مواظب تناقض فضا باشیم




عنوان مجموعه اشعار : فریاد لال
شاعر : محمدامین زنگی آبادی


عنوان شعر اول : ابر
روی این آسمان حساب نکن
سقف ها بی بهانه میریزند
سنگ هایی که هی به سینه زدی
شیشه ات را شبانه میریزند

من همانم که از گلوی خودش
هرشب آویخت آسمانش را
من همانم که ابرهای جهان
به سرش تازیانه میریزند

آه...وقتی پر پریدن نیست
قفس و آسمان یکی هستند
ای که من را پرانده ای از خویش
از چه دست هات دانه میریزند؟

دستی اما برای چیدن خود
چشمی اما برای دیدن خود
و خیالی که فوج فوج از او
واژه ها عاشقانه میریزند

ابر بودیم و گریه میکردیم
و خزان رد پای چشم تو بود
گریه بودیم و گریه میکردیم
ابرها بی بهانه میریزند

آه...ای رنج آفریده شده
گریه های به من تنیده شده
خنده های ز من بریده شده
آسمانها چرا نمیریزند؟

زنده بودیم و دفنمان کردند
زیرخروارها سوال و سکوت
وچه فریاد ها ز ما رویید
که به جان زمانه میریزند


عنوان شعر دوم :


