سری توی سرها




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : مرتضی برخورداری


عنوان شعر اول : بادیه گرد
بادیه گرد
لیلایی و دیریست که من بادیه گردم
با خیل رقیبان همه جا گرم نبردم

گه زائر کوی تو به صد شوق و تمنا
گه در هوس جرعه ای از باده ی دردم

ازخون دلم راه کشیدم که بیایی
عالم همه دانند که در عشق تو فردم

هرچند که قافی و نظرگاه تو سیمرغ
با این همه افتادگیم صخره نوردم

افسوس که شیرینی و تلخ است مرامت
بازنده ی عشق تو و این بازی نردم

گاهی به مدارایی و دلجویی و پیمان
گه با دگرانی زدرگاه تو طردم

ازیُمن جفای تو در این وادی هجران
پیمانه ی لبریز غم و ناله ی سردم

از حُسن و وفای توچه حاصل شده دل را
جز درد و پریشانی و رخساره ی زردم


پیغام
باز است درِخانه که شاید خبر آید
برظلمت یلدای جدایی سحر آید

در رقص شود شعله و هی پای بکوبد
خاموشی اسپند در آتش به سرآید

از راه رسد قاصدکی باخبری خوش
باران بزند پنجره با چشم تَرآید

از پیله برون آید و بالی بزند عشق
غم با همه سرزندگیش محتضر آید

تا رنج سفر مانع دیدار نگردد
ره بر سر مِهر آمده و مختصر آید

ناگاه بروید زدل خاک بسی گل
کنعانی سرگشته زراه سفرآید

خوشبوی شود کوچه و سرمست حضورش
هم شال سیه از تنِ خانه به در آید

آنگاه زمین چرخد ومن گِرد مدارش
نفرین حسودان فلک بی اثرآید



عنوان شعر سوم : بیداد
بیداد غمت سر به فلک می کشد این بار
برچهره نیاری اثر انگارنه انگار

