فرصت ننوشتن را براي بهتر نوشتن به خود ببخشيم




عنوان مجموعه اشعار : سه شعر سپید
شاعر : مهدی محمدی


عنوان شعر اول : دلشکسته‎ی عاشق
شب از خانه می‎زنم بیرون
تلوتلوخوران در خیابان
به داغ لاله‎های تو که پرپر بر سرم آوار
دستِ چپّ یک واژه، یک کلوپ
بی‎اختیار می‎روم داخل
می‎زنم روی میز
صد صد!
دوره‎ام می‎کنند
دستک‎ها را می‎گیرم
این دستک‎ها چقدر غریبه‎اند!
بازی اول را می‎بازم
به یاد آن شب‎ها که با گیسوان تو آینده را می‎بافتم
بازی دوم را
به یاد چشمکان آبیِ تو که در او کودکیم را می‎یافتم
در گذشتن از یک خط
بازی چهارم
به یاد کوچه‎ای که در آن پایم سست
و حلقه‎ای که پیشم پرت
و خنچه‎ای که در قلب مادرم بغض
شب از نیمه گذشته
تقریباً ورشکسته‎ی کاملم
تلوتلوخوران در خیابان

پ ن: دوست داشتن یک کودک که دیگر هوس نیست

بازی سوم
به یاد دکمه‎های لجنی که در دستم ضربدر، بر لباست آهنگر



عنوان شعر دوم : نیشتر
دستانی که ماه را
گیسوانی که راه را
و چشمانی که آه را گرفته‎اند
تاریکیِ عزیز در آغوشم
شب‎پره مثل هر شب
ذهنم می‎پرد به سمت نور
سمج‎تر پا پِی می‎شود
می‎پرسم از خانه چه می‎خواهی؟
خنده‎های سیاه را تحویل می‎دهد و می‎رود!
می‎خواهم با خدا گریه کنم
با گلویی که بغض را
چگونه هق هق بی‎پایانی داشته باشم؟


عنوان شعر سوم : گام به گام با کودکانِ عشق
با صدای اتوبانِ شب مرا محو می‎کنی
که هزار گناه نکرده‎ام
در چشم‎های من
جز خواهشِ فروشِ ترانه چه دیده‎ای؟

با گل‎های پر پرِ خود صدایت می‎کنم
و با دست‎هایی که هیچ وقت
در حوضِ چشمانت جا نمی‎شود

بگو تو سوسوی کدام ستاره‎ای
که در آسمانِ غریبِ من
از دوردست‎ها
چشم‎هایم را خیره می‎کنی

زبانم
عشق را ترشح می‎کند
که واژگانِ شیمی‎دان
به من شک می‎کنند
می‎خواهم تو را به بستنی‎های دورانِ کودکی شباهت کنم
که با افاده‎های تخس
شوریِ چشمانم را
تا کامِ تلخم می‎کشی

آری تو همیشه بهترین تشبیهِ شاعرانه‎ای
اگر چه می‎خواهی از مرزِ مجرداتِ اندیشه‎ی من عبور کنی

از حدّ فاصل سخن گذشته‎ام
بی‎آن‎که آن‎چه می‎خواستم
به تحققِ مزاجِ تو آمده باشد

آری بی‎خیالِ عشق
به جنگِ بی‎امانِ اندیشه می‎اندیشم
به پر پر شدنِ گل‎های صورتیِ معصوم
اگر چه این بار
بیرون از خاکِ خودم

