دشوارم و سنگينم و خاقاني خويشم




عنوان مجموعه اشعار : ...
شاعر : آذر آذربادگان


عنوان شعر اول : مات مسلمانی

من عاشق این بی سر وسامانی خویشم
مسئول تمامیِّ پریشانی خویشم

بی وقفه قفس ساخته ام دور و برم را
کو فرصت پرواز ؟ که زندانی خویشم

من هر چه کنم سعی ره مروه نیابم
در اوج صفا ، مات مسلمانی خویشم

از آب و گلم ، بوی خدا میدهم انگار
سرمست همین حالت عرفانی خویشم

هر چند به صد چهره و صد پرده نهانم
راضی به همین وجهه ی انسانی خویشم

در من گسلی زلزله خیز است نگاهت
با عشق تو من باعث ویرانی خویشم

من شعر کلاسیکم و سرشارم از ابهام
دشوارم و سنگینم و خاقانی خویشم

یک گوشه ی دنج و تب تار و عطش و شوق
من شیفته ی چینش مهمانی خویشم



عنوان شعر دوم : خرمن اندوه
تسخیر شده خاک تنم در کف دشمن
تردید به جانم زد و شد فاتح این تن

تا ریشه دواندم به تن کهنه این باغ
از شاخه ی من دسته طلب کرد تبرزن

هی پای کشیدم که سرم دار نبیند
هی دست کشیدم نشوم دست به دامن

هی داد زدم حنجره ام نام تو را خواند
آواره شدم بی تو درین کوچه و برزن

در همهمه ی شهر شلوغی ک چنین است
سنگینی چشمان نژادیست از آهن

بر شانه ی مفلوک من خسته درین باغ
جز دسته کلاغی نگرفته است نشیمن


آتش زده ای برجگر سوخته من
تاثیر ندارد به دلم سردی بهمن

تو شعله بکش بر تن این خرمن اندوه
بگذار بسوزد همه هستی این زن

عنوان شعر سوم : بهار تن تو
حالا ک سکوت در دهانم جاریست
چشمان دلم اسیر شب بیداریست
این بغض فروخورده غمی اجباریست
تنهایی من حکایتی تکراریست


در زمزمه های شهرتان گم بودم
یک عمر اسیر این تلاطم بودم
رانده شده در فریب گندم بودم
بازیچه حرفهای مردم بودم


این کنج غریب را نگیرید از من
زیبایی سیب را نگیرید از من
این درد عجیب را نگیرید از من
دامان نجیب را نگیرید از من


تا پنجره روبه خنده هایت بازست
لبهات شکوه جلوه های نازست
تا چشم سیاه مست تو غمازست
سهم دل من ازین قفس پروازست

بردار نقاب را خودت باش گلم
بشکن تب خواب را خودت باش گلم
سرکش می ناب را خودت باش گلم
پایان ده عذاب را خودت باش گلم

بگذار بهار از تن تو سر برسد
نوش لب تو باز به ساغر برسد
این سردی بی رحم به آخر برسد
تردید جهانمان به باور برسد
نقد این شعر از : انسیه موسویان
دوست خوش ذوق پايگاه نقد، خانم آذر آذربادگان، خوشحالم كه شعرهاي ارسالي شما را مي خوانم. دو غزل فرستاده ايد و شش رباعي. در همان خوانش نخست، مي توان اقرار كرد كه با شاعري خوش قريحه و توانمند و داراي قدرت شاعري فوق العاده رو به رو هستيم. زبان شعرهاي شما محكم است و به وزن و قافيه و مقدمات اوليه ي شاعري كاملاً مسلط هستيد و اين جاي تحسين دارد. غزل هاي شما نشان مي دهد كه مطالعه ي خوبي در شعر كهن داريد.
در غزل اول به استقبال غزل معروف مقام معظم رهبري رفته ايد. آنجا كه گفته اند:
سرخوش ز سبوي غم پنهاني خويشم/ چون زلف تو درگير پريشاني خويشم ...
ارتباط عمودي و افقي شعرها خوب است و شما به تناسب ها، پيوندها و روابط چندگانه ي لفظي و معنايي واژه ها آگاهي داريد. اين نكته را از آرايه هاي ادبي كه در شعرها آورده ايد، مي توان دريافت. از خواندن اين دو غزل لذت بردم.
اما نكته اي كه در مورد غزل ها بايد به آن اشاره كنم اين است كه ابيات غزل هاي شما در عين استواري و محكم بودن، كاملاً از سنت هاي شعري گذشتگان ما پيروي مي كنند و جاي نگاه يك شاعر معاصر امروزي در آن ها خالي ست. آرايه هاي شعري شما و تناسب هاي لفظي و معنوي كه در شعرها هست همگي حول همان محورها مي چرخند.
" سعي، صفا، مروه" " پاي، دست، دار، سر " "شعله، خرمن، سوختن" و ...
بايد به دنبال كشف رابطه هاي تازه تر و امروزي تر ميان واژه ها باشيد. چيزي كه شاعران ديگر، قبل از شما نگفته باشند و يا از زاويه و دريچه ي تازه تري به موضوعات بنگريد. مثل اين بيت زيبا در غزل اول كه استفاده ي خوبي از «خاقاني» در جايگاه قافيه كرده ايد:
من شعر کلاسیکم و سرشارم از ابهام
دشوارم و سنگینم و خاقانی خویشم
رباعي هاي شما را هم خواندم. شش رباعي كه در آن ها خود را ملزم كرده ايد تا هر چهار مصراع مقفا باشد. اين نكته البته قوت شاعري شما را نشان مي دهد اما الزام شما به رعايت قافيه در مصراع سوم، اگرچه شعر را به لحاظ موسيقي كناري(رديف و قافيه) غني تر كرده است مشكلاتي نيز پديد آورده است؛ به عنوان مثال وقتي مصراع سوم نيز رديف و قافيه دارد، حس انتظاري كه مصراع سوم در رباعي هاي معمولي ايجاد مي كند تا مخاطب براي شنيدن مصراع آخر و ضربه زننده ي رباعي آماده شود، از بين مي رود. ديگر اين كه قافيه هاي پي در پي، شعر را قدري تصنعي و متكلف كرده و آن حس طبيعي كه كه مخاطب از درك قافيه و موسيقي آن دارد، احساس نمي شود.
مشكل ديگر نيز اين است كه شما به خاطر الزام قافيه، مجبور شده ايد در برخي مصراع ها حرف هايي بزنيد كه اغلب يا حشو هستند يا كم اهميت تر از مصراع هاي ديگر و گاه حتي به لحاظ معنايي، ابهام يا نارسايي دارند. مثلاً «دامان نجيب» در رباعي سوم دقيقاً چه ارتباط معنايي با «درد عجيب» و «زيبايي سيب» و « كنج غريب» مي تواند داشته باشد؟ يا اين مصراع در رباعي آخر كه چندان محكم نيست: ترديد جهانمان به باور برسد
و يا رباعي «بردار نقاب را...» كه به نظرم يك يا دو مصراعش كاملاً حشو است.
مطالعه ي فراوان شعر امروز چه قالب هاي كلاسيك و چه سپيد و نيمايي به شما توصيه مي شود. با آرزوي سر سبزي و شكوفايي براي قلم شاعرانه ي شما.

منتقد : انسیه موسویان

متولد اول مرداد 1355 در مشهد كارشناس زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه فردوسي مشهد كارشناس ارشد زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه علامه طباطبائي شاغل در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با سمت کارشناس مسئول ادبیات کودکان و نوجوانان از سال 1374 تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.