محتوا باید شکلِ مناسب هم داشته باشد




عنوان مجموعه اشعار : روزگاران
شاعر : کامران آرشید


عنوان شعر اول : روزگاران
روزگاران
... روزگارانی گذشت
روزگاری بس قدیم
سنگ ها بر روی سنگ ، اهرام شد
سنگ ها بر روی سنگ ، دیوار چین
در دلِ دیوار و سنگ
آدمیت برده بود ، قدر انسانی زبون
از قفای دورِ هر اُفتان نفس
زوزه ی نامردِ هر شلاقموج
خیزِ دردی می خزاند در پشتِ خا
حسِ داغی می کشاند، تسخینِ خون
خُرد می شد استخوانهای هَرَم از زورِ زور
رودِ سنگ ، دلپاره می شد از نواهای جنون
شوی ها و عشق ها ، مدفونِ سنگ
گاهگاهی می فتاد
سر زِ روزنچاکِ دیواری برون
آه از آن گمکرده عشقان
نیوه شان با خفتگانِ بی هوس
دادُکان دیو جان ، تکیه بر تختِ خداییشان قرین
با خدایان زمین
در مسیر سنگرود
حکم ها می شد روان :
حکمِ خنجر ، حکمِ خون
حکمِ غارت ، حکمِ بند
حکمِ داغ و حکمِ ننگ
آدمیت مرده بود
مهربانی ها غمین
هُرم تن ، مواج در جانِ هوا
داغِ سردی می نشست روی هَرَم
خود دلاور خواندگانِ سفله را
رسم و آیینی دگر بود آنزمان:
سر به روی سر
بجای خشت ها بر روی خشت
جوتره جنبانی از کردارِ زشت
چیده میشد بر سریرِ دشتِ خون
نهرهای بی خروش
سرخِ سرخ
لبریز از آماسِ کین

حکم ها بازش روان:
حکمِ یاسا، حکمِ کاه
حکمِ تطهیرِ هزاران صد هزار
مردمان از نسل آدم
در حریق کوره های جان تباه
با تنِ مقهورِ خوارِ بی پناه
*************
روزگارانی گذشت...
روزگارانیست نک:
روزگار یست هر کبوتر
نغمه ی پرواز را گم کرده است
هر قناری
نغمه ی مغمومِ خود را
در قفس پُر کرده است
بره آهو ، جنگلش نیست
ماهیان در شوره زار
موج ها از رقص و شور افتاده اند
هر زمانی در گذار انتظار
ابرها خشکند ز باران
بادها بی سوز و ساز
شاخه ها بی برگ و بارند
گل ستان بی رنگ و بو
در فروش است هر مطاعی
از خدا تا آبرو !
آرزو تا آسمان است
آسمان بی آرزو
آخ از این "ازها" و "بی ها"
مردمی ها در قفس!

روزگارانیست نک :
تا کلاهی دلفریب
بر سرِ آدم نشانید اعتماد
حرمت پشمک
ز هر ریش سفید افزون تر است
تا که هر لات و عُزایی
چون خدامان باورست
پای اندیشه، قدم در بیرهِ تاریک و لنگ و
دستِ نان خواهش به سوی دیگران در برده ایم
چشمه های چشمِ دل ناجوش و
نطق بلبلان خاموش و
گوشِ حق زِ نا خشنودیِ مردم ، زبان بسته
چرا از محشرِ انسان سخن گفتن ؟
که مرگی جاودان از زندگی ما راست !
اُف بر این تلخاب ِ زهرِ پُر عسل!




