ذوق و رعب




عنوان مجموعه اشعار : توقع نداشتم بعید بود ازت!
شاعر : فردین محمدی


عنوان شعر اول : من و طهران
"من و طهران"



هنوزم لباسامو گم میکنم

هنوزم تو اون خونه ی سابقم

به قول رفیقام هنوز ساده ام

به قول رفیقام هنوز عاشقم!



ولی عصرو هرشب قدم میزنم

تو تهران چشمای تو گم شدم

همش پست غمگینو شعرو شکست

دیگه سوژه ی داغ مردم شدم!




پر از بغض و دلشوره و بی کسی

با هدفون تو مترو پلاسم یه ریز

یه فکری بکن واسه من لعنتی

یه خاکی بیا رو سر من بریز!




چقد بی تو دلگیره بالای شهر

شکستم، با شعرام تو هر ثانیه!

باسیگارمو جیب خالیم مدام

قدم میزنم توی فرمانیه!




یه تهران واسم بی توعادی شدو

منیریه فرقی با تجریش نداشت!

ببخشید اگه بچه بودم برات

ببخشید که مرد تو ته ریش نداشت!




بازم مثه "فردین" سابق برات

همون پیرهن سرخو تن میکنم

به عشق نگاه تواه لعنتی ....

که موهامو هرسال بلند میکنم!




همیشه توتاریکی سینما

ته بوسه جیغ تو و خنده بود!

درست آخرین سلفیه مادوتا

با عکسای فیلم فروشنده بود!




من و سوز و تنهایی توی توچال

من و خوردن قهوه با طعم زهر...

من و بغض و تشویق اون دختری

شبیه تو رو صحنه ی تاتر شهر!




بد آوردم و بدتر از این بشی

بازم بدترو انتخاب میکنم

یه روزی توچشمای وحشی تو

با این گریه هام انقلاب میکنم!



تنت حکم دریاچه ی چیتگره

که توش خستگی هامو حل میکنی!

باید دیگه تو خواب ببینم منو

بازم پیش مردم بغل میکنی...!



غرورم شبیه پلاسکو شکست!

تمام وجودم رو تلخی گرفت!

جلو چشم من رفتو رو تکه هام

باهاش عاشقونه یه سلفی گرفت!



یه موجم تو چشمای وحشی تو

یه تهرانو واست خراب میکنم

به عشق رهایی مون از این قفس

تو یک روز سرد انقلاب میکنم!




#فردین_محمدی

عنوان شعر دوم : فلش بک
فلش بک

دائم فلش بک میزنم تو عصر اون تاریخ
چشمک شلوغی با اشاره ریز خندیدی
تو نیمه ی شعبان چشاتو دزدکی دیدم
تو نیمه ی شعبان چشامو دزدکی دیدی!


روزای ما خیلی دراماتیک و عشقی بود
دنیای مامثه یه پازل جفت هم میخورد
کم کم مثه فیلمای ایرونی‌ بهم دل داد
با اینکه حالش از همه مردا بهم میخورد!



شعرای سرخش واقعا بوی جنون میداد
با واژه ها شورش به پا میکرد و یاغی بود
روزای اول دزدکی از زیر شاااال دیدم
موهای خانومم بلند و پرکلاغییی بود!



روزای اول عصر هرچارشنبه و چشمات
سرمای بهمن ماه و دستامون و چایی هی...
دیوونه بازی هامو جیغت تو دل این شهر
لب های شیرین تو روی پل هوایی هی...!



اون عاشق تنهایی و برف و زمستون بود
من عاشق پرسه تو صبح گرگ و میش بودم
هر لحظه بامن حرف میزد پرت بودم پرت
غرق دوچشمای نجیب تیله ایش بودم!



اونقد تو عمق اون صدای مخملیش رفتم
تا خیلی وابستش شدم بدجوری بیش ازحد
توف به شمال و جنگل و دریاو باروناااش
حسرت به دل موندم یبار باهم بریم مشهد!


حسرت به دل موندم بگیره دستمو محکم
تاخیس بارون شیم و با خنده بریم کافه
حس قشنگیه تصور کن شبا این مرد
موهاتو خیلی فانتری روتخت میباافه!



له شد وجودم زیر حرف مردم این شهر
درد نبودت حاشیه ساز و شدید بودش
مردونه موندم پای اخلاق سگیت عشقم
دل کندی و دل کندن از چشمات بعید بودش!


با طعنه هات روی شقیقم رو سفید کردی
مردی که جون میداد برا چشم تو حالا مرد
قیچی نکن موهای مشکیتو جلو چشمام
موهات بود گیرایی عشقم رو بالا برد!




نابودم حتی الکلم دیگه مسکن نیست
مرد تو از قرص ترامادول عجیب اشباست
عاقل شو دیوونه بیا برگرد تمومش کن
خانوم این خونه تو باید باشی بی احساس!




از این چشایی که تورو از راه دور میدید
از روزگار بی کسم رفتی و دل کندییی
بعد دوسال مثه همون روزای پراحساس
قند تو دل من آب میشه وقتی میخندی!




