اتفاقاً باید سخت گرفت



عنوان مجموعه اشعار : آمدی
عنوان شعر اول : آمدی
آمدی تا که غزل هایم دوباره جان گرفت
از نسیم عطر تو شاعر سر و سامان گرفت

آمدی از حال و روزم با خبر باشی عزیز
از قدوم خیر تو درد و غمم پایان گرفت

بعد عمری قحطی و خشکی در این مصر ذلیل
یوسفی پیدا شد و لبخند زد و باران گرفت

میروی پشت سرت پروانه ها پر می زنند
می شود ردّ تو را از قمصر کاشان گرفت

رنگ رویا را درون قاب چشمت دیده ام
سرخی خود را شرابم از لب ایشان گرفت


عنوان شعر دوم : سوت و کور
مدتی هست که از شعر کمی دور شدم
پی احوال خودم بودم و مجبور شدم

دل دیوانه ی من از در میخانه گذشت
یاد چشمان تو افتادم و معذور شدم

شاید این بار برای تو غزل می گویم
تا که شاید به غزل های تو مشهور شدم

عمق تنهایی من حاصل دلتنگی توست
دوری اما چه کنم؟شاعر مغرور شدم

من همانم که به رویای قطارت نرسید
رفتی و دور شدی،سوت شدی ، کور شدم

عنوان شعر سوم : معراج
پیامبری هستم
که از شب بلند موهایت معراج کرد
و بهشت را پشت پلکهای تو دید
معجره ام دفتر شعری است
که از لبخند زیبای تو الهام میگرد

رسالتم به پایان نخواهد رسید اگر شعرهایی که برای تو گفته ام
دهان به دهان بین عاشقان نچرخد
نقد این شعر از : آرش شفاعی
از اینجا شروع می‌کنیم:
بعد عمری قحطی و خشکی در این مصر ذلیل
یوسفی پیدا شد و لبخند زد و باران گرفت
می‌روی پشت سرت پروانه‌ها پر می‌زنند
می شود ردّ تو را از قمصر کاشان گرفت
این دو بیت پشت سر هم مثال خوبی است برای صحبتی که دربارۀ شعرهای «شایان چراغی» به ذهنم می رسد. در بیت اول شاعر سری به داستان یوسف پیامبر زده است. تأکید او بر «در این مصر ذلیل» نشان دهندۀ این است که منظور شاعر این است که راوی شعر اصلاً در مصر زندگی می کند و احتمالاً این رویدادهای سخت و تلخ مربوط به قحطی مصر را به چشم دیده است. البته او ترجیح داده است دیده های خود را از این حادثۀ بزرگ با ما در میان نگذارد و تنها به همین حد که «عمری قحطی و خشکی» بسنده کرده است! در بیت بعد که طبیعتاً ما منتظر بودیم که ببینیم راوی شعر ما چه دیده‌ها و شنیده‌هایی از قطحی مصر و سرانجامش برایمان آورده است ناگهان شاعر سر از کاشان در می آورد! باعث تعجب نیست که شاعر ناگهان از مصر و قطحی اش، سر به کاشان بزند و پروانه ها را تماشا کند. شاعر یک دلیل دارد که خودش را قانع می کند: قافیه! شاعر به قافیه ها فکر کرده است، باران و کاشان! خب کاشان اتفاقاً قافیۀ خوب و تازه ای هم هست. باران چه چیزی را به ذهن متبادر می کند؟ خشکی! خشکی و قطحی! از قحطی هم یاد قطحی مصر می‌افتیم پس یک بیت با مضمون مصر و قطحی درست می کنیم. بعد بیتی هم که کاشان قافیه اش خواهد بود، لاجرم به گلاب و قمصر ختم می‌شود. به همین سادگی مضمون دو بیتمان فراهم شد. حالا این دو بیت چه ربطی به هم دارند؟ ربطی ندارند. مثل خیلی از شعرهای بی ربطی که امروز در کتاب های پرفروش شاعران غزلسرای جوان می‌خوانیم و از آن ها لذت هم می‌بریم! پس نباید زیاد سخت گرفت و به محور عمودی شعر فکر کرد. به این فکر کرد که شعر یک ساختار منسجم است و اینکه در بیت مصر باشی و در یک بیت کاشان و هیچ پیوندی هم میان این دو نباشد، یک نقطه ضعف بزرگ در شعر امروز و پس از نیماست.
وقتی بنا بر «نباید سخت گرفت» باشد، خب دیگر نباید سخت گرفت و گفت که قطحی و خشکی در کنار هم حشو است. وقتی بگوییم قطحی، خشکی و بی آبی و بی غذایی و... همه چیز به ذهنمان می‌آید و تأکید بر «خشکی» دلیل دیگری ندارد جز اینکه می خواهیم یک جای خالی در وزن را پر کنیم. یا مثلاً خیلی هم توجه نمی‌کنیم که «یوسفی پیدا شد و لبخند زد و باران گرفت» دچار مشکل وزنی است و باید می گفتیم: «لبخند زد، باران گرفت» یا وقتی می‌گوییم «قاب چشمت» نمی توانیم در مصرع بعد از ضمیر غایب استفاده کنیم و بگوییم «ایشان» و....اتفاقاً شاعر به هیچ وجه هیچ چیزی را نباید آسان بگیرد. نه وزن را، نه قافیه را، به دستور زبان را ( مثلاً ایراد دستوری در مصرع تا که شاید به غزلهای تو...) و نه هیچ عنصر دیگری از شعر. شاعران حرفه ای و جدی هیچ وقت خود را با «نباید سخت گرفت» از کار سخت و مطالعه و کشتی گرفتن با زبان معاف نکرده‌اند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.