در ژانر وحشت




عنوان مجموعه اشعار : بادام های تلخ
شاعر : پژمان بدری


عنوان شعر اول : کابوسِ بیداری
لامپ ها
مارهای سمیِ آویزان به سقف

فرش لول شده
آناکوندایی چنبره زده

گلهای قالی آدمخوار

یخچال شیر سفید،
دندان به هم میساید
برای شکارم

چنگال ها عقرب،
قاشق رُتیل هایی
که بر دیوار میچرخند

دهان باز کرده اندازه ی کروکودیل
میخواهد قورتم بدهد کابینت

فرار میکنم به اتاقِ خواب

کمد خرس گریزلی میشود

ببر و پلنگ های نقش بسته بر پتو
جان میگیرند حمله میکنند به من

این گونه است
کابوسِ بی تو بودن
در خانه ی جدید هم
نمیکند رهایم

رفتم آبی به سر و صورتم بزنم
تا این ترس بپرد از سرم
دیدم از شیرآب زالو میچکد...!

کابوس بیداری

پژمان بدری


عنوان شعر دوم : جانباز
گفت:

هشت سال
جنگیدیم
که....

اِهِم اِهِم
اِهِم

(خلطِ خونی
از مجرای تنفسیِ
مُطالباتَش
تف شد)

اِهِم اِهِم
اِهِم

....چه داشتم
می گفتم؟؟؟؟
ولش کن!!

زجرآورتر،
می دانی چیست؟؟؟
وقتی جیبِ سفره خالی ست
گلوله را
نَمک می زنیم
با
نان و ترکش
می خوریم...!

جانباز

پژمان بدری

عنوان شعر سوم : غَسَق
تابلوهای اسکیزوفرنی وار
دست به یقه با دیوار افکارم

انگار ماهِ تولدم
اسفند
بر آتش گذاشته شده
جلز و ولز می کند
می سوزد

روز تولدم

تصور می کنم

از تمام نقاط کیک
قارچِ سمی
بیرون زده است

شمع ها،دکل های نفتی
هر لحظه
آب می شوند
فاجعه بار
سقوط می کنند

میوه ها،
پوستِ چاقو ها را
می کَنند

جعبه کادو ها
بمبِ ساعتی

سقفِ خانه
سینه شکافته
بادکُنک ها بالن،
یک سالِ دیگر از
عمرم را
به ناکجا
می برند

آشفتگیِ ذهنم
گاهی شکلِ،
سوررئال
مبهم
تلمیحی
علمی
پست مدرن
می گیرد

به فکر فرو می روم

در غَسَقِ این اعصار
برای زیارت
هر چه گشتم و می گردم
مزارِ صداقت
جایی نامعلوم دفن شده
که مبادا
جسم مطهرش را
ارتشِ دروغ و ریا
پیدا
تکه تکه اش کنند

به خودم می گویم

چرا زمان
پیر نمی شود
پیچ و مهره هایَش
به قیژ قیژ
قلبَش از کار
نمی اُفتدوُ
این شعار لکنته:"ایام غم به سر می آید"
نابود نمی شود

تا به خودم می آیم
که به جشن بپردازم
حتی مصنوعی

دوباره یادم می آید

نظم نوینِ جهانی؛
تاریک خانه ای ست
درونش فقط،
ابر توبکتومی شده
خاکِ بایر
رُجوم حیا
بر سر غیرت،قیر داغ ریختن
ظاهر می شود
دیگر کسی
در عکسی
از تهِ دل
لبخند نمی زند

داروین هم اشتباه کرد،نگفت:
انسان
دردی تکامل یافته است

ولی کاش
همه ی معضلات رفع،

دی ان ایِ(DNA) فقر
از ژنتیکِ اجتماع دفع،

حاجی فیروز،رو سفید
عمو نوروز به "نه نه سرما"می رسید

یکی تکانم داد
بمب اتمی،
در مغزم منفجر،
از هپروت خارج شدم

باید شمع ها را
فوت کنم

بعد
با لبخندی فِیک
بدنِ کیک
سلاخی
شرحه شرحه شد
قطعه های تَنَش
در دهانِ مهمانان وُ
از لبهایشان،خون لبریز