دائم فلش بک میزنم تو عصر اون تاریخ
چشمک شلوغی با اشاره ریز خندیدی
ای کاش تورو تو نیمه ی شعبان نمیدیدم
ای کاش منو تو نیمه ی شعبان نمیدیدی!



#فردین_محمدی



عنوان شعر سوم : نود سالگی


نود سالگی



 یه جور زندگی گور ماهارو کند

که تا آخرش تو  همین چاله ایم

به قدری شکستیم تو این روزگار

شبیه یه زوج نود ساله ایم




یه کوه یخه تخت چوبی ما

لبا سرده و بوسه ها بی اثر!

چقد کم تحمل شدم این شبا

چقد بی تفاوت شدی بی پدر!





 جداییم  تو نقاشی بچمون

 همش خونمونو خراب میکشه

ببین طفلکی و روانی شده

کنار من و تو عذاب میکشه!





یکاری نکن پیش چشم یه شهر

بیفتم ب پاهاتو خواهش کنم

چجوری من این بچه رو لعنتی

توی این شرایط بزرگش کنم !؟




جنون دارم و داعما رو تراس

یه فنجون خالی رو هم میزنم

شبایی که تو خوابی با دخترم

ولیعصرو تنها قدم میزنم!





اصا شر این زندگی رو بکن

خیال دوتامونو راحت بکن

یجوری بیفت از چشام و برو

 جای هردوتامون خیانت بکن!






یه جور زندگی گور ماهارو کند

که تا آخرش تو  همین چاله ایم

ب قدری  شکستیم تو این روزگار

شبیه یه زوج  نود ساله ایم!


