شعرِ لنگردار




عنوان مجموعه اشعار : چارپاره
شاعر : محمدامین فردوسی


عنوان شعر اول : چارپاره
چشم من در حسرت دیدار توست
تا بگویم از غم دیرینه ام
حرف های روشنی دست من است
《تا بدانی هر نفس آیینه ام》

غربت و تنهایی و پاییز سرد
سال های بعد تو اندوهناک
خسته ام از مکر و ترفند زمان
مانده ام در حسرت یک عشق پاک

بی نگاهت خیره بر در مانده ام
چشم بر در دوختن حقم نبود
در تب تنهایی ام می سوزم و
این چنین افروختن حقم نبود

تو پری آرزوهای منی
نازنین آغوش خود را باز کن
با لبت بر من حیاتی نو ببخش
عشق من با بوسه ات اعجاز کن
محمدامین فردوسی

عنوان شعر دوم : -
-

عنوان شعر سوم : -
-
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
در این یادداشت با هم مروری نقادانه خواهیم داشت بر یک چهارپاره، از یکی از شاعران همشهری من. شعر، شعری عاشقانه است در فراق معشوق. بند اولِ این چهارپاره ی چهاربندی، صرف بیان انتظار و اشتیاق دیدار شده است. شاعر، بند دوم را به بیان حال نزار خودش اختصاص داده، و بند سوم را با ترکیبی از همان اشتیاق دیدار و همان حدیث نفس رقم زده است. در بند آخر امّا ناگهان ماجرا «وصالی» می شود؛ گویی معشوق حاضر است و شاعر از او آغوش و بوسه می طلبد. در یک نگاه کلّی، نخستین نقد ما بر این شعر می تواند همین پایان غیرمنتظره باشد. موجودیت بند آخر، آشکارا با فضای سه بند قبلی تناقض دارد. ممکن است شاعر بگوید: وصالی که در بند آخر رخ داده، در تخیل اتفاق افتاده است؛ ولی در متن شعر، هیچ مَفصل و رابطی که سه بند فراقی نخست را به بند آخر بینجاماند و وقوع آن را ـ چه در خیال و چه در عالم واقع ـ موجه کند نمی بینیم. شاعر در بند نخست به وضوح از «حسرت دیدار» سخن گفته و در بند دوم و سوم از «تنهایی» و «سال هایی که بعد از تو اندوهناک گذشت» و «فقدان نگاه معشوق» و «خیره بر در ماندن» حرف زده، امّا یکهو در واپسین بند، بدون این که از معشوق خواسته باشد که: «بیا؛ برگرد» و نشانه و ردّی از اجابت شدن چنین درخواست ناگفته ای از زبان معشوق شنیده باشیم و شاهد بازگشتش باشیم، معشوق را در صحنه ی شعر و در محضر گوینده حاضر می یابیم... و حالا دیگر درخواست شخصیت شعر (شاعر؛ گوینده) از فرد طرف خطابش (معشوق)، این نیست که «بیا، مشتاق دیدار تو ام»، بلکه حالا دغدغه و مسأله به این بدل شده که: «آغوظ خود را باز کن و با لبت بر من حیاتی نو ببخش». این ضعف فرمی و ساختاری که هم محور عمودی شعر را ناقص کرده و هم فرایند روایت گام به گام ماجرا را به چالش کشیده، هرچقدر هم که با تساهل با شعر رو به رو شویم، باز قطعاً توجیه پذیر نیست و نقصان و ضعف محسوب می شود. با همین نگاه کلّی، یک نقد اجمالی دیگر هم می شود بر «موسیقی» این شعر داشت. وزن شعر در هیچ جا مختل نیست ولی شعر پر است از زحافاتِ نالازمی که تنتنه و آهنگ شعر را از روانی ساقط کرده اند. مثلاً در کجاها؟ مثلاً در بند اول در کلمات: «حسرتِ، غمِ، حرف هایِ، دستِ»، در بند دوم در کلمات: «غربت و، سال هایِ، تو، ترفندِ، حسرتِ»، در بند سوم در کلمات: «چشم، تبِ، افروختن»، و در بند چهارم در کلمات: «تو، پریّ‌ِ، آرزوهایِ، باز». تأکید می کنم که موارد موسیقایی یادشده، وزن عروضی را مختل نکرده اند و ذاتاً غلط نیستند ولی می توانیم گفت که شعر بدون این دست اندازها و وقفه های وزنی، روان تر و گوشنوازتر از شکل کنونی اش قابل تصور بود. زحاف ها و سکته ها هم مثل همه ی امکاناتی که در دست شاعرند، اگر با حضورشان خدمتی به هدف غایی شعر یا القای محتوای آن بکنند، می توانند بجا و کارآمد به شمار بیایند؛ وگرنه (اگر فقط از سر ناچاری یا باری به هر جهت و بی هدف استخدام شوند، و مخصوصاً در هنگامی که در استفاده از آن ها ـ مانند استفاده از زحاف در شعر حاضر ـ اسراف شود و افراطی به کار روند)، تنها باری هستند بر دوش شعر. این قانون، فقط منحصر به سکته نیست و حتّی شامل آرایه ها هم می شود. مثلاً اگر شعری پر از «حس آمیزی» باشد ولی آن شعرِ خاص در هدف غایی و در راستای رسالت محتوایی اش نتواند از این آرایه ی وافر بهره مند شود، نفس حضور آن آرایه در شعر، چه لطفی خواهد داشت؟ سال ها پیش، در موطن من و شاعر این شعر ـ اصفهان ـ دوست شاعری داشتیم که علاقه ی بسیاری به استفاده از «واج آرایی» داشت. دوست شاعر دیگری ـ که به شعرهای طنزش شهره بود ـ بیتی شبیه به ابیات شاعر نخست ساخت و به او گفت: «همه ی بیت های تو چنین اند: استخوان خسیس خاصره ام / خسته شد از خصومتِ خس تو»! در این طنز، همین حقیقت نهان است که حضور بیجا و بلااستفاده از امکانات و دستمایه های شعر، ذاتاً و فی نفسه مفید نیست. بیدل دهلوی می گوید: «در تأمل بيشتر دارد رواني شعر من / مصرعم از سکته جز شمشير لنگردار نيست». یکی از برکات وجود سکته و زحاف می تواند مکث و تأمّل بر واژه ای خاص و سنگین تر کردن وزن آن در معرض نسیم عروض باشد؛ چنان که بیدل، سکته های شعرش را چنین موجه ساخته است. امّا در مورد شعر حاضر هم آیا می توانیم مدعی چنین کارکردی شویم؟ بگذریم... شاعر در بند اول، مصراع آخر را در گیومه گذارده است. قصد او را ندانستم. شاید مصراع، تضمینی ست از شاعری دیگر. بیدل در همین غزلی که قبلاً بیتی از آن را نقل کردم، می سراید: «عجز تجديد هوس ها را نفس آیينه است»، و شاه نعمت الله ولی می گوید: «هر نفس آیینه ای از غیب بنماید به ما». ولی مصراع حاضر را در جای دیگری نیافتم. در همین بند نخست، شاعر سروده: «حرفهای روشنی دست من است». به نظرم «تمام قد و همه تن آیینه بودن»ی که در مصراع چهارم این بند آمده هم نتوانسته به این پرسش که: «"حرف" در "دست" چه کار می کند؟» پاسخ بگوید. از طرفی، این شعر، زبان و فضایی سوررئال ندارد تا بیانِ «حرف را در دست داشتن» طبیعی جلوه کند، و از طرف دیگر، حتی اگر حرف را آیینه و آیینه را در دست بپذیریم، باز، آیینه در دست داشتن، تماماً آیینه بودن نیست. «پاییز» را در بند دوم (و در کلّ شعر) غریب و «تک افتاده» می بینیم. هیچ کلمه ی دیگری در تضاد یا تناسب با آن در شعر موجود نیست. علاوه بر این، در همین بند دوم، با «مانده ام در حسرت یک عشق پاک» نتوانستم کنار بیایم. چرا؟ حقیقت این است که موضوع و دغدغه در این جا نباید «نداشتن عشق» و در حسرت عشق بودن» باشد. چون ظاهراً کسی که این شعر را از زبانش می شنویم، عاشق است و شدیداً مشتاق. همچنین گفتن این که: «در حسرت یک عشقِ "پاک" مانده ام»، می تواند این معنای جنبی را هم در بر داشته باشد که: عشقی که فعلاً موجود است، «پاک» نیست. ...که طبیعتاً قصد شاعر گفتن چنین چیزی نبوده. شاعر را در این شعر، بیش از آن که «فارقی در حسرت عشق» ببینیم، «عاشقی در حسرت دیدار» می بینیم. شاعر را در همین بند، از مکر «زمان» شاکی می بینیم. زمان با زمانه هم معنا نیست. اگر شاعر دقیق سخن گفته باشد، ما این چنین می فهمیم که: شاعر از زمان شکایت دارد (از گذر زمان). خُب، مخاطب حق دارد از شاعر بپرسد: چرا از گذر زمان شکایت داری؟ آیا گذر زمان موجب از بین رفتن عشق شده؟ [شاعر:] نه! پس از کجای متن شعر باید بفهمیم که چرا در این میان، نه از دست تقدیر، نه از دست خود معشوق، نه از دست فلک، نه از دست رقیب، و نه از دست هزار چیز دیگر، بلکه تنها از دست «زمان» شکایت داری؟ شعر در این مورد هیچ اطلاعی به ما نمی دهد. پرحرفی کردم و باید سخن را به پایان ببرم. نمی دانم آنچه گفتم برای شاعر مفید بود یا نه. نقد بود یا نِق؟ به هر روی، برای شاعر توفیق آرزومندم.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.