دوسبز آبی بلاتکلیف




عنوان مجموعه اشعار : پاییز
شاعر : علی اکبر رضایی


عنوان شعر اول : شهید


خدا بوسیـده چشمـــانِ ترت را
و آن انـــدام پاک و بی‌سـرت را

چه داغی بوده بر روی لبانــــت
که بوسیـدی تن همسنگـــرت را

تو با دستـان بستـــه می‌پریدی
اگــرچه چیـده‌اند بال و پرت را

برای دیدن‌ات هر لحظه هـر جـا
به چشمم میکشم خاکسترت را

ملائک با گلاب و عطـر و بویت
بهشتی کرده‌اند آن پیکــــرت را



عنوان شعر دوم : شب یلدا


بـر گیر شرابـــم را،در ایـــن شــب یلــدایی
از عشـــق بگــو امشـب،افسانــه‌ی زیبــایی

هر لحظه کنـم رقصی،در این شب مهتـابی
گـــویی همـــه می‌داننــد،آن مــــاه ثریــایی

در سینه دلـم سوزد،هـر لحظـه و هر جایی
تا جــان دهمت ای گــل،تا عشـــق بیـارایی

ای مـــاه مشــو پنهـــان،رخشنـده‌ی رویایی
هر وقــت تــو اینجایی،بر عشـــق بیفـزایی

تــو معجــزه‌ی سالی، آکنــده ز گــل تنهـــــا
آن عشـــق پدید آید هـــر پنجــره بگشـایی

