قانع نشدن




عنوان مجموعه اشعار : .
شاعر : حسین مسیبی


عنوان شعر: در تو غیر از خودم نمی‌بینم

چون دو آیینه روبرویِ همیم، مثلِ ما صاف و ساده قطعاً نیست
در تو غیر از خودم نمی‌بینم، کس بغیر از تو نیز در من نیست

من تو را وُ مرا تو می‌پوشی، تار و پودِ من و تو از عشق است
هیچ پیراهنی به این خوبی، وَ به اندازه درخورِ تن نیست

تو همان هم‌مسیرِ دلخواهی، که فقط با تو ‌می‌شوم راهی
با تویی که فراتر از ماهی، چه کسی گفته راه روشن نیست؟

روزگارم، اگر نباشی تو، تیره و تار می‌شود؛ حتی
بی تو هرچه چراغ هم بکشم، خانه‌ام باز هم مزیّن نیست

من و تو در خیالِ هم هستیم، پایِ دردِ فراق می‌سوزیم
هر دو «سیگار» می‌کشیم اما، اینهمه دود، کارِ «بهمن» نیست!
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر غزل خوب دیگری از دوست شاعر زنجانی مان که قبلاً هم اشعار خیلی خوبی از او خوانده ایم. بگذارید از این جا آغاز کنیم؛ از «می پوشی» که هم معنای بر تن کردن ـ و مجازاً در آغوش گرفتن ـ را در خود دارد و هم متضمن معنی پوشانندگی و ستّاریت است، نمونه ای ست از توجهات زبانی ارجمند شاعر. اما در همین بیت، نمی توانیم پاره ی «و به اندازه درخورِ تن نیست» را به قدر دیگر فرازهای این شعر ـ تا این جا ـ و به اندازه ی مابقی همین بیت حتی، روان و دلنشین بدانیم. چرا؟ قطعاً بخشی از نادلپسندی این تکه از این مصراع، آغازش با واو مفتوح است که گرچه (مانند همه ی چیزهای دیگر در عالَمِ شعر و هنر) نمی توان از بیخ حکم ناپسندی کاربردش را صادر کرد و احتمال خوش نشستنش در برخی فضاها و مجال ها هم منتفی نیست ولی در اینجا بدون شک از منظر موسیقایی نتیجه ی دلچسبی را رقم نزده است. از خود می پرسم: اگر در عالم تئوری و نظر، ممکن است بخت توفیق استعمال واو مفتوح در آغاز پاره ای از یک مصراع در وزن دُوری بیشتر باشد، چرا در این جا اینچنین نیست؟ پاسخ، شاید این باشد که این واو مفتوح در امتداد جمله ای آمده که تمام این مصراع را در بر گرفته. یعنی در واقع در وسط جمله آمده. حتماً حتماً حتماً می توان با یک پژوهش متمرکز و با مراجعه به مجموعه ای استقرایی از اشعار شاعران مختلف (معاصر)، مواضعی را که استعمال واو مفتوح می تواند مثبت یا منفی ارزیابی شود، دسته بندی و فورمولیزه کرد؛ اما اگر بخواهیم ماجرا را بیش از حد ساده کنیم، باید دست کم دو قانون ابتدایی را در این باره در نظر داشته باشیم؛ یکی مراجعه به عرف کاربرد زبان. ما معمولاً در سخن گفتن عادی مان (آن جا که نمی خواهیم خیلی کتابی و عصا قورت داده گپ بزنیم) واو مفتوح را به کار نمی بریم؛ مگر به ندرت در حکم عطف به جمله ی سابق، در آغاز جمله ی نیمه مستقل بعدی. درست مثل نقشی که گاهی به «اما» می دهیم و مثلاً می گوییم: «اما در ادامه، به ذکر نکته ای دیگر خواهم پرداخت»؛ بدون این که این «اما» چیزی را از حکم قبلی مستثنی کرده باشد. مسأله ی دوم، حکمی ست که به نظرم (نه تنها در مورد واو مفتوح، بلکه در مورد دیگر مسائل هر شعر هم) معیاری منصفانه به دست شاعر و منتقد می دهد؛ این که ببینیم حضور هر عنصری در شعر، به هدف همان شعر خاص چه کمکی کرده است. بسیاری از «معیارگریزی»های مولوی را در غزلیاتش می توان از این سنخ و در این جهت دانست. من می گویم: حتی آرایه ای که در خدمت هدف غایی یک شعر نباشد، به جای نقطه ی قوت، ممکن است نقطه ی ضعف یک شعر محسوب شود. به هر روی، توجیهی هم برای کارآمدی واو مفتوح در شکل کنونی این مصراع نمی یابیم. شاید نباید تا این اندازه بر «واو مفتوح» متمرکز می شدم... رودِ سخن، ناخواسته ما را برد. اما بگذارید ببینیم اصلاً حرف حساب این مصراع چه بوده و خلاصه چه می خواسته بگوید؟ می خواسته بگوید: «هیچ پیراهنی تا این حد "اندازه" (فیت) نیست». با این حساب، باید «درخور» را (که معنای «شایسته و برازنده» دارد و این معنا هم ربطی به «اندازه بودن» ندارد) در این مصراع کلمه ی غیردقیقی بدانیم. البته من و شاعر و شما (دیگر مخاطبان این یادداشت)، همه به خوبی درک می کنیم که این طرز برخورد با چنین شعرِ خوبی بسیار سخت گیرانه است ولی قصد من این است که در آیینه ی این کلمات، هر حرف و حدیث محتملی را که شاعر ممکن است فرداروز از دیگر دوستان و دشمنان خیرخواه و بدخواهش بشنود، همین جا یکجا با او در میان بگذارم. سه قافیه ی درونی بیت سوم، آفرین دارند و بر حلاوت بیت افزوده اند. اما بیت بعد را تا این اندازه دلنشین نمی یابیم. چرا؟ یکی به خاطر حضور حشوگون «تو» در میانه ی مصراع نخستش. دوم به دلیل پا در هوا رها شدن مصراع اول با ختم شدنش به «حتی». سوم به دلیل تعبیر بیش از حد عامیانه ـ و حتی احتمالاً برای برخی از مخاطبان، «دور از ذهنِ» ـ «چراغ کشیدن» (به معنای افزودن چراغ به جایی به وسیله ی اضافه کردن سیم کشی ها). البته با این فقره ذاتاً مخالفتی نمی توان داشت و رفتن زبان شعر به سمت این طور کاربردهای عامیانه اگر در حدود درخور و با رعایت ظرفیت های زبانی هر شعر انجام شود، نه تنها نقطه ضعف نیست بلکه می تواند حسن های زیادی (و در رأس همه، القای صمیمیت) داشته باشد. اما چهارمین دلیلی که می توان برای نادلپسندی این بیت آورد، قافیه است. ببینید؛ مخاطب خاص، بدون تعارف، خواهد فهمید که بار موسیقایی واژه ی «مزیّن» (یعنی مناسب بودنش برای قافیه شدن) بر بار معنایی این کلمه در راستای تکمیل معنی این جمله، می چربد. یعنی چه؟ یعنی این که: با آن که «مزین» در معنای این جمله چندان غریبگی نمی کند، اما مخاطب در خلوت خودش انصاف خواهد داد که این کلمه این جا در بافت معنا چفتِ چفت نیست و اگر به درد قافیه نمی خورد، چه بسا که شاعر از آن استفاده نمی کرد و سراغ کلمه ی دیگری می رفت. دست کم به این دلیل روشن که با چراغ، اولاً و بالذّات، جایی را زینت نمی دهند (گرچه گاهی ممکن است چراغ [چراغانی] ابزار زینت بخشی هم باشد!). نکته ی آخری که پس از کنکاش بسیار می توان درباره ی دلیل ناخوشایندی این بیت یافت، تکرار دو «هم» در مصراع دوم است که اگرچه از حیث دستوری ممنوعیتی ندارد اما تکرارش به جای موسیقی آفرینی، می تواند القاگر حشو تلقی شود (هرچند ـ تأکید می کنم که ـ ممکن است واقعاً چنین نباشد). القصه کوشیدم لااقل برای خودم پاسخ هایی برای چرایی نادلنشین یافتن این بیت بیابم که دست کم برای خودم ماجرا از تهمت سلیقی بودن مبرا باشد. با «من و تو در خیال هم هستیم» تنها با احتیاط و با تردید بسیار می توان موافق بود. چرا؟ از خودمان می پرسیم: آیا شاعر از آوردنِ «در خیالِ هم بودن» (که واجدِ دو معنای: «به همدیگر فکر کردن / واقعی نبودن» است) قصد خاصی داشته؟ اگر نداشته، چرا این تعبیر را به کار برده و اگر داشته چرا معنای غیرواقعی بودن به کار معنای این بیت نیامده است؟ اما می رسیم به بیت آخر... و باید صراحتاً عرض کنیم که این بیت، نمکِ کافی ندارد. از «بهمن» کار خاصی کشیده نشده. مضمونی که بیت ساخته، با عرض معذرت، کمی خنک است؛ شاعر می خواسته بگوید که: بخش اعظمِ دودی که دیده می شود، آه و دودِ حاصل از سوزِ دلِ ماست نه دودِ سیگارِ بهمن. همین! جز همین معنای یک لایه ی نه چندان خیال انگیز و بدیع، معنای دیگری از این بیت نمی توان دریافت. و این برای شاعری که قبلاً با فرازهای هزار بار بهتر از این، انتظار ما را بسیار بسیار بالا برده، دیگر حقیقتاً دلچسب نیست.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۴
مهران عزیزی » دوشنبه 15 مرداد 1397
سلام و احترام به منتقد گرامی و شاعر محترم این شعر. این شعر انگار زیبایی بالقوه‌ای هم دارد که به فعلیت نرسیده‌است. نمی‌دانم چطور می‌شود گفت. شاید همانطور که منتقد محترم اشاره کردند، ظرافت و دقت و توانایی شاعر، توقع من مخاطب را بالا برده‌است و همین مسئولیت شاعر را سنگین کرده‌است. از هر دو بزرگوار سپاسگزارم.
حسین مسیبی » سه شنبه 16 مرداد 1397
سلام و درود، سپاس از توجه‌تان
حسین مسیبی » سه شنبه 19 تیر 1397
با سلام و خسته نباشید. سپاسگزارم از وفتی که صرف نمودید. به نکات مهمی اشاره کردید، ان‌شاءالله در کارهای جدید به آن‌ها توجه بیشتری خواهم کرد. مانا باشید.
محمّدجواد آسمان » چهارشنبه 20 تیر 1397
منتقد شعر
درود بر آقای مسیبی بزرگوار. پیروز و سربلند باشی برادر جان...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.