معشوقی که شناسنامه ندارد




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : گرشاسب طاهری


عنوان شعر اول : غزل
از خیر عشق قسمتم آخر عذاب شد
رفتی به لحظه ای همه دریا سراب شد

دل این پرنده ای که به خونم بزرگ شد
تا از قفس پرید شکار عقاب شد

پایین نرفت بغض به آب خوش از گلو
تا اینکه جای آب  به جامم شراب شد

آری مسیح بودم و در برکه ی خیال
هر آرزو که از تو دمیدم حباب شد

چشمت که باز بود جهانم  بهشت بود
پلکت نشست کرد و  جهانم خراب شد

با گریه خواستم که بدست آورم تورا
اینگونه هرچه نقشه کشیدم بر آب شد

عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : آرش شفاعی
عشق یک سر اغلب شاعرانگی های شاعران در دوره های مختلف تاریخ بوده است. امروز هم بیشترین دلیل برای قلم به دست گرفتن و سرودن و شاعرانگی های ما همین عشق است. عشقی که برای ما تبلور زیباترین و انسانی ترین لحظه های زندگی است و چون سرشار است از احساسات و عواطف انسانی، بهترین جلوه اش در شعر دیده می شود چرا که احساسات در شعر نقشی مهم و تعیین کننده دارد. غزلی که می خوانیم هم از عشق می گوید، از عشقی که احتمالاً نافرجام است و به سرانجام نرسیده است. منتها این عشق، عشق عجیب و غریبی است. معمولاً عشق را رابطه ای دونفره می دانیم، یک سر آن عاشق است که دل سپرده است و یک سر آن معشوق است که دل برده است اما در این شعر هرچه بیشتر فرو می رویم چیزی از طرف دوم عشق نمی بینیم. شاعر در یکی دوجا اشاراتی به معشوق کرده است:
رفتی به لحظه ای همه دریا سراب شد
یا:
هر آرزو که از تو دمیدم حباب شد
یا:
چشمت که باز بود جهانم بهشت بود
یا:
با گریه خواستم که به دست آورم ترا
در این اشاره ها هم اتفاقاً چیزی که مهم است، معشوق نیست بلکه عاشق است. معشوق این شعر رفته است، کاخ آرزوهای شاعر را خراب کرده است و شاعر هم سعی کرده است او را با گریه به دست آورد. همین ها تنها چیزی است که از معشوق می دانیم. معشوق هیچ حضور انسانی یی در شعر ندارد. نه آمدنش دیدنی است و نه رفتنش، انگار اصلاً معشوق ارزش حرف زدن ندارد. تنها عاشق است که حق دارد از خودش حرف بزند. راوی شعر به معشوق هیچ حق انتخابی ندارد. مخاطب شعر اصلاٌ نباید دربارۀ او چیزی بداند. اینکه او چه شکلی است، چرا رفته است و اصلاً چرا اینقدر برای شاعر عاشق مهم بوده است. می خواهم بگویم نگاه شاعر به عشق، نگاهی کاملاً کلاسیک است. معشوق این شعر هم مثل معشوق همۀ دوره های شعر فارسی، یک موجود موهوم بدون شناسنامه و بدون مشخصات و مختصات انسانی است. یک موجود شبح وار ماورایی که آمدن و رفتنش مشخص نیست. این موجود با زندگی و زمانۀ ما نسبتی ندارد. در دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم، نمی توان رابطه ای یک سویه، یک بعدی و برآمده از ذهنیت را به عنوان رابطه ای عینی، واقعی و دو نفره جا زد. این سد، در شعر فارسی سالهاست شکسته شده است . شاعر ما نیز باید این نیاز زمانه را بشناسد و سعی کند شعر را از ذهنیت دور کند و به عینیت که واقعیت امروز زمانه است، نزدیک کند. در این صورت است که می توان مدعی شد عاشقانه ای در روزگار ما سروده شده است. دربارۀ برخی مشکلات تصویری و زبانی شعر هم می شد حرف زد ولی فعلاً به نظرم این نکته مهم تر است. اینکه حتی عشق در روزگار ما با روزگارانی که در آن جامعه ای بدوی و عقب مانده داشته ایم، تفاوت کرده است و باید روزگار را به درستی شناخت تا حرفی زد که آینۀ این روزگار باشد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۴
آرش شفاعی » دوشنبه 03 دی 1397
منتقد شعر
سوال خوبی است، کسی نمی تواند برای شعر و شاعر باید و نبایدی تعیین کند. البته هر شاعری انتخاب خودش را دارد و می تواند شعری بگوید که با روحیه و حس و حال خودش منطبق باشد بحث بر سر این است که مخاطب چقدر می تواند با شعر ارتباط برقرار کند. مخاطب وقتی ارتباط زیادی بین دنیای حسی و زبان و علایق خود با شعر پیدا نکند کمتر به چنین شعری اقبال پیدا می کند. پس بحث بر سر توانستن و نتوانستن نیست بحث بر سر این است که کدام شعر بیشتر می تواند آینۀ زمانۀ خود باشد. موفق باشید
محمدعلی رضاپور » دوشنبه 03 دی 1397
ناقد گرامی، بزرگوار! زبان و فکر و شیوه ی نو در شعر داشتن را نفی نمی کنیم بلکه مورد تایید هم قرار می دهیم اما برچه اساسی و با کدام استدلال ادبی یا تاریخی یا برآمده از جامعه شناسی می توانید این ادعایتان را ثابت کنید؟ کدام پیشرفت امروزین، ما را و عشق ورزی ما را تغییر اساسی داده است که در نقد این اثر گفتید: روزگارانی که در آن جامعه ای بدوی و عقب مانده داشته ایم،
محمدعلی رضاپور » دوشنبه 03 دی 1397
سلام درود بر شما شعر را خواندم و نقد را. با کلیت نقد ناقد گرامی موافق ام. شاعر گرامی! اگر در شعر درست به همان راهی برویم که دیگران چند قرن قبل از ما رفته اند و سبک خود را به اوج رسانده اند، احتمال برجسته شدن مان نزدیک به صفر خواهد بود. به گمانم همان طور که ناقد محترم به درستی تشخیص داده اند، بهتر است این توانایی شاعرانه را در مسیر بهتری قراردهید تا بهتر نتیجه بگیرید. سوالی هم از ناقد گرامی:
گرشاسب طاهری » دوشنبه 03 دی 1397
آیا انسان امروزی نمی تواند آنگونه عاشق باشد؟ مگر اینگونه نیست که هر شاعر انگونه که خود او عاشق است شعر می سراید؟و آبا اینگونه نیست که ما آن عشق را پاک و صادق می دانیم؟ اگر شاعر بخواهد دنیای جدیدی را تجربه کند مجبور است به شکل عاشق های امروز عشق بورزد،اما آیا لازم است شاعر خود را به شکل عاشق های امروزی در آورد؟ و سوال دیگر اینکه آیا اینگونه شعر کاملا از بین رفته و برای جامعه ی امروز مناسب نیست؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.