پرداختِ جزئیات




عنوان مجموعه اشعار : پلکان عشق
شاعر : ابراهیم ایزدی دستگردی


عنوان شعر اول : زنجیر طلا
تار گیسویش طلایی چشم ها نیلوفری
این به کار دلربایی آن به کار دلبری

تا کمر پیچیده در هم طره را زنجیروار
شد دل دیوانه زنجیر طلا را مشتری

آبی چشمش دلم را کرده خاکستر نشین
سیلی دریا به ساحل می شود خاکستری

پسته ای دارد لبش غرق نمک لبریز شهد
کس ندیده در جهان شورِ از این شیرین تری


عنوان شعر دوم : آماج درد
ریشه در ژرف قرن ها دارد
بغض چندین هزار ساله ی من
درد های مرا نفهمیدند
نارفیقان هم پیاله ی من

کوه و دشتم پر از شقایق هاست
رسته از خون پاک سرداران
چیست در ذرّه ذرّه ی خاکم؟
_پیکر چاک چاک سرداران_

گاه در شعله های اسکندر
گاه آماج فتنه ی اعراب
گاه چنگیز و حمله ی تیمور
سینه ام را شکست و داد عذاب

گاه با تیغ سیف الاسلامان
خون فرزند من به پایم ریخت
گاه پرویزن سیاه دلان
بر سرم خاک آتشین می بیخت

گاه افغان و گاه عثمانی
گاه چنگال دیو استعمار
گاه دست خیانت و تزویر
پیش رویم کشید صد دیوار

حمله ی اژدهای نابودی
خواست ویرانه آرزویم را
یک ابرمرد مثل «فردوسی»
تازگی داد رنگ و بویم را

یاد و نامش همیشه پاینده
افتخار آفرین ترین فرزند
او به من داد آب و آبادی
خورده نامش به نام من پیوند


