مثل یک باغبان با خون دل




عنوان مجموعه اشعار : بیقرارگاه
شاعر : حسین زاهدیان


عنوان شعر اول : پریشحالی
من پرم از بغض آری از تبسم خالی ام
آینه سیر است از من از پریشان حالی ام

با نسیمی چند آهی گفتم از حال خودم
جنگلی آتش گرفت از صحبت اجمالی ام

چیدن من از درخت آفرینش زود بود
چند قرنی مانده تا پایان فصل کالی ام

با زمین بیگانه ام اینجا هجوم بی کسی است
آسمان را می شناسم با همین بی بالی ام

چشم در راهم تو را ای مرگ ای پایان من
چشم در راهم تورا آغاز خوش اقبالی ام

باز هم آشفته حالی، باز هم پژمرده ای؟
مادرم پرسید،اشکم ریخت، گفتم عالی ام
حسین زاهدیان



عنوان شعر دوم : من دارمت هنوز
شأن نزول مصحفی از بیقراری ام
من آیه آیه سوره ی چشم انتظاری ام

جان است اینکه جسم مرا ترک می کند
مرگ است اینکه آمده در سوگواری ام

پاییزِ پشت خانه رهایم نمی کند
محبوس کوچه های پر از بی بهاری ام

ای خوشه های آبی چشمت شراب سرخ
پیداست ردپای لبت در خماری ام

دارد تمام جان و تنم درد می کند
دردا که رفتن تو شده زخم کاری ام

ای صبح و ظهر من، شب من، ای همیشه ام
از لحظه ای که بی تو بمانم فراری ام

اصلا خطاست اینکه بگویم ندارمت
من دارمت هنوز، تویی که نداری ام
حسین زاهدیان



عنوان شعر سوم : سایه ی بلند شب

شب نبودن تو قد کشیده است کنارم
شبی که سایه دوانده است روی صبرو قرارم

شبی که آمده از روزهای خاطره خیزت
شبی که آمده از انتظار روز شمارم

شبی که آمده با آیه های وحشت و حیرت
شبی که آمده تا پلک روی هم نگذارم

شبی که آمده با ابرهای دلهره زایش
که من دوباره بترسم، که من دوباره ببارم

شب نبودن تو مردنی است سخت و نفس گیر
شب نبودن تو شیونی است روی مزارم

تو نیستی که ببینی شب نبودن خود را
تو نیستی که بگویی چگونه تاب بیارم

خزان خزان بزرگیست بی مروت و بی رحم
تو نیستی خبری نیست از امید بهارم

شب نبودن تو، آه این همیشه ی غمگین
شب نبودن تو،آن شبی که دوست ندارم
حسین زاهدیان
نقد این شعر از : آرش شفاعی
حرف زدن دربارۀ شعر شاعری که تکلیفش با خودش و شعرش روشن است، خوب و مفید است. نیاز به مقدمه چینی ندارد، لازم نیست مقدمات شعر و وزن و قافیه درس بدهی یا جریان های شعر امروز را برای شاعر بازگو کنی. فقط کافی است چند نشانه و چند کد به شاعر بدهی تا او بفهمد که باید چگونه تا آخر خط برود. دربارۀ سه شعری هم که از «حسین زاهدیان» می خوانیم، نیازی به پرگویی بسیار نیست. او با همین دو شعر به ما نشان داده است که اولاً در مسیر شاعر شدن، جدی و حرفه ای قدم بر می دارد و نیازی نیست به او راه را نشان بدهیم، به او بگوییم در پیچ بعدی این مسیر منتظر چه باشد و چگونه و کی سرعتش را کم کند یا بر سرعتش بیفزاید چرا که او به عنوان یک سالک راه شعر، خودش همۀ این باید و نبایدها را به موقع و به درستی خواهد شناخت و نیازی به ترس و دلهره و دغدغه نیست. ثانیاً این شعرها نشان می دهند که شاعرشان قرار است در چه مسیری به شاعری خودش ادامه بدهد. قالب، مجموعۀ کلمات، فضا و زیان شعر همه نشان می دهد که سمت و سوی سلیقۀ شاعر چیست. ممکن است بسیاری از دوستداران شعر امروز این مسیر و شیوۀ شعری را نپسندند. خوشبختانه قواعد انتخاب آزاد در سرزمین شعر کاملاً حکمفرماست و آن بسیاری می توانند به راحتی از شعر این شاعر بگذرند و شاعران دیگری را انتخاب کنند. همچنان که مخاطبان به این سلیقۀ شاعرانه احترام گذاشته اند، شاعر نیز نباید از مخاطبانش دلگیر شود اگر این شیوۀ شاعری و بخصوص این شیوۀ غزلسرایی را نپسندند و به سراغ شاعر دیگری بروند. اما در کنار همۀ این حرف ها باید بگویم، غزل های شاعر هنوز به شکلی که بتوان با خیال راحت و با نمرۀ تمام، پرونده اش را بست و از شاعر تشکر کرد؛ کامل نیست. هنوز شاعر دچار زیاده گویی است و نمی تواند از بیت های معمولی و سست شعرش دل بکند. اگر شاعر بگوید که قدرت تشخیص و تمییز میان بیت های سست و خوب را ندارد، که فاجعه است! اما تمیز دادن یک چیز است و دل کندن چیزی دیگر. شاعر غزلسرا باید بداند و خود به عنوان یک منتقد غزلش را حلاجی کند و درست مانند یک باغبان که با دقت اما گاهی با خون دل درختان باغش را هرس می کند، شعرش را هرس کند و بپیراید تا بیت های درخشانش بهتر جلوه کند. از شاعر برای مثال می پرسم به نظرش این بیت از بقیۀ بیت های شعرش چه چیزی بیشتر و بهتر دارد؟:
خزان خزان بزرگیست بی مروت و بی رحم
تو نیستی خبری نیست از امید بهارم
دو مصرع شعر تقریباً یک حرف را می زنند، اینکه تو نیستی مثل این است که در خزان هستم ( و امید بهارم نیست) تقریباً هر شاعر جوان، میانسال و پیرمرد یا پیرزنی که در شعر امروز قدم و قلمی می زند یکبار با مضمون اینکه «نبودن تو خزان است یا بدون تو بهار نمی شود» شعر گفته است! این مضمون تکراری دیگر خون و جانی برای سرپا ماندن خود و سرپا نگه داشتن شعر ندارد. به نظر می رسد خوب است شاعر یکبار با همین نگاه به شعرهاش نگاه کند، آن وقت در هر غزلی یکی دوبیتی پیدا می کند که نه حس و حال خوبی دارد، نه تصویر تازه ای، نه مضمون پردازی خاصی. شاعری که چنان تخیلی دارد که می تواند بگوید از صحبت اجمالی من جنگلی آتش گرفت، حیف نیست خودش را در چنین مصرع های تکراری و ملال آوری حرام کند که: دردا که رفتن تو شده زخم کاری ام؟!

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.