روزگارانیست نک :
گاه میان این همه دیوار و سنگ
می توان دیوارِ مهری برکشید
از نورِ عشق، با جنسِ خشت
خُردکی هم میتوان کرد
زندگی را چون بهشت:
می توان لبخند را آیینه ی لبخند کرد
تا بدانجایی نباشد انتها
می توان بخشید و جانی تازه داد
رویشی را از طنابِ دارِ خشک
معجزی برتر ز اعجازِ کلیم
می توان با چشم ها ، با عضوها ، با قلب ها
بعدِ مرگی پُر ثمر
مهربانی هدیه کرد و زندگی ها را تپید
**************
... روزگارانی گذشت
روزگارانیست نک
روزگار خواهد گذشت...
روزگاری خواهد آمد
تا بهاری مهر وار
شاخه های سبز دل را
برکشاند سوی نور
بشکفد باغ شکوفه
پر زند عطرِ خرد
میوه های عشقِ گیرد
طعمِ شیرینِ شعور
روزگاری خواهد آمد
تا همه باران شویم
پاک و تر از ابرهای پر بهار
قطره های می بریزیم
اندرونِ جامِ عشق
ساقی و می نوشِ با هم
ساعی و هم کوشِ هم
از شراب صلح گردیم
مستِ مستِ بی خمار
روزگاری خواهد آمد
خالی از هر بیم و کین
تا سراییم
تک سرودی تازه با قومِ زمین:
صلح و داد و دوستی
پایانِ غم
مهر و عشق و راستی
درمانِ هم
روزگاری خواهد آمد تا همه انسان شویم
با همه انسان بمانیم جاودان
...روزگارانی گذشت
روزگارانیست نک
روزگار خواهد گذشت...
روزگار خواهد گذشت... آرشید بهمن 94


عنوان شعر دوم : کو رستمی
کو رستمی
بسوز ای دل که خشک و بی بهاری
بریز ای چشم که خونِ انتظاری
مگیر ای کوه سراغی از غرورت
بمیر ای دشت که مدفونِ غباری
چه حال است این هوای مردمان سوز
غریبی در وطن بیهوده باری
به یغما رفته است آن ملک دارا
به حُمقِ چون من و دست تتاری
چه جبر است این خیانت ها ی ننگین
کجا خواهیم چنین ؟ کو اختیاری؟
نه قولی ماند و نه یک جو ز غیرت
نه کس را عهده ی عهد و قراری
از این در بندیان کو رستمی تا
بدوزد دیده ی اسفندیاری
چه سرهایی که شد در راهِ باور
عَلَم چون آسمان در پای داری
چه شد دستی که دائم در دهش بود
کجا شد همتِ همراه و یاری
مگر سوزِ دلِ مسکین نخوانده است
سرود ماندن ِما را به زاری؟
مگر اهلِ زمین در خواب و مستند
چنین گم کرده ره ، کج در صحاری
دگر تا کی خدایانِ خرافات
نهند بر اشتران بند و مهاری
اگر از ریش خلق روییده ریشی
بباید مردِ تیغ و ذوالفقاری
بریزد برگِ پاییز دل آزار
بَرَد سیلِ عدم آخال و خاری
زمستان سر رود از زمهریرش
بیاید گلشنِ پر برگ و باری
رود لولب به صدرِ سروِ آزاد
به هرتابش دهد بوس و کناری
به سنگش می زند مینای غم را
به کف ها مِی خورد هر میگساری
هزار آوا کند بار دگر نیز
نوا در نغمه ی سبزِ بهاری