عنوان شعر سوم : صدای پای بهار
نرم نرمک سپیده شد بیدار
اندک اندک صدای پای بهار

لحظه لحظه تراوش احساس
خنده خنده شکوفه های انار

کوه بر دوش بست مخمل سبز
بر سرش بست نقره گون دستار

بر لب برف می زند لبخند
غنچه غنچه کرفس، مست و خمار

آسمان را گرفت سایه ی ابر
دست گل را گرفت دسته ی خار

تا درآمد عروس فروردین
پیر سرما گذاشت پا به فرار

سبزه انداخت فرش مهمانی
در کنار درخت پیر کُنار

نغمه های چکاوک و بلبل
همصدای سرود قمری و سار

ابرها شسته اند صورت گل
عشق می بارد از در و دیوار

آسمان اشک شوق می ریزد
تا شود چشم کوه ، گوهر بار

از دل صخره چشمه می جوشد
می تراود زلال از دل غار

بز کوهی و پازن و آهو
در چراگاه، گله های شکار

دره با رنگ و بوی آویشن
شد شفا بخش سینه ی بیمار

در طبیعت هزار دانشگاه
باز شد باز یا اولوالابصار

شده آیینه ی جمال ازل
سینه ی دشت و دامن کوهسار

مهربانا مبارک و خوش باد
عید سر سبز و صبح گشت و گذار

سبزه با سیب و سرکه و سمنو
سنبل و سنجد و سماق بیار

وقت لبخند «سالْ تحویل» است
قلب را پاک کن ز گرد و غبار

شادمان می رسد عمو نوروز
غنچه وا می شود هزار هزار

همصدا کائنات می خوانند
لحظه ای مست و لحظه ای هشیار

کای دگرگون کننده ی دل ها
حال ما را به خویش وا مگذار
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت، سه شعر برای مروری نقادانه پیش روی ماست؛ یک غزل چهار بیتی، یک چهارپاره و یک قصیده. در غزل نخست، شاعر، از «نیلوفری»، نه کبود و ارغوانی و رنگ واقعی گلبرگ های نیلوفر، بلکه مجازاً رنگ سیاه را اراده کرده و طرّه را هم نه در معنای دقیقش بلکه مَجاز از کلّ گیسو به کار برده است. این که موی معشوق در جایی از این غزل کوتاه، به زنجیر مانند شده و در جای دیگر، رنگش طلایی دانسته شده، تصویر «زنجیری طلایی» را در ذهن مخاطب کامل می کند و به این دو تعبیر جدا از هم، تناسب می بخشد. بیت سوم در بر دارنده ی حسن تعلیلی ست که تنها با تکمیل این بیت کامل می شود و اگر بیت را تا نیمه خوانده باشیم، ناساز به نظر می رسد. ما معمولاً «خاکستر نشین کردن کسی یا چیزی» را کارِ آتش می دانیم یا کارِ هرچه که به آتش شبیه باشد. این چیزی ست که سوابق ذهنی ما به ما می گویند. برای همین، در هنگام مواجهه با چشمِ آبی یی که دل را خاکسترنشین می کند، (با آن که «خاکستر نشین» را در معنای موسع ترش یعنی «بدبخت» می توانیم در این شرایط هم بپذیریم) کمی تعجب می کنیم. اما در پایان بیت، در می یابیم که قصد شاعر (بر خلاف تمامی فرازهای دیگر این شعر که شاعر در آن ها ترجیح داده است از برساخته های سپهر شعر پیشین فارسی و شاعران گذشته بهره بگیرد) اصلاً اشاره به آتش نبوده بلکه او می خواسته طرحی نو دراندازد و با انطباق چشم آبی معشوق بر دریا (که البته تا این جای کار چندان تعبیر تازه و بدون سابقه ای نیست)، از تجربه ها و دیده هایش (رنگ واقعی ماسه های ساحل در شمال [می گویم «شمال» چون ماسه های سواحل خلیج فارس ـ تا جایی که من دیده ام ـ رنگ روشن تری دارند]) برای ساختن تصویر و مضمونی تازه یاری بگیرد. در مجموع، این ابداعِ «حسن تعلیلی» به دلیل تازگی اش بسیار ارجمند و ارزشمند است؛ هرچند در کیفیت جزئیاتش می توان تشکیک کرد. مثلاً شاید بهتر می بود اگر مجال وزنی و ساختاری مصراع دوم به شاعر اجازه می داد تا به جای «سیلیِ دریا خاکستری می شود»، بگوید: «ساحل، بعد از سیلی خوردن از دریا خاکستری می شود». مخصوصاً که در شرایط کنونی، آن «می شود» هم در آن میانه چندان خوش ننشسته است. در نیمه ی بیت واپسین، باز از «شهدناک» بودنِ «پسته» تعجب می کنیم (چون پسته را یا خام دیده ایم و یا شور و نمکین) ولی شاعر تا پایان این بیت، ماجرا را به نحوی حل می کند که پرسشی در این خصوص برای ما باقی نماند. در مصراع دوم این بیت، روشن است که اگر لازم نبود کسره ی پایانیِ واژه ی «شورِ» را در حدّ «شوری» کش بدهیم، از حیث موسیقایی با بیت بهتر و دلنشین تری رو به رو بودیم. تکیه ی موسیقایی آخرین قافیه ی این غزل نیز با بقیه ی قوافی این غزل متفاوت است ولی پایان یافتن شعر با آن، و در پایان واپسین بیت قرار گرفتنش از توی ذوق زدنِ حادّش جلوگیری کرده است. غزل، در مجموع غزل خوبی ست و با آن که (جز ساحل خاکستری) بقیه ی تصاویرش برگرفته از تجربه های شاعران پیشین هستند، اما شاعر توانسته با آن ها شعر خودش را بسازد؛ شعری که نسبتاً زبان و تصاویر و مضامین در آن قوام یافته باشند و عناصر و ارکانش با هم خوب چفت شده باشد. برویم سراغ شعر بعدی؛ چهارپاره ای وطنی که برای ایران و در تجلیل از فردوسی سروده شده است. اگر در نخستین بند، شاعر، «ژرف قرن ها» را با کسره ای بین این دو واژه استعمال کرده باشد، چندان پسندیده به نظر نمی رسد؛ گرچه نمونه های دیگری نیز از این طرز ترکیب سازی های معکوس در شعر معاصر سراغ دارم و با این حساب شاید بتوان ماجرا را سلیقی دانست و گفت که دست کم این بنده ی حق نمی پسندم که مثلاً به جای «کوه های سرسبز»، بگوییم: «سرسبزِ کوه ها». مگر این که در این جا «ژرف» را با ساکن و در مقام رکن پیشین یک ترکیب موصوف و صفتیِ دوکلمه ای که در آن صفت بر موصوف مقدّم شده بخوانیم (ژرف‌قرن‌ها) که البته از نظر تاریخ زبان، کاربرد کهن تری به نظر می رسد ولی می تواند با برخی دیگر از کاربردهای آرکاییک همین شعر (مثلاً استعمال فعل بیختن) سازگاری بیابد. در ادامه، این که شاعر، جای «پیکر چاک چاک سرداران» را در «ذره ذره ی خاک» دانسته، در معنای کلی اش پذیرفتنی ست اما اگر بخواهیم سخت گیر باشیم و در ذهن مان تصویری جزءنگرانه از آنچه شاعر گفته بیافرینیم، نمی توانیم «پیکر» را (حتی اگر چاک چاک باشد) در «ذرّه» جای دهیم. در بند سوم، شاعر می گوید: «گاه فلان و گاه فلان و گاه فلان، سینه ام را شکست». با این حساب، در نخستین سطر از این بند، نباید «در» به کار برود: «گاه شعله های اسکندر... سینه ام را شکست». جز این، باید توجه کرد که «شکسته شدن سینه» با «شکسته شدن دل» فرق دارد و همان نیست! و مثلاً نمی توان گفت که «شعله، سینه ام را شکست». به طور کلی با سطر آخر این بند که حاوی «سینه ام را شکست و [سینه ام را] عذاب داد» است، چندان موافق نیستم و حس می کنم تنها قافیه ی «عذاب» شاعر را ناچار کرده که بندش را این طور به پایان ببرد. در این شعر، به نظرم «اژدهای نابودی» نیز بیش از اندازه سهل انگارانه به خدمت گرفته شده است. اصلاً منظورم این نیست که این تعبیر در جمله بندی کنونی شعر معنی نمی دهد. نه. مقصودم این است که شکل فعلی، ساده ترین و دم دست ترین چیزی بوده که می توانسته گفته شود و بدون شک با یک بازنگری حوصله مندانه ی دیگر حتماً می توان ترکیب بهتر دیگری به جای آن نشاند. علاوه بر این، با «آب و آبادی» نیز چندان همدل نیستم. درست است که این دو کلمه با هم نسبت دارند و این می تواند زیبایی آفرین تلقی شود اما از خودمان و از شاعر می پرسیم: «آیا فردوسی به ایران آب و آبادی داد؟». می دانم که معانی کنایی «آب دادن» می تواند آبیاری کردن یا رفع تشنگی و عطش یا حتی (بر مبنای آن ضرب المثل) به مراد رساندن باشد. اما با «آبادی دادن فردوسی به ایران» چه کار باید کرد و آن را باید چگونه معنا و توجیه نمود؟ شوربختانه یادداشت طولانی شد و مجالی برای پرداختن به آخرین شعر باقی نماند...

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.