عنوان شعر سوم :
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
از آقای زنگی‌آبادی تا کنون چند شعر در پایگاه منتشر و نقد شده است. با توجه به سابقه نسبتاً کوتاه شاعر می‌توان متوجه روند رو به رشد او شد. همینطور تعداد شعرهای ارسالی نشان می‌دهد که ایشان تا چه حد علاقمند و مشتاق یادگیری و نقد شدنند. شعری که در این نوبت برای پایگاه ارسال شده است، اگر چه در ظاهر و زیرهم‌نویسی به صورت یک چارپاره، نوشته شده است اما وقتی دقیق‌تر به کار نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که با یک غزل با وزنی طولانی و متوالی مواجهیم. اما گذشته از ظاهر، قالب‌ها هر کدام در کنه وجود خویش، مشخصات سبکی خاص خودشان را دارند. در این زمینه، شعر به چارپاره نزدیک‌تر است. چه، بیت‌ها و مصرع‌ها توالی تصاویرند. مضمون‌سازی و مضمون‌پردازی در چارپاره کمتر از غزل است. در این شعر هم با یک سلسله تصویر مواجهیم.آنها در ابتدای امر و به عنوان تصاویر خاص و تک، برای مخاطب جذاب خواهند بود. مخصوصاً که شعر با یک بیت نسبتاً قدرتمند آغاز می‌شود «روی این آسمان حساب نکن / سقف‌ها بی‌بهانه می‌ریزند» بیت اول مضمون‌پردازی خوبی دارد؛ همینطور تصویر قدرتمند و منسجمی. اما باید توجه داشته باشیم که این آغاز راه است. ما در ساخت کلی شعر باید حرف‌مان تا حدودی مشخص باشد. می‌گویم تا حدودی، چون نمی‌توان مرز مشخصی برای مقدار این «مشخص بودن»، تعیین کرد. در این شعر خاص، من به عنوان یک مخاطب تا کمرکش شعر نتوانستم، حرف کلی و عطف نگاه شاعر را پیدا کنم. همانطور که گفتم شعر با بیت خوبی آغاز می‌شود اما این شکل از مضمون‌سازی و انسجام معانی در بیت‌های بعد ادامه پیدا نمی‌کند. بیت بعدی را بخوانیم: «سنگ هایی که هی به سینه زدی / شیشه ات را شبانه می‌ریزند» اگر چه در این بیت مراعات‌النظیر خوبی وجود دارد و خیال‌انگیزی جالبی نیز در آن مستتر است اما شاعر به قرینه‌های معنایی توجهی نکرده است. «سنگ‌هایی که هی به سینه زدی» معطوف به کدام سنگ‌هایند؟ این «سنگ به سینه زدن» در پشتوانه معنایی ابیات قبلی (یک بیت بیشتر نیست) وجود ندارد. خواننده شعر متوجه نمی‌شود که مخاطب شاعر در این بیت چه سنگ‌هایی را به سینه زده است. البته این می‌تواند خود، «حسن تعلیلی» باشد و این «توسع معنایی» در ابیات بعدی انجام پذیرد. پس به سراغ بیت بعد می‌رویم:
من همانم که از گلوی خودش
هرشب آویخت آسمانش را
من همانم که ابرهای جهان
به سرش تازیانه میریزند
خب، می‌بینیم که توسعهء معنای قبل در بیت بعدی وجود ندارد. شاعر شروع به ساخت تصویر جدید می‌کند. اما کدام تصویر؟ شاعر می‌گوید: «من کسی‌ام که آسمانم را از گلویم می‌آویزم» وجه استعاری این تصویر خیلی گنگ است. اولاً «ش» مالکیت خواننده را در محدودهء یک «آسمان مشخص» قرار می‌دهد و نه معنای کلی آسمان. ثانیاً شکل تصوّر «آویزان کردن آسمان» چگونه است؟ قرینهء تصویری کجاست؟ چرا باید آسمان شاعر از گلویش آویخته شود؟ شاید بتوان در معنای دور، فریاد حسرت پرواز را –با توجه به بیت‌های بعدی- در نظر آورد اما باید توجه داشته باشیم که هنوز مخاطب به بیت‌های بعد نرسیده است. البته این نمی‌تواند یک حسن تعلیل باشد، چون گنگی تصویر هم در آن احساس می‌شود. از همهء اینها گذشته و با همهء این توجیهات باز هم «آویختن آسمان از گلو» تصویر مرتبط و ساختمندی نیست. تصویر بعدی، تصویر مرتبط و منسجمی است اما مشکل این است که تصویر مجرد و بدون طناب اتصال باقی مانده است.
آه...وقتی پر پریدن نیست
قفس و آسمان یکی هستند
ای که من را پرانده ای از خویش
از چه دست هات دانه میریزند؟
مصرع اول بیت بعد، مضمونی روان (اگر چه تکراری) دارد اما باز هم حلقه‌های اتصال معنایی در مصرع بعدی گسسته می‌شود. ارتباط دو مصرع ضعیف است. اگر چه کاملاً بی‌ربط نیست اما این اتصال قوی نیست. شاید هر دو مصرع می‌توانستند، با توسعهء معنایی، دو بیت قدرتمند جداگانه باشند.
دستی اما برای چیدن خود
چشمی اما برای دیدن خود
و خیالی که فوج فوج از او
واژه ها عاشقانه میریزند
در بیت بعد باز مضمون‌ها جزیره‌ای جداگانه ساخته‌اند. شاعر بدون آماده‌سازی معنایی و حتی بدون استفاده دقیق از ساختار زبان، به توصیفی می‌پردازد که در خلاصه‌ترین حالت باید گفت «گنگ» است. مشخص نیست که این توصیف کیست. اگر «من» شعر است، اشاره‌ای به آن نشده است. ما نمی‌دانیم «دستی برای چیدن خود» و «چشمی برای دیدن خود» چشم و دست و «خود» کیست؟ البته می‌توان تاحدودی متوجه منظور شاعر شد اما این حدس زدن باعث «لذت کشف مخاطب» نمی‌شود. بلکه خواننده احساس سردرگمی می‌کند. باز مصرع دوم قدرتمند و خیال‌انگیز است و البته شبیه جزیره‌ای جدا از باقی مضامین.
ابر بودیم و گریه میکردیم
و خزان رد پای چشم تو بود
گریه بودیم و گریه میکردیم
ابرها بی بهانه میریزند
حالا اینجا باز هم شاعر مخاطب را وسط یک مضمون جدید و بی‌‌ارتباط می‌اندازد. در ابیات قبل چیزی که می‌شد دریافت «جدا بودن من و تو شعری» بود اما در اینجا ناگاه تصویر یکی شدن و «ما» شدن این دو وارد می‌شود. اما جدا از این موضوع، من متوجه «گریه بودیم و گریه می‌کردیم» نشدم. «گریه بودن» چه نوع تصوری است؟ آیا می‌توان هر نوع تصویر و تصور خالی و تختی را صرفاً به خاطر شباهت کلمات، برگزید؟ وجه بیرونی استعاره «گریه بودن» کجاست؟ همچنین، هر چقدر «سقف‌ها بی‌بهانه می‌ریزند» در بیت اول قوی و مرتبط بود، «ابرها بی‌بهانه می‌ریزند» ضعیف و تکراری بود.
آه...ای رنج آفریده شده
گریه های به من تنیده شده
خنده های ز من بریده شده
آسمانها چرا نمیریزند؟
این بیت، بیت خوبی بود؛ البته مستقلاً. در این بیت مخاطب قرار دادن شاعر با نوعی مقدمه‌چینی معنایی شروع می‌شود: «ای رنج آفریده شده!» و ای «گریه‌های به من تنیده شده!» « خنده های ز من بریده شده!» (که هر سه مضمون در هم بافته شده و کاملاً در شعر نشسته‌اند». شاعر ابتدا اینطور «تو» شعر را مخاطب قرار می‌دهد و بعد در مصرع آخر ضربهء نهایی را می‌زند.
زنده بودیم و دفنمان کردند
زیرخروارها سوال و سکوت
وچه فریاد ها ز ما رویید
که به جان زمانه میریزند
باز حال و هوای بیت آخر با باقی ابیات متفاوت است. انگار شاعر در هر بیت فضایی غریبه از بیت‌های قبلی ساخته است. در این بیت بر خلاف ابیات قبل، نوعی اتحاد و یکی شدن عاشقانه وجود دارد. در اینجا عاشق و معشوق متحد همند و آنکه دشمنی می‌کند «دیگرانند». می‌بینید که این فضا در بیت‌های قبلی متفاوت است. این تفاوت فضا به «تناقض فضا» منجر می‌شود. در کل ما در شعر با یک انسجام فضای معنایی مواجه نیستیم. با اینکه اتفاقاً در شعر تصویرها و تک‌مضمون‌های مستقل خوبی وجود دارد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.