عنوان شعر سوم : بی سر و پا
بی سر و پا
این گران دُر چه بود ، کز مژه ها می ریزد؟
از چه دریاست چنین ، سیلِ بلا می ریزد؟
آسمانِ دلِ ما ، تیره شبان است طبیب
تا به صبح یکسره غم ، زهرِ دوا می ریزد
باری امشب گذرد ، نوبتِ فردا نشود؟
به سبو خون کند و خونِ صبا می ریزد
رفته چابک همه عمر ، گردِ سواران بر جای
زِ ازل ، این به ابد خاکِ عزا می ریزد
برف را بیش مگوی حرف ، کسی بامش نیست!
این چه سرماست چنین ، بر سرِ ما می ریزد
پای ما در فلک و دل به سرِ دار اکنون
تا به کی پیرِ فلک ، بی سر و پا می ریزد؟
هان که این دَردِ گرانبار ، که مانَد چون دُرد
آخر از ساغرِ جان ، وز دلِ ما می ریزد
نفسی سیلِ غم و اشک روان از مژگان
بِبَرَد خانه ی ظلم ، نیک و رها می ریزد
مطرب این پرده اگر خود رهِ بیداد گرفت
عاقبت سازِ تو را شور و نوا می ریزد
نقد این شعر از : مریم جعفری آذرمانی
این سه شعر که اولی نیمایی و دومی و سومی غزلند، در بعضی سطرها یا بیت‌ها مفاهیمی گاه متعالی و بلند دارند اما باید توجه داشت که این مفاهیم بدونِ شکل و قالب و وزنِ درست، نمی‌توانند شعرِ خوب و کامل بسازند.
شعر اول، نسبتاً یادآور زبان و نحو بیانِ شعرهای اخوان ثالث است، یعنی شاعر خواسته یا ناخواسته، از زبان و شکلِ شعریِ اخوان تقلید کرده که این تقلید کامل و درست نیز انجام نگرفته است (یعنی حتی اگر عیناً تقلید بود، باز هم ضرورتی نداشت). تقطیعِ سطرها گاهی چندان درست انجام نشده، در حالی که در شکلِ نیمایی باید سطرها طوری چیده شوند که هم از نظرِ وزنی در خودِ سطر، قابلیتِ روان‌خوانی باشد، و هم پایان هر سطر و شروعِ سطرِ بعدی بر اساسِ همین روان‌خوانی (در کنارِ نحو و معنای موردنظرشان) باشد. همچنین این شعر اطناب دارد. یعنی در سطرهایی به مراتب کمتر هم می‌شد این حرف‌ها را گفت.
شعر دوم نیز زبان کهن‌گرا دارد و در بعضی از سطرها ایراد وزنی هست. در سطرهای «بریز ای چشم که خونِ انتظاری»، «مگیر ای کوه سراغی از غرورت»، «بمیر ای دشت که مدفونِ غباری»، «کجا خواهیم چنین ؟ کو اختیاری؟» و «اگر از ریش خلق روییده ریشی» به ترتیب، حرف آخر کلماتِ چشم، کوه، دشت، خواهیم و خلق، از وزن خارجند.
در بیتِ «چه سرهایی که شد در راهِ باور/ عَلَم چون آسمان در پای داری»، «چون آسمان علم شدن» در معنای کلیِ بیت تصویرِ مشخصی ارائه نمی‌دهد.
شعر سوم باز هم تقریباً به طور کامل در فضای شعری کهن سروده شده و در همان هم، بعضی از عبارات دقیق و درست نیستند و گاهی ایراد وزنی هم در آن‌ها هست. شاید فقط سطرِ «این چه سرماست چنین ، بر سرِ ما می ریزد» تا حدودی به زبان و فضای امروز بیان شده باشد که نحوِ آن هم درست است.
در سطرِ «تا به صبح یکسره غم ، زهرِ دوا می ریزد»، صبح باید بدونِ ح خوانده شود تا وزن درست باشد بنابرین می‌شود کل عبارت را با توجه به وزن تغییر داد.
خون کردن به سبو، خونِ صبا، باری، پیر فلک، دُرد، ساغر، مطرب، رهِ بیداد، طبیب، کز به جای «که از» ... همگی متعلق به زبان کهن شعرند و امروزه دیگر کاربردی ندارند.
در سطرِ «رفته چابک همه عمر ، گردِ سواران بر جای» حرفِ آخر عمر، از وزن خارج است.
در سطرِ «زِ ازل ، این به ابد خاکِ عزا می ریزد» به راحتی می‌شد به جای «ز»، «از» آورد، زیرا اولی متعلق به شعر کهن است.
در سطرِ «برف را بیش مگوی حرف ، کسی بامش نیست!» «ی» در مگوی، از وزن خارج است و می‌شود آن را حذف کرد، چون با همان مگو، هم وزن درست است و هم جمله. همچنین «کسی را چیزی گفتن» کاربردِ نحوی کهن است، امروزه به جای آن می‌گوییم «به کسی چیزی گفتن».
در سطرِ «بِبَرَد خانه ی ظلم ، نیک و رها می ریزد» میمِ ظلم از وزن خارج شده است.

منتقد : مریم جعفری آذرمانی

مریم جعفری آذرمانی، پنجم آذرماه سال 1356 در تهران متولد شد. از سال 1375 فعالیت ادبی خود را آغاز کرد. اولین مجموعه شعرش در سال 1385، ده سال پس از آغاز فعالیت ادبی‌اش منتشر شد. از این شاعر تا امروز، کتابهای متعددی منتشر شده است. از دیگر فعالیتهای او ترجمه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.