پایان بی پایان




عنوان مجموعه اشعار : ---
شاعر : حسین ---


عنوان شعر اول : زینب
السلام ای دختر شیر حنین
ای که نامت می درخشد با حسین

السلام آئینه ی حیدر نما
جلوه ی صبر علی در کوچه ها

می شود مثل کمانی آسمان
گر شود گنجینه ی رازت عیان

کل غم های جهان در صدر تو
شد گریبان چاک صبر از صبر تو

شبه پیغمبر چو پر پر دیده ای
بی شک آن لحظه تو حیدر بوده ای

داغ اکبر کم تر از خیبر نبود
قلعه را فاتح به جز حیدر نبود

زینب ای بالاتر از علم یقین
صوت زیبای امیر المومنین

ای کلامت عین حرف کردگار
وی زبانت تیزتر از ذوالفقار

خطبه ات آئینه ی والفجر بود
چون سلام فیه حتی فجر بود

تا که لب هایت چو حیدر باز شد
تابش نور خدا آغاز شد

عنوان شعر دوم : رسول الله
در ازل غیر از خدا نوری نبود
خواست عالم از عدم آید وجود

اولین مخلوق خود را آفرید
احمد از نور خدا آمد پدید

نور پاک مصطفی آمد وجود
قطره بود و کرد دریا را سجود

بندگی را حق بدید از آب و گل
کرد احمد را به ذاتش متصل

قلب آرام وُرا آشوب کرد
اسم اعظم را بر آن مکتوب کرد

سینه را تا از وجودش گرم کرد
خواست چون احمد بگوید شرم کرد

درّ دیگر بهر او الله سفت
مصطفی را حق رسول الله گفت
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر دو شعر با موضوع و درون مایه ی دینی. با آن که عموماً شعرهای دینی را در رسته و دسته ی اشعار تعلیمی قرار می دهند، ولی خود شعرهای دینی هم به زعم این بنده ی حق دارای گونه های فرعی تری هستند که ممکن است دسته بندی موضوعی آن ها را عوض کند. مثلاً دسته ای از شعرهای دینی، بیش از هر چیز می خواهند مفاهیم دینی را منتقل کنند. مثنوی معنوی مولوی از این گونه است. خُب، بله، این قبیل شعرهای دینی را باید به ناچار، تعلیمی بنامیم. و این را هم در همین جا عرض کنم که به شکل طبیعی، غایت همه ی شعرهای دینی، نوعی از «تعلیم» یا لااقل «ترغیب به جست و جوی تعلیم» نهفته است. اما بخشی از شعرهای دینی هم هستند که واقعاً سنگ بنای آن ها و ویژگی عمومی و غالب آن ها تغزل است و عشق ورزی با بزرگان دین (یا اصلاً با خدا). شعرهای منقبتی که عاطفه محورند و نیز اشعار مناجاتی را باید در این دسته قرار دهیم و به این اعتبار، دیگر عجیب خواهد بود اگر آن ها را ابتدائاً تعلیمی بخوانیم. این دسته از شعرها را شایسته تر است که غنائی بنامیم. ماجرا حتی می تواند از این هم فراتر برود؛ دسته ای از شعرهای دینی (مثلاً آن هایی که برجسته تر کردن وجه حماسی کارزارها را در دستور کارشان دارند) را باید بیش از هر چیز در گونه ی حماسی جای داد. مثلاً برخی از اشعار عاشورایی که رجزها و شرح مردانگی ها و جنگ آوری ها را برجسته تر از دیگر توجهات در خود دارند، از این دسته اند. همین طور آثاری دینی که به تأسی از شاهنامه ی فردوسی نگاشته شده اند (مثل «علی نامه») را باید حماسی بخوانیم. شعرهایی که در این جا برای نقد پیش روی ما هستند، هر دو مثنوی اند؛ یکی در مدح حضرت زینب (س) است و دیگری در مدح پیامبر (ص). بگذارید شعرها را سطر به سطر بخوانیم و جلو برویم و اگر در مصراعی نکته ای شایسته ی گوشزد کردن یافتیم عرض کنیم. اما قبل از آن، باید بگویم که: با این که این دو شعر بی ایراد نیستند ولی برای