جمعیـم همــه رندان،در این شب طــولانی
افسوس تـو هم باشی،زآن عشق نبخشایی



عنوان شعر سوم : مادر


کاشـــکی تــــو سایبانـم می شدی
سایــه‌ی گــــــرم خزانـم می شدی

گــــاه باران بـــود و تنها می شدم
چتـــــر امــــــن آسمانـم می شدی

هر شبــم را مملــو از حس تو بود
مخمـــــل نــــــرم امانـم می شدی

دردهایـــــم را تو درمان می شدی
تـــــو طبیــــب رایگانـم می شدی

ایـــن جهــان آن جــهان تـو مادری
کــاش هرشــب میزبانـم می شدی

جـــان مــن را صاحبـی تــو مادرم
کـــاش بـــــودی آشیانـم می شدی

وقــت پـــروازت سیــه‌تر روز مـن
کــــاش یــــــار جاودانـم می شدی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
این که احساسات و عواطف بشری رکن مهمی در شعر هست، قبول. این که هر شاعری نیز باید دنیا را از منظر و نگاه خود، اندیشه و عاطفۀ شخصی اش بنگرد هم قبول ولی آیا همۀ آنچه شعر را در چشم مخاطبان زینت می دهد و در دل ها می نشاند، همین است؟ به نظر می رسد که این سؤال کمی بدیهی است و همه می دانیم که شعر بر عناصر دیگری نیز استوار است از جمله زبان و آرایه ها و صنایع لفظی و معنوی، اما چرا در هنگام سرودن نمی توانیم به این سؤال که در نظرمان بدیهی است، پاسخ بگوییم و از عهدۀ رعایت آنها برآییم، به توان و تجربۀ ما در سرودن باز می گردد. شعرهای دوست شاعرمان، هر سه شعر با عناوین «شهید»، «شب یلدا» و «مادر» دارای عاطفه ای سرشار و قابل قبول است اما شاعر نتوانسته است در زبان شعر هنرمندی ویژه ای به مخاطبانش ارائه کند. منظورم از هنرمندی ویژه را شاید بهتر است کمی توضیح دهم. چند بیتی از غزل دوم شاعر را با هم مرور کنیم:
بـر گیر شرابـــم را،در ایـــن شــب یلــدایی
از عشـــق بگــو امشـب،افسانـۀ زیبــایی
در اولین بیت شاعر، به ما می گوید که در شب یلدا از معشوقش می خواهد از عشق بگوید. شاعر معشوق را چنین توصیف می کند «افسانۀ زیبایی» توصیفی که کلی، ذهنی و بدون هیچ گونه انرژی برای همراهی و برانگیختگی مخاطب است. ادامه می دهد:
هر لحظه کنـم رقصی،در این شب مهتـابی
گـــویی همـــه می‌داننــد،آن مــــاه ثریــایی
خب در مصرع دوم نوعی کج تابی زبانی دیده می شود. منظور از «گویی همه می دانند» چیست؟ همه می دانند که معشوق «آن ماه ثریایی» است؟ اصلاً ماه ثریایی یعنی چه؟ تازه اینکه همه بدانند معشوق ماه ثریایی است چه ربطی به رقصیدن روای شعر دارد؟ آیا راوی شعر به این دلیل می رقصد که معشوق، «ماه ثریایی» است؟!
در سینه دلـم سوزد،هـر لحظـه و هر جایی
تا جــان دهمت ای گــل،تا عشـــق بیـارایی
در این بیت شاعر می گوید دلش در سینه می سوزد تا معشوق جان بگیرد و عشق بیاراید. بازهم حرف های کلی، تکراری و بدون نعبیر و تصویری روشن. تازه در این مصرع عبارت «هر لحظه و هرجایی» اگر نبود، هیچ آسیبی به بیت وارد نمی شد و به نظر می رسد این عبارت آمده است تا وزن را پر کند.
ای مـــاه مشــو پنهـــان،رخشنـده‌ی رویایی
هر وقــت تــو اینجایی،بر عشـــق بیفـزایی
باز هم در اینجا شاعر معشوق را چنین توصیف می کند:«رخشندۀ رؤیایی» مخاطب باز هم تصویری عینی، قابل لمس و کشف شده توسط شخص شاعر نیست. همه چیز در دو کلمه توصیف شده است و این دو کلمه هم ذهنی و بدون ترجمه عینی هستند. حالا یک شعر از یک شاعر دیگر را مرور می کنیم تا بگوییم منظورمان از تصویر عینی و کار ویژه در زبان چیست. شاعر حسین منزوی است و وقتی قرار است دربارۀ معشوق سخن بگوید چنین می گوید:
زن جوان، غزلی با ردیف " آمد " بود
که بر صحیفۀ تقدیر من مسود بود
تا آنجا که می‌گوید:
دو چشم داشت، دو سبز آبی بلاتکلیف
که بر دوراهی دریا چمن مردد بود
اینجا شاعر تصویری از معشوق می دهد که به ما اجازه داده است معشوق را توصیف کنیم، در ذهن تجسم کنیم و او را بازشناسیم. معشوق دیگر «رخشندۀ رؤیایی» نیست بلکه زنی است با دو چشم سبزآبی که چشمهایش تصویر همزمان دریا و چمن را به ذهن می آورد. تصویر وزبان در شعر امروز باید به این سمت حرکت کند و خود را از شر حرف های کلی، بدون ما به ازای بیرونی و کاملاً ذهنی خلاص کند.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۲
مهران عزیزی » چهارشنبه 12 دی 1397
سلام و احترام به هر دو بزرگوار، شاعر و منقد محترم. از تمام این قریب به دو هزار نقدی که در پایگاه، از ابتدا تاکنون شده‌است، غیر از موارد ویژه‌ی هر شعر نقدشده، که البته قابل تعمیم است، یک نکته‌ی مهم برمی‌آید که همان آموختن خودانتقادی است. این را که شاعر بتواند از خودش و شعرش اندکی فاصله بگیرد و ضعف‌ها و کاستی‌ها را در مقام مخاطب ببیند، به نظر می‌رسد بشود آموخت. البته ساده نیست و طبیعی هم هست که ساده نباشد اما اگر تحقق بیابد، شعر چه از منظر زبان و چه از نظر فرم و محتوا پالایش می‌شود. سپاسگزارم.
مهران عزیزی » چهارشنبه 12 دی 1397
سلام و احترام به هر دو بزرگوار، شاعر و منقد محترم. از تمام این قریب به دو هزار نقدی که در پایگاه، از ابتدا تاکنون شده‌است، غیر از موارد ویژه‌ی هر شعر نقدشده، که البته قابل تعمیم است، یک نکته‌ی مهم برمی‌آید که همان آموختن خودانتقادی است. این را که شاعر بتواند از خودش و شعرش اندکی فاصله بگیرد و ضعف‌ها و کاستی‌ها را در مقام مخاطب ببیند، به نظر می‌رسد بشود آموخت. البته ساده نیست و طبیعی هم هست که ساده نباشد اما اگر تحقق بیابد، شعر چه از منظر زبان و چه از نظر فرم و محتوا پالایش می‌شود. سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.