چون لشکرچنگیزی حُسن تو ندیدم
عاشق کُش وپُرکینه به این گنبد دوار

وحشی صفتانی که ره صلح نپویند
در مذهبشان نیست بجز غارت و پیکار

ملک دل و آغاز پریشانی وقحطی
چون نقطه که افتاده دراو سوزن پرگار

از بند سرِزلف تو ایمن نتوان بود
دامی که فتاده ست دراو خیل خریدار

بر نقره ی اندام و بر آن سرخی گونه
یوسف شده در بند و خلیلی ست گرفتار


رخسار پُر از مهر تو را کَس نتوان دید
جز آنکه همه هستی خود را کند انکار


بر رعیت دل نیست روا ظلم و تعدی
ای شاه بزرگی کن و اندازه نگه دار

آخر نشنیدی که بیفتد عَلَم ظلم
آن دم که رسد آه غریبانه به تکرار
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر سه غزل؛ سه غزلی که هر سه وزنی واحد دارند. بگذارید با همین نکته آغاز کنیم که وزن عروضی به عنوان عنصری عرَضی (غیرذاتی) زمانی می تواند به مهم ترین وظیفه ی خود یعنی قوام بخشیِ خیال بپردازد که از تازگی برخوردار باشد. و شرط تازگی، تنوّع است. به عبارت دیگر، هنگامی که ارزش ذاتی وزن را در شعر، «کمک آن به خیال انگیزی» یا به بیان دیگر، «القای نوعی از خیال ورزی و افزودن آن به خیال ورزی های دیگرِ شعر» بدانیم و بپنداریم، تکرار و عدم تنوّع آن، درست به تکرار شگرد خاصی از خیال ورزی یا تکرار خنک یک تصویر تخییلی خاص خواهد مانست. البتّه می دانم که داریم در مورد سه شعر مختلف با هویت های منفک صحبت می کنیم که ممکن است کاملاً اتّفاقی دستچین شده باشند و به همراه یکدیگر در یک جا عرضه شده باشند؛ ولی به طور کلّی باید دانست که تنوع بخشی به اوزان مختلف شعر، به مثابه ی ابزاری در دست شاعر برای بهبودبخشی به اوضاع مجموعه ای از اشعارش، موضوع شایان توجهی ست. از میان سه شعر مورد بحث ما، اولی و سومی عاشقانه اند و در دومی نگاه شاعر بیشتر به خویشتن خویش معطوف بوده است؛ حدیث نفس. مهم ترین ویژگی شعرها تعلق شان به مکاتب شعر کهن فارسی ـ و به طور ویژه مکتب بازگشت ـ است. چرا می گویم «بازگشت» و نمی گویم عراقی؟ چون برخی فرازهای اندکی نوتر [از عراقی] هم در این شعرها دیده می شود که در میان اشعار کلاسیک فارسی، در سروده های اواخر بازگشت (نرسیده به مشروطه) سابقه دارند. با آن که این فضای کهن، زبان و مضامینی کهن را نیز اقتضا می کنند و تمامی این ویژگی ها نیز به شرط داشتن اندکی انصاف قابل قبول هستند، ولی دست کم می توانیم از شاعری که در این سه شعر (مخصوصاً برخی از ابیات درخشان شان) نشان داده که در ارائه دادن نمونه های مقبولی از ابیات به شیوه ی قدما تواناست، انتظار داشته باشیم که کم کم به سمت فضاها و بیان و مضمون سازی ها و فضاآفرینی ها و حتی موضوعاتی برود که او را در میان خیل بی کران شاعران کهن پرداز، لااقل اندکی (به تعبیر خودش) «فرد» و شاخص تر و متمایزتر کند؛ رنگی شخصی تر به شعرهای او ببخشد و حتّی در همین فضای کهن گرا، امضایی از خود شاعر در کنج و کنه ابیاتش تعبیه کند. این انتظار بی جایی نیست. بگذارید نکته ای خاطره گون را با شما در میان بگذارم. سال ها قبل عادت داشتم پیش از خواب، ساعاتی به رادیو گوش بدهم و گاهی با هدفونی در گوش به خواب می رفتم. در یکی از شب ها رادیو (شاید رادیو فرهنگ بود) داشت شرح حال نسبتاً موسع و مفصلی از قاآنی ارائه می داد؛ شاید حدود نیم ساعت یا بیشتر. بعد از شنیدن شرح احوال این شاعر، این بنده ی حق که قبلاً دیوان او را گذرا و سرسری تورّقی کرده بودم، با نگاهی فروبینانه در حال اندیشیدن به سرگذشت و سرنوشت این شاعر بودم؛ او را استعدادی سوخته می دیدم و قضاوت کلّی ام درباره اش این بود که: در مجموع، بیچاره شاعر قابل اعتنایی در سپهر شعر فارسی نیست! گوینده ی رادیو بعد از اتمام شرح حال، قصیده یا غزلی از قاآنی خواند که مو بر تنم سیخ کرد! شعر، شعری بسیار دلچسب و عالی بود که حقیقتاً حتّی با بی انصافی هم نمی توانستی آن را شعر ضعیفی بدانی... تمام دو سه روز بعد از آن، ذهنم درگیر این اتّفاق بود و بالأخره دیدم تنها راه رد شدن از این گره، مراجعه ای دوباره به دیوان اوست. راستش از خودم بدم آمده بود و عذاب وجدان گرفته بودم از این که او را آن طور داوری کرده بودم. کوتاه کنم. رفتم و دیوانش را یافتم و این بار با حوصله و همدلی بیشتری خواندمش. خُب، شعرهای خوبی داشت و شعرهای نادلنشین تری نیز. با آن که در مجموع نظرم نسبت به این شاعر مثبت تر شد، ولی (شما که غریبه نیستید!) آخرالامر باز به همان نظر قبلی ام درباره ی او رسیدم. چرا؟ چون حتّی ستاره ترین اشعار او را هم نمی توانستم در کنار منظومه ای که مجموعه ی شخصیتیِ شاعران محترم دیگری مانند سعدی و حافظ و خیّام و مولوی و حتّی منوچهری (با آن نوگرایی و تشخّص و هوای تازه ی وزان در دیوانش) را در ذهن منِ مخاطب رقم زده بود، چندان برجسته و قابل اعتنا ببینم. و البتّه نمی توانستم او را شاعر صادقی نیز بدانم (حس می کردم در هنگام سرودن، وارد نقشی می شده و نقابی را بر چهره می زده که از قبل، دیگران برایش تعریف و تعیین کرده بوده اند؛ روراست بگویم: حس می کردم او در هنگام نوشتن شعرهایش، خودش نبوده) و علاوه بر این، نمی توانستم چهره ی شاعر را در زمینه ی ابیاتش ببینم (جز همان تصویر مشترک و مشهوری که در شعر همه ی شاعران کم و بیش مشترک و عمومی است؛ از غم و نفرت و شادی و نگرانی و ناامیدی و...). شاید آدم ها با هم فرق داشته باشند و همه با انتظار مشترکی سراغ مطالعه ی شعر نروند ولی برای من، تصویر یکدست و یگانه ای که فروغ فرّخزاد و حسین منزوی بعد از مرور کلّی اشعارشان از خودشان به من ارائه می دهند، هم در دلبستگی من به اینان نافذ و مؤثر است و هم در فهم و تفسیرِ «شعر با شعر و بیت با بیتِ» اشعارشان و شکل دادن به آن صورت کلانی که اجزاء و قطعات این پازل از شاعر در وجود من رقم زده اند، و هم در القای صداقت و توان همذات پنداری با شاعر و درک او و قدم به قدم با او همراه شدن در مسیر تجربه و معرفت حیات. من ارزش های ادبی و فنّی و آرایه ایِ شعرهایی از جنس سه شعر حاضر را انکار نمی کنم ولی نگفتنِ این را هم خیانت می بینم که: هنگامی که نسل های بعد در غیاب فیزیکی شاعر (بعد از 120 سال)، مجموعه ی اشعار او را (که مثلاً بالغ بر صدها شعر در فضایی مشابه همین اشعار است) خواهند خواند، چه چیزی جز اهتزاز فنّی در این شعرها وجود خواهد داشت که این شعرها را بر نسخه های فراوانِ مشابه مرجّح کند و نزد مخاطب قرون بعد برجسته شان نماید و شاعر را یک سر و گردن بالاتر و والاتر و بلندقامت تر از دیگران نشان دهد؟ می دانم که دوستان شاعر بیشتر این گونه می پسندند که در هنگام نقد، اشعارشان بیت به بیت مرور شود و نکات مثبت و منفی هر بیت ذکر شود. برای همین، من نیز معمولاً یادداشت هایم را در پایگاه نقد شعر بر همین منوال سامان می دهم. ولی خُب، این بار قلم به این سو رفت و در مجموع گمان می کنم بحثی که در این جا مطرح شد، گرچه بحث تازه ای هم نیست، امّا (لااقل نزد خودم!!!) می تواند فایده و ارجی بیش از نکته گیری های موردی و گذرا داشته باشد. از شاعر محترم و دیگر دوستان بابت پرگویی عذرخواهم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۴
مرتضی برخورداری » 5 روز پیش
سلام خدمت استاد آسمان.ممنون از توضیحات ارزنده شما.ان شاالله همیشه سلامت و سرزنده باشید
محمّدجواد آسمان » 5 روز پیش
منتقد شعر
درود خدا بر آقای برخورداری بزرگوار. استاد شمایید برادر جان. من هم مانند شما شاعری در راهم. شاد و پیروز و رستگار باشید.
محمد راثی » 8 روز پیش
جناب آسمان همیشه از نکته سنجی های شما غافلگیر می شوم.
محمّدجواد آسمان » 5 روز پیش
منتقد شعر
درود بر آقای راثی عزیز و بزرگوار. شاگردنوازی می‌فرمایید. ممنونم که حوصله می‌کنید و می‌خوانید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.