#فردین_محمدی
نقد این شعر از : ابراهیم اسماعیلی اراضی
اگر قرار بود فارغ از «مشخصات شاعر» نظر بدهم، مي‌توانستم بگويم كه در اين سه اثر، بارقه‌هايي از تجربه‌ورزي هست كه وقتي به‌درستي متمركز شود، مي‌تواند به روشني‌ برسد و مي‌توان با اميدواري، منتظر فرداهايش نشست اما با توجه به اينكه سراينده، 27سال سن و بيش از 5سال سابقه‌ي سرودن دارد، بايد بگويم كه «دوست عزيز من، بجنب كه دارد دير مي‌شود»! مساله‌ي اصلي اين سه اثر، اين است كه انگار سراينده‌شان براي نوشتن زيست خودش به اندازه‌ي كافي جرات و اعتمادبه‌نفس ندارد و به همين دليل سراغ فضاهاي ظاهرا شيكي رفته كه آنها را به‌خوبي نزيسته است. ظاهرا دوست ترانه‌سراي ما خوب مي‌داند كه براي تاثيرگذارشدن اثرش بايد سراغ فضاهاي عيني برود و جزء‌نگرانه بنويسد اما ـ به هر دليل ـ در كليت اثرش، با يك ارگانيسم متشكل، مواجه نيستيم. به عنوان مثال، همين سروده‌ي اول را در نظر بگيريد! در دوازده بند پياپي با سراينده‌اي طرفيم كه سعي مي‌كند مدام، تصاوير تازه استخدام كند و به تازگي برسد؛ اما يك مشكل اساسي وجود دارد! چه مشكلي؟ مخاطب نمي‌تواند منطق پشت‌سرهم‌قطارشدن اين تصويرها را درك كند؛ انگار حس كند كه سراينده فقط دارد به شكل پياپي زيورهايي به پيكره‌اي مي‌بندد كه اساسش لرزان است و نمي‌توان از پلكانش به‌آساني بالا رفت. حتي ممكن است اين احساس هم به مخاطب دست بدهد كه سراينده دارد فخرفروشي و خودنمايي مي‌كند كه من اين تصوير تهران را هم بلدم و اين يكي‌اش را هم ديده‌ام و... اما نهايتا به نظر مي‌رسد كه او اين چيزها را بيشتر، شنيده باشد؛ چرا؟ چون كمتر اثر خاصي از تجربه‌ي زيسته، در اين تصاوير و فضاها ديده مي‌شود.
نكته‌ي مهمي كه حتما به نكات پيش‌گفته ارتباط دارد اين است كه متاسفانه نوعي تعجيل در اجراي اين سه اثر وجود دارد كه باعث شده تصاوير و عواطف و... قوام نيابند و به كمال نرسند. مثلا در مصراع سوم بند اول سروده‌ي اول، «ساده‌ام» كه يك ساخت نوشتاري‌ست، بنا به تحميل وزن، به جاي ساخت گفتاري «ساده‌م» نشسته است. رعايت اصل دكلماسيون طبيعي گفتاري آن هم در وضعيتي كه هيچ ملاحظه‌ي ديگري از قبيل مراعات‌ و تناسب و قافيه و... وجود ندارد، از ضرورت‌هاي بديهي‌ست. نكته‌ي ديگري كه در اين بند و برخي بندهاي ديگر جلب توجه مي‌كند، تكرار ساخت‌هاي نحوي‌ست. «تكرار»، يكي از پركرشمه‌ترين رفتارهاي ادبي‌ست زيرا همان‌قدر كه مي‌تواند متن را سرشار كند (مثل نمونه‌هاي درخشاني كه در شعر سعدي هست)، ممكن است باعث ايجاد حس ملال و دلزدگي شود. براي اينكه چنين حسي ايجاد نشود، وظيفه‌ي مهمي به عهده‌ي بخش غيرتكراري خواهد بود؛ وظيفه‌اي شبيه وظيفه‌ي قافيه كه بخش‌هاي يكسانش تناسب موسيقايي مي‌آفريند و بخش‌هاي غيريكسانش، تنوع و تازگي. و البته شكي نيست كه در اين مورد، وظايف اجزاي مصراع، فراتر از وظايف موسيقايي‌ست. يكي از اين وظايف رنگارنگ، گشودن عرصه‌ي قياس است. و اين قياس، مي‌تواند منجر به تاويلات گوناگون انديشه‌ورزانه و عاطفه‌ورزانه و... شود. حالا با يك پرسش ساده ببينيم سراينده در بند مورد اشاره، تكرار موفقي داشته است يا نه! «ساده‌ام» و «عاشقم» توانسته‌اند هم با بخش تكراري مصراع، پيوندي عميق و گسترده داشته باشند و هم در كنار يا مقابل يكديگر، منجر به قياس يا هر واكنش ديگري شوند؟ متاسفانه پاسخ من، «نه» است! تنيدگي مصراع‌ها و بيت ـ به لحاظ محتوايي و تصويري و... ـ چشمگير و محكم نيست. نه «قول رفيقام» در اين عاشقي و سادگي تنيده است و نه حجتي براي اثبات اين مدعاها پيش روي مخاطب است. به همين قياس، ساير بندها را هم كه مرور كنيم، به نتايج مهمي مي‌رسيم.
سراينده‌ي اين سه اثر، قطعا كم‌توان نيست و حتي گاهي خوش‌ذوقي و هوشمندي به خرج مي‌دهد اما انگار عجله دارد و حوصله نمي‌كند كه دست مخاطب را بگيرد و پابه‌پا ببرد تا بعد از اينكه با فضا آشنايش كرد، رهايش كند كه بچرخد و به تاويل‌هاي خودش برسد. «گم‌كردن لباس‌ها» يا «اون خونه‌ي سابق» تا آخر، هر كدام مي‌تواند نقطه‌ي كانوني يك «آن»ِ ترانه‌اي باشد اما نه وقتي كه فقط بگوييم و بگذريم؛ بايد اين نقطه را بسط داد و به فضايي باوركردني رسيد. اينكه فقط بگوييم «سوژه‌ي داغ مردم شده‌م» كافي نيست. «مترو»، «فرمانيه»، «ته‌ريش»، «موهاي بلند»، «فيلم فروشنده»، «توچال»، «تاتر شهر» و... همگي ابتر مانده‌اند چون فقط در حد اشاره با آنها مواجهيم؛ اشاره‌اي كه منطق و مبناي فراگيري ندارد.
در سروده‌ي دوم هم با دوازده بند ديگر از همين قبيل طرف هستيم؛ تصاوير خوش‌آب‌ورنگي كه نه در عرض و نه در طول، به يك اتفاق واحد، منجر نمي‌شوند.
شايد سراينده يا كساني از مخاطبان فكر كنند كه در حق اين سه سروده با توجه به بسياري از پتانسيل‌ها ظلم شده ولي بد نيست نظر نهايي من را هم به عنوان يكي از مخاطبان بدانيد. به نظر من هيچ‌كس به اندازه‌ي سراينده‌ي اين آثار در حق خود او ظلم نكرده! اين سراينده آن‌قدر توانا هست كه بتواند خودش را و زيستش را خيلي صميمانه‌تر بنويسد اما انگار كه مرعوب فضاهايي خاص شده باشد يا بخواهد مخاطبش را مرعوب چنين فضاهايي كند، دچار نوعي تظاهر ـ خواسته يا ناخواسته ـ شده است. شايد اين سطرها و نظرها سختگيرانه به نظر برسد ولي حتي اگر چنين باشد، ترديدي ندارم كه اين سختگيري براي پيشگيري از هدررفتن يك استعداد قابل توجه است. اميدوارم در آثار بعدي با خود خود سراينده، بيشتر مواجه باشيم.

منتقد : ابراهیم اسماعیلی اراضی

ابراهیم اسماعیلی اراضی   شاعر، ترانه‌سرا، منتقد ادبی     ابراهیم اسماعیلی‌اراضی زاده‌ی یلدای 1353 اصفهان است. بیشتر بر حوزه‌های غزل، ترانه و آموزش و نقد ادبی متمرکز بوده و سعی کرده از زوایای تازه، به مبانی ساختاری و ماهیتی شعر اصیل ایرانی، ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.