لطف تو مستم این شب قدر/برجام ما ریز ان شراب جاودان را/ما در به در هر روز بر سویی روانیم/در جنتت مارا ببخش آن اشیان را/
مثل گلی ک حاصلش جز خار او نیست
/کافی است زخم خار خوردن باغبان را/تیره شده جان پاک کن جان از گناهم
همچو مهی که می درد در شب کتان را

عنوان شعر سوم : فراموشی
ردپاهای مرا ازدفترخودپاک کن
خاطراتم راشبی بالای قبرم خاک کن
شعرهایم رابسوزان ومراآتش بزن
بعدازآن خاکسترم راراهی افلاک کن
شاعری دیوانه روزی میهمانت بودورفت
شهردل راخالی ازفکرخس وخاشاک کن
نخ به نخ سیگارهایت رابه یادمن بکش
یاخمارچشمهایم راپرازتریاک کن
مرگ رابی عشق درآغوش خودخواهم فشرد
حس عزراییلی ام رابیشترادراک کن
یامراباتیغ تنهایی خودامشب بکش
یابیافکری به حال این دل غمناک کن
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت مروری خواهم داشت بر سه غزل خوب و دلنشین. در شعر نخست که بیانی بسیار طبیعی و روان دارد، به این مصراع می رسیم که: «سیه جبین شده از سجده های پی در پی». در حالت کنونی، ممکن است این طور به نظر برسد که شاعر قصد داشته با «سیه جبین» صفتی بسازد. برای همین، مخاطب با خواندن این مصراع از خود خواهد پرسید که: «چه کسی سیه جبین خواهد شد؟» و پاسخی نخواهد یافت. تعجب می کنم که شاعر چرا کار خودش و مخاطب شعرش را سخت کرده وقتی که می توانسته به راحتی بگوید: «جبین، سیه شده از سجده های پی در پی». بیت «چقدر جمعه گذشت و نیامدی آقا / و باز آخر این شعر، اشک پنهانی است» می توانست جذاب تر باشد اگر این غزل هفت بیت می داشت و می توانستیم هفت بیت غزل را با هفت روز هفته منطبق کنیم و آخر هفته (جمعه) را همان «آخر این شعر» فرض کنیم. در شکل کنونی، با آن که بیت ایرادی ندارد اما مخاطب پرتوقع ممکن است در درون بیت و در بین اجزاء بیت به دنبال تطبیق و رابطه ای قوی تر بگردد و چنین رابطه ای نیابد. شعر را ادامه می دهیم و می رسیم به این بیت: «به جمکران که رسیدم دلم به شور افتاد / نگاه کردم و دیدم که صحن نورانی است». می دانیم که شاعر می خواسته چه مضمونی بسازد؛ می خواسته بگوید تا قبل از رسیدن به جمکران دلشوره داشتم ولی با دیدن نورانیت صحن جمکران دلشوره ام آرام گرفت و التیام یافت. مشکل بیان کنونی این است که معنای «به جمکران که رسیدم»، متأسفانه «قبل از رسیدن به جمکران» نیست. ضمن این که حدس و درکِ معنای «با دیدن نورانیت جمکران، دلشوره ام برطرف شد» بر عهده ی خود مخاطب گذاشته شده است و در نصّ شعر نیامده. اعتراف می کنم که تا این جای کار، بسیار از این شعر لذت بردم و حتّی می توانم بگویم که برای یافتن نکات منفی و نقاط نقص و ضعف، به زحمت و دشواری افتادم زیرا غالب فضا و بیان و کلیات و جزئیات این شعر را تا این جا بسیار بسیار دلچسب و خواستنی یافته بودم. اما بیت «سراسر وطنم پر ز نام افرادی است / نبود نام تو مهدی (عج) شروع ویرانی است» قطعاً بدترین بیت این غزل است و اگر به حساب گستاخی گذارده نشود، می خواهم از شاعر خواهش کنم که به خاطر حفظ کیفیت مابقی ابیات همنشین این بیت هم که شده، آن را حذف کند. اشکال این بیت چیست؟ اولاً که مضمون شاعرانه و ویژه ای ندارد. ثانیاً بیان مصراع اولش بسیار بسیار غیرحرفه ای ست و عیار خیلی پایینی دارد. مخصوصاً آن «افردی» در آن وسط (به منفی ترین معنا) کولاک کرده است! دو بیت آخر این غزل هم قابل قبول هستند ولی به خوبی ابیات عالی آغازین این غزل نیستند؛ مثلاً «غریق بحر گناهم ولی تو دستم گیر» خیلی پیرمردانه و بدون شجاعت و نوآوری و جذابیت نوشته شده و اگر به این ابیات پایانی دقیق تر نگاه کنیم، خواهیم دید که شاعر در این بیت ها بیشتر می خواسته حرف های عادی اش را منظوم کند و نخواسته مانند بیت های نخست این غزل، به شکل هنری، با تشبیه و استعاره و دیگر شگردهای بیان ادبی، حرفش را بزند؛ ببینید در بیت های نخست، زمستان و کوچه و تقابل جنگل و بیابان چطور گونه ای غیرمستقیم به پیام شاعر داده اند ولی در بیت های آخر با صراحت خشکی مانند «من اسیر هوای نفسم و ندبه می خوانم و منتظر تو هستم» رو به رو می شویم. غیر از مسأله ی نگاه و بیان شاعرانه و خیال انگیز، برگ برنده ی ابیات آغازین این غزل، صمیمانه و روان حرف زدن است؛ مثلاً ببینید در این مصراع، بیان طبیعی و عادی و روزمره چقدر راحت و غیرتصنعی در درون وزن گنجیده: «بیا که وضعیت روزگار بحرانی ست». این قبیل بیان های روان، اگر بخت همراه شدن با اندکی چاشنی تمثیل و استعاره را بیابند، به آسانی قابلیت ضرب المثل شدن دارند. در شعر دوم، نخستین نکته ی توی ذوق زننده، استفاده ی شاعر از تعبیر اشتباه «قدر چیزی را نداشتن» به جای تعبیر درست «قدر چیزی را ندانستن» است. ضمن این که «آن» ضمیر اشاره به مفرد است و کاربرد آن در صورتی طبیعی تر جلوه می کرد که به جای «شب های قدر است و»، «شب قدر است و» در وزن می گنجید! شاعر در بیت «جنّت» مضمون تازه و بکر و بدیع و خوبی ساخته است؛ زندگی مترادف با در به دری است و شاعر از خدا می خواهد که او را در بهشت، اسکان و استقرار و آرامش ببخشد و از این در به دری راحتش کند. فقط ای کاش [دو باره به خاطر رعایت وزن] شاعر ناچار نمی شد که پیش از «آشیان»، «آن» بیاورد. شاعر با اشاره به باور «ماه و کتان» در بیت آخر این غزل، آگاهی اش از فرهنگ عامه را به رخ کشیده و زیبایی آفریده است اما در بیان «تیره شده جان پاک کن جان از گناهم» بی تردید به زحمت افتاده و آشکارا درمی یابیم که بیان این مصراع به قوّت و روانی دیگر مصاریع این شعر نیست. لزوم تلفظ شدنِ «ه»ی پایانی «تیره» هم قوز بالاقوز شده و این مصراع را از حیث بیان و موسیقی نادلخواه کرده استکه امیدوارم شاعر فکری به حالش بکند؛ که گمانم راه حل، بازسرایی باشد. در شعر سوم، حضور ردّ «پا»ی شاعر بر دفتر یارش را می توانیم تسامحاً بپذیریم اما در مصراع «...خمار چشم هایم را پر از تریاک کن»، نمی توانیم بفهمیم که شاعر واقعاً چه درخواستی از معشوقش دارد؟ تصور کنید من به شما رو کنم و بگویم: «لطفاً خمار چشم های من را پر از تریاک بفرمایید». آیا به جای این که کاری بکنید، هاج و واج نگاهم نخواهید کرد؟ اجازه بدهید به همین نکات اکتفا کنم و این را نیز اضافه کنم که ذکر این همه، به معنی ضعیف بودن این شعرها نیست؛ برعکس، بسیار بسیار این شعرها را موفق دیدم و پسندیدم. اما روشن است که شاعر باید برای عاقبت به خیری، روی تصحیح و بهبود زبان و بیان شعرش تمرکز نماید و ضمناً رستگاریِ کنونی اش در صمیمیت و روانیِ منظوم سخن گفتن را حفظ کند.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.