وسوسه های شعری




عنوان مجموعه اشعار : لبریز از باران
شاعر : رضوان یوسفوند


عنوان شعر اول : پنجره ها بسته نیست...
نه!
پنجره ها بسته نیست...
وفریاد می زند صبح پاره هایی از کوچه های بن بست را
راستی
چگونه آرمان های آرش کمانگیر نمی میرند
وفتح میکند
تمام جغرافیای دنیای مدرن را
وقتی
که جهان را می نوشم
آری
هیچ کس نمی تواند لهجه ابرهای خشک را معنا کند
وقتی
حقوق بشر در گلوی پرنده های سبکبال خفه می شود
به راستی هیچ کس
نمی تواند رمز گشایی کند
شیون دردهای ورم کرده ی این قوم را
وقتی می روید از جالیز های سرزمین من
فریاد خود کفایی
وخاک خشک طعم رسیدن می گیرد
چقدر می ترسم
می ترسم...
دیار لاله های واژگون
دلتنگ شوند برای
آواز نی لبک ساده چوپان و گله هایش
راستی می بینم دستانت را
که بوی آشتی می دهد
وجوانه امید می روید
با تدبیر تو
خوشبختی پا به ماه ست
اگر رنج هایمان رویین تن باشد
دربرابر سقوط
وحالا
چالش های سیاسی
تمام اندیشه های دنیارا به زیر سوال می برد
که آیا‌...
انسانیت زنده است هنوز؟
می جوشد در خود
زمین
باید سبز شوند گندم ها
ورودها بجوشند
تا نظام اقتصادی جهان
تحریم هایش را از روی دوش کنجشگ ها بردارد
و من
ایمان دارم
که روزی خورشید به آشیانه هایمان بر میگردد.

عنوان شعر دوم : بهانه می گیرم...
بهانه می گیرم
نه...
مرداب شدن ترسی نداشت
وقتی که راز بخت و اقبال پرواز را
از تو خواهم خرید
آن جاست که
گیسوانم لانه ی مرغان دریایی می شود
ساعتی انسان بودنم را جشن می گیرم
انسان بودن را....
توفان می شود
خیابان استغفار میکند
و شاخه ها توبه هایشان را
به گلدسته های تو می آویزند
بوی عید از ضریح می آید
تا من ایمان بیاورم
که هیچ قویی زشت به دنیا نیامده
که زشت از دنیا برود...
پس
راستی من چرا مجسمه شده ام
باور می کنی
زائری که مجسمه باشد
نه...
اختلاف کافر و مسلمان شدن
فقط یک ((تو ))ست
و من ناگهان ((من))
میشوم
پر از تووو
که در جای جای قلبم
آهویی صید میشود.

عنوان شعر سوم : لبریز از باران
شعر :((لبریز از باران))
باد به خیمه های سوخته می خورد
ومن نقاب شیطان را آنگاه که داشت انگشتر ها را به غارت می برد
دیدم...
ومشک هایی را که خونین بود بوسیدم
جهنم خود را برای اتفاقی دیگر آماده کرده بود
ببین!
روی علم‌ها چگونه چهره خدا می درخشد
وسگ های ولگرد چگونه رو به غارت کرده اند
آسمان میان غبار و دودها در خودش می پیچد
وقتی ابراهیم خانه ایمان تو را بالا می برد
نام تو را زمزمه می کرد
با تمام احادیثی که
صدای بادهای سوخته را در قدم هایش می کشید
من چقدر اشک هایم را پنهان کنم
وقتی هاجر اسماعیلش را خونین در بغل می گیرد
حالا
پر از بارانم
و‌ می خواهم شروع به باریدن کنم
با چشمانی که بوی تو را می دهد.
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
و باز هم وسوسه ی شعرهایی که می تواند به چند قطعه شعر کوتاه تبدیل شود . وسوسه ی بلندنویسی و ریسک بالای پراکنده گویی و درهم برهم نویسی ! وسوسه ی حرافی و توضیح و شرح بیش از حد که با بکارگیری بی حساب و کتاب کلمات همراه می شود و بیان شعر را گنگ و مبهم می کند .
هیچ کس نمی تواند لهجه ابرهای خشک را معنا کند
وقتی
حقوق بشر در گلوی پرنده های سبکبال خفه می شود
***
مرداب شدن ترسی نداشت
وقتی که راز بخت و اقبال پرواز را
از تو خواهم خرید
***
بوی عید از ضریح می آید
تا من ایمان بیاورم
که هیچ قویی زشت به دنیا نیامده
که زشت از دنیا برود...
در سه فراز فوق از شعرهای اول و دوم خانم " رضوان یوسفوند " اساسا هیچ ارتباطی بین گزاره های اول و دوم وجود ندارد . و اگر شعر را حاصل همین گزاره های گنگ بدانیم ، کلیت اثر نیز گنگ و مبهم خواهد ماند .
فرازهای شعاری ، خضوصا در شعر اول هم بیش از پیش به سطحی شدن شعر می انجامد :
راستی می بینم دستانت را
که بوی آشتی می دهد
وجوانه امید می روید
***
وحالا
چالش های سیاسی
تمام اندیشه های دنیارا به زیر سوال می برد
با این همه شعرهای دوم و سوم علی رغم پراکندگی ساختاری به خاطر موضوع مشخص خود ، تا حدی قابل خوانش و تاویل اند چرا که فرامتن های روشنی دارند . شعر دوم شعری رضوی ست و شعر سوم شعری عاشورایی . البته شعر باید بر استقلال خودبنیادی تکیه داشته باشد و نه این که صرفا با فرامتن خوانده شود .
شعر سوم را با خوانشی نظیر به نظیر با واقعه ی کربلا و عاشورا می توان قرائت کرد . شعری مذهبی که به دلیل اتصال با گزاره هایی دینی موقتا خواننده را از یک بلندنویسی بیهوده و اطناب آزاردهنده رها می سازد .

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.