شعر کمی هم جنون می خواهد




عنوان مجموعه اشعار : همای سعادت آباد
شاعر : مازیار حسنی


عنوان شعر اول : رویای محال
اگرم همچو کبوتر پر و بالی باشد
می رسم تا تو اگر باز مجالی باشد

می سپارم به تبر عاقبت کارم‌ را
حاصل عمر اگر میوه کالی باشد

می هراسم که مبادا تو به خوابم آیی
و چو بیدار شوم، جای تو خالی باشد

خون دل های من از خنجر نزدیکان است
آه! اگر گرگ هم از بین اهالی باشد

می روم همچو کبوتر پی یک دانه ی خال
وای اگر دام کسی دانه ی خالی باشد

آنچنان دور شدی از برم ای ماه نشان
که رسیدن به تو رویای محالی باشد

عجب آن‌نیست که یوسف به زلیخا نرسد
عجب آن است که در عشق وصالی باشد

نکند دیر شود لحظه دیدار تو و
الف قامتم ای دوست چو دالی باشد

چو 《نسیمی》 که ز گیسوی تو آورده خبر
می رسم تا تو اگر باز مجالی باشد

عنوان شعر دوم : کیمیای من
دوای درد من مبتلا تویی و تمام
که‌ هم دوای من و هم بلا تویی و تمام

تمام عالم اگر با دلم غریبه شود
در آن میانه فقط آشنا تویی و تمام

اگرچه تخت خداوندگار در عرش است
ولی به روی زمینم خدا تویی و تمام

در این‌ میانه مرا از پری تویی منظور
برای من پری قصه ها تویی و تمام

زدی به سینه من آتشی و سوخت دلم
بیا که علت این شعله ها تویی و تمام

اگرچه دور شدی از من ای پری اما
برای قصه ی آدم ، حوا تویی و تمام

میان خلوت این کوچه های پیچاپیچ
به هرچه می نگرم ....هر کجا ....تویی و تمام

وجود تیره من روشن از وجود تو شد
مس وجود مرا‌ کیمیا تویی و تمام

عنوان شعر سوم : بی من کجا

رفت از برم‌ کبوتر هم آشیان من
بی جان شدم.... که رفت از این خانه جان من

اشکم دوید همچو زلیخا به پای او
رحمی نکرد یوسف نامهربان من

یا رب در آشیان که وُ همزبان کیست؟
ماه کدام شب شده ، ماه شبان من؟

او می برد مرا به هر آنجا که می رود
در اختیار اوست زمام و عنان من

من‌مانده ام میان جوانی و زندگی
اینم گذشت .... تا چه رسانی به آن من

لبخند میزدم به حریفان ولی پری
کس را خبر نبود ز اشک‌ نهان من

من شرح قصه های تو گفتم ولی نشد
در شهر جز 《نسیم》 کسی قصه خوان من
نقد این شعر از : آرش شفاعی
بارها گفته و نوشته ایم که شعرگفتن علاوه بر همۀ اسلوب ها و دانایی ها و دانسته ها، از جایی به بعد، جانی تابناک و جنونی می خواهد که البته اکتسابی هم نیست. شاید این حرف، چندان دقیق، عالمانه و حداقل منتقدانه نباشد. نقد باید متر و معیار مشخصی داشته باشد و این که «شعر، جنون هم لازم دارد» حرفی نیست که با این متر و معیارها قابل سنجش باشد. نمی شود درصد جنون شاعری را اندازه گیری کرد و گفت این شعر به اندازۀ کافی جنون دارد یا ندارد. اما می شود آن را حس کرد، سه شعر «مازیار حسینی» هم به نظر من کمابیش دچار همین مشکل هست. البته اگر بشود نام نکته ای که من دربارۀ این شعرها مطرح می کنم، مشکل گذاشت!
در این شعرها با شاعری رو به رو هستیم که تسلط قابل توجهی به زبان شعر، به وزن و قافیه دارد. با شاعری مواجهیم که می داند فرمول های معروف و جاری غزل سرایی در روزگار ما چیست. در شعرهایش هم سعی کرده به مضمون آفرینی توجهی داشته باشد، مثلاً سعی کرده است از داستان آشنای یوسف و زلیخا در کارهایش استفاده کند:
عجب آن‌نیست که یوسف به زلیخا نرسد
عجب آن است که در عشق وصالی باشد
(البته در اینجا داستان اصلی تغییر کرده است و یوسف به دنبال زلیخاست!)
یا:
اشکم دوید همچو زلیخا به پای او
رحمی نکرد یوسف نامهربان من
بیت هایی هم که در این مضمون سروده است، از منظر سلامت زبان مشکل چندانی ندارند اما بیت های گیرایی نیست، بیت هایی معمولی است که معمولاً در همۀ غزل های این روزگار از این شکل ابیات به وفور هست. مشکل شاید در این است که شعرهای شاعر حتی شعرهایی که قرار است حسی باشد و از عشق بگوید، حس چندانی را منتقل نمی کنند. شاید کمی فاصله گرفتن از شعر و اجازه دادن به درگیر شدن شعر با احساسات شاعر، بتواند شعرهای شاعر را از این «فرمول بندی و منطقی بودن بیش از حد» نجات دهد. حداقل بیت هایی که قرار است تصویرگر عشقی آتشین مانند عشق زلیخا باشد، کمی حس و گرما را به مخاطب منتقل کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.