شاعری که تنها بیست و چهار سال دارد و فقط دو سال است که دنیای شعر را تجربه می کند، شعرها بسیار شعرهای قابل توجه و شایان ستایشی هستند. همین موضوع، پیگیری شعر را برای شاعری تا این حد مستعد، ضروری می کند. بسیار خوب، برویم سراغ شعر نخست. در بیت دوم این شعر، کلمه ی «کوچه ها» خودنمایی می کند. طبعاً نباید به دنبال ارتباط «در کوچه ها» با روایاتی که از حضرت علی (ع) شنیده ایم بگردیم؛ زیرا لااقل من هرچه در ذهنم جست و جو می کنم، واقعه ای نمی یابم که در کوچه واقع شده باشد و نشانگر صبر امیرالمؤمنین (ع) باشد. پس «کوچه ها» باید با وقایع گذشته بر حضرت زینب (س) مرتبط باشند؛ یعنی: «ای کسی که در کوچه ها صبر تو ما را به یاد صبر علی (ع) می انداخت». این کوچه ها باید کوچه هایی باشند که اسرای کربلا را از آن ها عبور می دادند و مردم از بام ها به آن ها سنگ می زدند. با این حساب، با خود می گوییم: ای کاش این بیت دیرتر آمده بود تا ابتدا اشاره ای به خود ماجرای عاشورا و کربلا اتفاق می افتاد و سپس نوبت به این فراز می رسید. ترتیب قرارگیری ابیات در یک شعر، اهمیت ویژه ای در نظم دادن به محور عمودی یک شعر و القای فرم مطلوب دارد. این جا جای این بحث نیست ولی بدک نیست نسخه ای که زنده یاد احمد شاملو از دیوان حافظ ترتیب داده را بنگرید و غزل های حافظ را در آن نسخه، با غزل های دیگر از منظر سیر ابیات بررسی کنید. شاید کار شاملو در این خصوص علمی نباشد ولی از حیث توجهش به پیایند بیت ها جالب و آموزنده است. بگذریم... در بیت سوم، کمان شدن آسمان، به نظرم آن طور که باید، غم را نمی رساند؛ شاعر باید به خم شدن کمر آسمان اشاره می کرد یا لااقل از غم صحبت به میان می آورد تا معنا بهتر القا شود. حضور غم در بیت می توانست منظور از عیان شدن گنجینه ی راز را نیز بهتر تبیین کند. حذف «را»ی مفعولی در «شبه پیغمبر [را]» مسأله ی دیگری ست که اگر نبود، بیت پنجم زبان مقبول تری می یافت. ضمن این که در همین بیت، دیده ای و بوده ای قافیه نیستند و ما ناچاریم برای تکامل وزن، «ه» را در «آن لحظه» ملفوظ بخوانیم. در بیت بعد (بیت ششم) مقایسه ی داغ حضرت علی اکبر (ع) با فتح خیبر فی نفسه خوب است؛ بیان این که این کمتر از آن نیست، خوب در بیت نشسته است. ولی نمی توان فهمید تکرار این که «فاتح آن قلعه کسی جز علی نبود» در مصراع دوم چه ضرورتی داشته است؟ آیا شاعر می خواسته است بگوید: «این [تحمل داغ اکبر (ع)] هم در حقیقت کار او بود نه تو»؟ در این صورت، آیا آنچه برآیند مفهوم بیت است، برخلاف ظاهرش، کاستن از اهمیت کار حضرت زینب (س) و فاعلیت او نیست؟ در بیت بعد می رسیم به «صوت زیبا». می توانیم بفهمیم که شاعر می خواسته شیوه ی خطبه خوانی و سخنرانی حضرت زینب (س) را همانند حضرت علی (ع) بداند. ولی آیا صرفاً آوردن صفت «زیبا» برای افاده ی این مفهوم کافی ست؟ ضمن این که باید توجه داشته باشیم که شاعر، خود حضرت زینب (س) را صوتِ زیبای امیرالمؤمنین خوانده است نه خطبه ی این را شبیه به خطبه ی آن. پرسش این اس که آیا «زیبا» مناسب ترین صفتی بوده است که می توانسته استخدام شود یا فقط چون در وزن می گنجیده آمده است؟ در یکی دو بیت بعد، دو بار قافیه کردن «فجر» صحیح نیست؛ آن هم در یک بیت مثنوی. آخرین نقدی که بر این شعر وارد است، این است که حس می کنیم شعر کامل نشده و به اتمام نرسیده است. در واقع واپسین بیت این مثنوی، احساس پایان شعر را به مخاطب منتقل نمی کند. در شعر دوم، استفاده از تعابیری مانند «آید وجود و آمد وجود» به جای «به وجود آید و به وجود آمد»، زیبا و بلاغی و مطلوب و مقبول نیست. در ششمین بیت از شعر دوم، نمی توان متوجه شد که سینه ی چه کسی از وجود چه کسی گرم شده؟ و علاوه بر این، چرا «گرم»؟ و به عبارت دیگر، نمی توانیم درک کنیم که قصد شاعر از آوردن «گرم شدن سینه» القای چه معنای مجازی یی بوده است. از این گذشته، نمی توان متوجه شد که چرا خداوند از «احمد» نامیدن پیامبر (ص) شرم داشته؟ مگر این نام، نام بدی ست؟! متأسفانه این شعر را هم ناتمام می یابیم. یا لااقل می توان گفت که چنین شعری می توانسته به پایان قابل توجه تری ختم شود.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۵
حسین --- » یکشنبه 15 مهر 1397
سلام بزرگوار خدا قوت. ممنونم ازتون.دستتون درد نکنه.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 15 مهر 1397
منتقد شعر
درود بر حسین آقای بزرگوار. پیروز و شادکام باشید.
حسین --- » یکشنبه 15 مهر 1397
سلام مجدد خدمت استاد گرامی.خواستم یه توضیحی بدم درباره بیت سینه را تا از وجودش .... ذهنیتی که خودمون از مصراع اول داشتیم نازل کردن قرآن توسط خداوند بر قلب ‍یغمبر بود. در خصوص احمد نگفتن خدا هم منظورمون در کل این بود که وقتی خدا قرآن رو به قلب حضرت رسول نازل کرد مرتبه ایشون به حدی شد که خدا هم از اینکه ایشان را با اسم کوچک موردخطاب قرار دهد شرم می کند.(در قرآن هم خدا هیچوقت ‍‍‍ پیغمبر رو به اسم کوچک خطاب قرار نداده). ولی انگار نتونستیم ذهنیت خودمون رو به درستی منتقل کنیم.
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 15 مهر 1397
منتقد شعر
درود دوباره. مصراع «سینه را تا از وجودش گرم کرد» دو ایراد دارد. یکی این که بدون توضیح شما معلوم نیست که «سینه‌ی چه کسی و وجود چه کسی» مورد نظر شماست. و دوم این که مخاطب قرینه‌ای ندارد تا بفهمد منظور شما از گرما، نزول قرآن است. در مورد نیامدن نام پیامبر در قرآن هم تصور شما درست نیست. در قرآن، غیر از دفعات متعددی که از پیامبر با عنوان رسول الله و... یاد شده، چهار بار نام محمد و یک بار نام احمد آمده و سوره‌ای هم به نام محمد داریم. فارغ از این، «شرم کردن» حاصل کار ناشایستی‌ست. چرا باید خدا شرم کند؟!
محمّدجواد آسمان » یکشنبه 15 مهر 1397
منتقد شعر
... علاوه بر این، هرچقدر هم که مقام پیامبر بالا رفته باشد، باز بنده‌ی خداست و خدا حق دارد هر طور که بخواهد او را خطاب کند. ضمن این که قائل شدن صفت «شرم کردن» برای خدای سبحان و منزه هم مسأله‌ساز است. البته این‌ها بحث‌های محتوایی و آخوندی هستند و ما به عنوان شاعر در درجه‌ی اول کاری به آن‌ها نداریم. در درجه‌ی اول، مهم این است که: عین مقصودی که در دل شاعر گذشته، در متن شعر نیامده. حتی اگر با شرم کردن خدا هم کنار بیاییم، لااقل باید منظور از گرمابخشی و طرفین مصرع نخست مشخص باشند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.