نیمی از من در زمین فرو رفته است
و نیمی دیگر هم
دارد
م
ی ‎
ر
و
د
نقد این شعر از : ارمغان بهداروند
اگر چه پيش از اين شعرهاي ديگري از دوست عزيز جناب محمدي خوانده ام و نقدنويسي كرده ام اما نمي توانم ميان اين شعرها و سابقه ي شعري ايشان تناسبي پيدا كنم. اين تناسب از آن رو گنگ و مبهم است كه در اين شعرها شاعر به هيچ وجه به ارزش ادبي و ماحصل تلاش ذهني و زباني خود وقعي ننهاده است و اثر خود را بي هيچ پيرايه و بي هيچ بهره مندي ادبي و ارزش افزايي هنري ارائه نموده است. آن چه كه بايد در اين گفتگوي بي تعارف بيشتر مد نظر شاعر قرار گيرد نه احساس و عاطفه ي صرف كه مجموع علائم و نشانه هايي است كه اثر را به مرز شعر نزديك مي كند. آن چه كه مي تواند مرز مميز اين اثر باشد همين عاطفي نويسي است و بس. هيچ چيز ديگر كه بتوان آن را نشان كرد و در ادامه ي آن تجربه هاي شاعر را برجسته سازي كرد وجود ندارد. راه پرهيز از شكل گيري دوباره ي اين اتفاق در روند شاعري دوست ارجمندم جناب محمدي نه نوشتن بلكه ننوشتن است. به نظر من وقت آن است كه با متنوع خواني ادبي ذهن خود را از قيد عادات قلبي و روابط حسي جدا كنيم و به خود اين فرصت را بدهيم كه از تجربيات ديگران نهايت استفاده را كنيم. اصلا ببنيم آن چه را كه ما گفه ايم آن ها چگونه سروده اند و آن چه را ما ديده ايم آن ها چگونه براي ديگران تعريف كرده اند.
بايد جناب محمدي به اين نتيجه برسد كه ميان آن چه كه او و ديگران مي بينند در روايت بايد تفاوت هايي وارد شود و گرنه شعري ايجاد نمي شود.
براي نمونه جنگلي تاريك را در شب تصور كن كه راهي از ميان آن مي گذرد و در اواسط همان راه نشانه هايي از بودن آدم هايي در آن مسير وجود دارد كه آن نشانه مي تواند خاكسترهاي تازه خاموش شده يي در سنگچيني باشد. اگر قرار باشد شما و شاعري به اين صحنه وارد شويد و آن را بنويسيد هر كس به شكلي و به راهي آن را مي آفريند. كار شاعر اما توصيف دقيق اين فضا و انتقال داده هاي آن به شكلي كه مخاطب خود را در آن فضا حس كند مي باشد. نيما يوشيج اين صحنه را وصف كرده است و حاصل اين روايت مي تواند تمييزي براي جناب محمدي باشد كه صرفاً به روايت ساده در شعر نپردازد و به داستان پردازي، فضاآفريني، به كارگيري ابزار و ادوات ادبي و روح بخشي به شعر نيز بايد توجه داشت.
مانده از شب های دورادور،
بر مسیرخامش جنگل،
سنگچینی، از اجاقی خرد،
اندرو خاکسترِ سَردی.
همچنان کاندر غبار اندوده ی اندیشه های من ملال انگیز،
طرح تصویری، در آن هر چیز،
داستانی حاصلش دردی.
روز شیرینم که با من آتشی داشت،
نقش نا همرنگ گردیده،
سرد گشته، سنگ گردیده،
با دم پائیز عمر من، کنایت از بهار رویُ زردی.
همچنان که مانده از شب های دورادور،
برمسیرخامش جنگل،
سنگچینی از اجاقی خرُد،
اندرو خاکستر سردی.
(یوش آبان ماه سال ۱۳۲۷)
اميدوارم شاعر عزيز ما با انتخاب آثاري از شاعران ارجمند اين روزگار اين فرصت را به خود ببخشد كه با درك و دريافت جديدي به شعر بپردازد.

منتقد : ارمغان بهداروند

ارمغان بهداروند متولد‌چهارم اردیبهشت ۱۳۵۳ اندیمشک دانش آموخته مقطع دکتری زبان و ادبیات فارسی دبیر کنگره ملی شعر ملک ملکوت دبیر آوازهای سرزمین مادری دبیر جشنواره ملی شعر کوتاه جنوب جهان سردبیر نشریه جمع جمعه مخاطب ممنوع سال ۱۳۸۰ به من که ...



دیدگاه ها - ۱
مهدی محمدی » 8 روز پیش
سلام و درود استاد عزیز و مهربان از نقد خوبتان سپاسگزارم قلمتان را می‎بوسم و پیشنهادتان را اگر چه سخت می‎پذیرم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.