سلطه‌ی قوافی




عنوان مجموعه اشعار : اندیشه هبوط
شاعر : علی اکبر ایمانی


عنوان شعر اول : اندیشه هبوط
لعنت بر این زمانه و لعنت به روزگار
لعنت بر این حصار ، بر این خصم نا بکار

افسوس می خورم که چرا زنده ام هنوز
لعنت بر این زمانه و لعنت به روزگار

من زنده ام ولی به گمانم که مرده ام
از بس که ضربه خورده ام از دور پر شرار

من روضه مجسمم ، انکار هی نکن
دریای انزوا چه خروشان ، چه بی قرار

از بس که غصه خورده ام از دوری رفیق
نای نفس نمانده مرا در چنین حصار

من خدمت به خلق توانم کنم ولی
کج فهم مردمی نتوانم کنم مهار

اندیشه هبوط مرا می کشد ، چرا
ماندم درون چاله مردم ، در این دیار ؟!

در غربتی بزرگ گرفتار گشته ام
فریاد ها زدم ، نشنیدم جواب یار
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری منتقدانه خواهیم داشت بر یک غزل. از همان کلمه ی نخست این شعر می توان حدس زد که این شعر رویکردی گلایه آمیز دارد. با ادامه دادن شعر و مرور آن تا انتها خواهیم فهمید که از همان آغاز تلقی مان اشتباه نبوده است. امّا شاعر از چه چیزهایی در این شعر شکایت دارد؟ از زمانه و روزگار، از دشمن نامرد، از دوری رفیق، از کج فهمی مردم، و بالأخره از غربت و بی فریادرس بودن. تکرار مصراع نخست شعر در جایگاه مصراع چهارم، به تثبیت فضا و موضوع شعر کمک کرده و این تکرار، تکراری ملالت بار و آزارنده نیست. در بیت نخست، از «خصم نابکار»ی سخن به میان می آید و با «این» به آن اشاره می شود که مرجع سخن مشخص نیست. مگر این که این خصم، همان زمانه یا روزگار باشد که با لف و نشری مرتب یا نامرتب از آن یاد شده است. اگر نیّت چیزی جز این است، باید بگوییم که مرجع نیافتن «خصم» مخلّ کلام است. در بیت سوم، دوست تر می داشتیم که بشنویم که شاعر، خود را در حقیقت مرده و در گمان زنده بنامد. چرا چنین می پسندیم؟ زیرا اغراق و حدّت مارجا را افزونی می بخشد. با این همه، از آن جا که قرار است نصّ مصراع دوم دلایل این مردن را شرح دهد، گویا چاره ای جز این نیست که مصراع نخست دست نخورَد. «دور پر شرار» هم مانند «خصم نابکار» بیان شعر را اندکی کهن گرا کرده است؛ با این همه ذاتاً نمی توان به کاربردش ایرادی گرفت. اما دو نکته ی دیگر در این بیت هست که باعث می شود ظنین تر به استحقاق کاربرد «پر شرار» بنگریم. یکی این که «دور پر شرار» قاعدتاً باید آتش بزند و بسوزاند نه این که ضربه بزند. ثانیاً در هیچ کجای دیگر این بیت، نشانی از قرینه ی دیگری نمی یابیم که آتش و سوختن و حتی «دور» را تقویت کند و از حضور این ترکیب در بیت پشتیبانی کند. به این اعتبار، تنها وجه الضمان حضور «دور پر شرار»، قافیه بودن آن است و بس. متوجه منظورم می شوید؟ پیوندهای ارکان درون بیتی استحکام مطلوبی ندارد. در پایان بیت چهارم، شاعر از کلیشه ای نحوی سود جسته است که ما معمولاً دو چیز متضاد یا متناقض را در دو کفه ی ترازویش قرار می دهیم. مثلاً می گوییم: «من با تو می مانم؛ چه دوستم داشته باشی و چه دوستم نداشته باشی». اما شاعر، دو عبارت «خروشان / بی قرار» را که هم معنا ارزیابی می شوند، در دو کفه ی «چه...» قرار داده. در همین بیت، افتادن «هی» پس از «انکار» هم از روانی و طبیعی بودن بیان کاسته است. بیت ششم را، لااقل تا این جا باید ضعیف ترین بیت این غزل بشماریم. دلایل ضعفش چیست؟ اولاً شاعر ناچار شده است برای افاده ی وزن، کلمه ی «خدمت» را در «خدمت به خلق» مکسور (مجرور) بیاورد. تازه در همین جایگاه موسیقایی هم اختیار شاعرانه ای در عروض رخ داده و «خدمتِ» در جایگاهی نشسته که اگر آن زحاف اتفاق نمی افتاد، در واقع به کلمه ای با ارزش موسیقاییِ «خدمتی» نیاز داشت. وزن در این جا خراب نیست ولی وقوع آن اختیار در جایگاهی که به شکل طبیعی در نحو مرسوم، معمول نیست، آهنگ کلام را به شکل حادتری نادلپسند کرده است. مشکل دیگر، در مصراع دوم رخ داده است. شاعر در این مصراع گفته است: «من نمی توانم کج فهم مردمی را مهار کنم». ای کاش یکی دیگر از دوستان به من کمک کند تا بفهمم معنای «کج فهم مردمی» چیست؟ می دانم که شاعر می خواسته از کج فهمی مردم گلایه کند ولی ما کی و کجا در گفت و گوهای مان حق داریم به جای «کج فهمی مردم»، بگوییم «کج فهم مردمی»؟ تعبیر «چاله ی مردم» هم از آن ترکیب های عجیب و غریب است که به هیچ وجه در بافت زبان این شعر خوش ننشسته است. پرت افتادن «چرا» در انتهای مصراع نخست بیت هفتم این غزل هم از دلچسبی بیان کاسته است. مسأله ی دیگری که نباید ناگفته گذاشتش، به صفت «غربت» در واپسین بیت این شعر مربوط است. شک نکنید که شاعر اگر می خواست (بدون این که حتی وزن هم بتواند دست او را ببندد) می توانست صفات مؤثرتر و درخورتری برای «غربت» احضار کند و به خدمت بگیرد. از دوست شاعرم عذرخواهم اگر بی رودربایستی با همان تیغ تیزی به سراغ این شعر رفتم که به سراغ هر شعر دیگری هم می روم. مبادا سخت گیری ها و عتاب های این یادداشت، شاعر 19 ساله ی این شعر را دلسرد کند. هیچ شعری نیست که در ایینه ی همه ی طبایع، بی نقص به نظر برسد. یکی از لوازم شاعری هم از قضا «پوست کلفت» بودن است و گوش شنوا داشتن. و شنیدن در این جا لزوماً به معنی پذیرفتن نیست. اصل این است که حرف همه را بشنویم؛ حرفی را که بر جان مان می نشیند بپذیریم و از حرفی که قانع مان نمی کند، درگذریم. وقتی شعری را منتشر می کنیم، این حق را برای همه ی شنوندگان و مخاطبان آن (خاص و عام) محترم می شماریم که بپسندند یا نپسندندش. شاعر این شعر، هنوز فرصت های قابل توجهی پیش رو دارد و قطعاً اگر کوشش های مستمر و تجربه ورزی های خستگی ناپذیرش را واننهد، اقبال به استقبال او خواهد آمد. قطعاً در تجربه های بعدتر، موم وزن و کلمه در دست او نرم تر خواهد شد و خواهد توانست سلطه ی قافیه ها را بر هدایت شعرش کم رنگ کند و ضمن توجه به لزوم تکامل همه جانبه ی هر بیت، داشتن توجه و نیم نگاه به کلیت اثرش را نیز (چونان آنچه که در این شعر به کامروایی رسیده است) حفظ کند. در مجموع، غزل را غزل خوب و قابل توجهی دیدم و حتم دارم کسی که در این سن توانسته شعری با این قوت بنویسد، نگارش شعرهایی دلنشین تر و کامل تر و همه چیز تمام تر در انتظار اوست. شرط توفیق در این راه، مطالعه ی مستمر است و نوشتن های پیاپی و آشنا کردن ذهن و قلم (در عمل) با پیچ و خم های صیقل پذیر کار. و از این مهم تر، هرگز مغرور نشدن و احساس رسیدن نکردن... برای شاعر توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

محمّدجواد آسمان ـ شاعر ـ در 8 تیر 1361 در چادگان (در غرب استان اصفهان) زاده شد و در دبیرستان استعدادهای درخشانِ «فرهنگ» اصفهان (ویژه‌ی علوم انسانی) تحصیل کرد و برای تحصیل در مقطع کارشناسی در رشته‌ی فلسفه وارد دانشگاه اصفهان شد. او سپس تحصیلات خود را در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.