رستاخیز
پاییز

ستیز
چنگیز

ناگریز
حلق آویز

در آن جیغ و فریاد
ارکانِ جمله،
قافیه گم شد

همه تولدم را
تبریک می گویند
امّا
من در دلم
به موهایِ سفیدِ
نشسته رویِ سرم
تبریک می گویم
چون تنها
سفیدیِ زندگیَم
همین موهای سفیدَست

دیگر
چنان دور افتادم از خود
هیچ کور سویِ امیدی نیست
برای به خویش بازگشتنم
هیچ کور سویِ امیدی نیست
هیچ کور سویِ امیدی نیست...!


غسق
پژمان بدری

1396/12/06
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
" پژمان بدری " تمایل زیادی به داستان نویس و روایت پردازی در شعر یا به عبارت دیگر تمایل زیادی به سرایش شعر روایی دارد . هر شعر از این سه شعر روایتی از زندگی راوی خود هستند . راوی تلخ کامی که تنها می تواند راوی تلخی و سیاهی و پلشتی و زشتی های جهان خود باشد . اما روایت این همه اگر چه می تواند متن اخبار رادیو و تلویرپزیون این روزگار باشد اما به تنهایی نمی تواند شعر باشد . پس " بدری " چه می کند ؟
" بدری " در گزارش جهان دست می برد و آن را فراواقعی می کند و همین شگرد ، روایت داستانی را به شعر روایی بدل می کند .
در شعر اول تمام اشیاء خانه ی راوی جان می گیرند و به جانورانی وحشی و درنده و چندش آور تبدیل می شوند . حاصل کار شعری ست دلهره آور که می تواند سناریوی یک فیلم ترسناک باشد . حالا این همه کابوس واره برای چه ؟!؟ برای تشریح خانه ی بی " تو " ، این " تو " همیشه حاضر شعر ! پس زانر شعر عاشقانه - ترسناک می شود !
در شعر دوم روایت شوربختی مردان و زنانی ست که جان و سلامتی خود را در بازار عسق به حراج گذاشتند و حالا ورشکسته به نظر می رسند . شعری واقع کرا و مستند گونه که باز هم با در نظرگرفتن هویت هایی تازه برای کلمات خصوصا در پایان بندی ، از نثر می گریزد و فاصله می گیرد . با این حال شعریت این متن نسبت به دو شعر دیگر در سطح پایین تری قرار می گیرد . چرا که شاعر کمتر توانسته یا خواسته است که در هویت روزمره ی اشیاء دست ببرد و دیگرگونه شان نماید و متن را به فراواقعیت نزدیک تر کند .
شعر سوم روایتی طولانی ، پراکنده گو ، پریشان و ساختار گریز است که نیاز به ویرایشی جدی برای یک دست شدن دارد . ترکیب سازی های این شعر خیلی ذهنی و معناگرا و شعاری ست و از عریانی و صراحتی شدید رنج می برد .
زبان در اشعار " بدری " پر ایراد و پر دست انداز است . مثلا حذف فعل های آن بسیار بی حساب و کتاب است . خدا کند " بدری " از آن دست شاعرانی نباشد که ایرادات زبانی و بیانی کار را به عصبیت زبان و بیاتپن نسبت می دهند !

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۱
پژمان بدری » 10 روز پیش
سلام جناب شکارسری مهربان سپاس که وقت گذاشتید و اشعارم را از تیغ نقد گذراندید بسیار بسیار لطف کردید آموختن در مکتب شما بزرگواران سایت نقد شعر آرزوی منست مخلصون و مخلصات...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.