در همان آسمان بمان




عنوان مجموعه اشعار : غزل
شاعر : امین کنونی


عنوان شعر اول : غزل
باران بوسه های تو بر من شنیدنی ست
آن سیب های کال بالا دست چیدنی ست
بی تو ت تق ت تق تق سرسام آوری ست
تنها در اضطراب تو این دل تپیدنی ست
بگشای تا درخت من از باد گم شود
آن گیسوان نافه ی چین چین وزیدنی ست
چون رود مارپیچ بخز در تمام من
خود را به من بتن که تناتن تنیدنی ست
این کاسه کاسه های عسل خون صد گل است
لب بر لبم بزن که لبالب لبیدنی ست
وقتی که گر گرفته ای از التهاب کن
آن نف… نفس... نفس زدن هایت چه دیدنی ست
وقت است تا که بشکفی در جیغ سرخ خویش
خون تمام لاله ها امشب چکیدنی ست


عنوان شعر دوم : شوره زار یاس(ناامیدی)
آه این وطن برای من هرگز وطن نبود
اشکش به چشم من ولی مهرش به من نبود
در بدترین دقایق این فصل مرگپوش
حتی به قدر حرمت یک پیرهن نبود
می خواستم حلاوت باران شوم ولی
این شوره زار یاس را درد چمن نبود
فریاد بی قراری من درگلو شکست
وقتی جواب ساده ی سر جز رسن نبود
بگذار در عفونت خود غوطه ور شود
این گند بو گرفته که من بود من نبود
دیگر به برق دشنه ها ما را هراس نیست
جان به لب رسیده را پروای تن نبود
خون قصه ی همیشه ی تاریخ لاله هاست
آری لباس فاجعه غیر از کفن نبود

عنوان شعر سوم : غزل 3
ای غزلناکترین حنجره ی پاییزی
ای بنای دلم از خشت غمت پی ریزی
خسته ای در تب خورشیدی غم های بزرگ
ای که با سایه ی خورشید نمی آمیزی
با نگاهی تب چشمان تو را فهمیدم
خنده بر لب مگذار آینه اشک آمیزی
چشمهایت همه ی خاک مرا باران داد
ای نگاهت پر زیبایی رستاخیزی
وقتی از بی کسی عشق سخن می گویی
خون دل از جگر آینه ها می ریزی
غم مخور از غم ایام یخین غنچه ی ناز
فصل گل می رسد و مست زجا برخیزی
باغ غارت زده پر می شود از روح بهار
از دلت می رود این دلهره ی چنگیزی
زخم این حنجره را مرهم زخمی بفرست
ای غزلناکترین حنجره ی پاییزی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
شاعران فرم گرا مهم ترین و اصلی ترین اصل برای تولید زیبایی را خارج شدن از نُرم زبان می دانستند و می گفتند هروقت شاعری توانست با ایجاد یک توقف در روند خودکار بودن زبان، مخاطب را به اعجاب وادارد ما شاهد تولد شعر هستیم. آنها از استعاره ای استفاده کردند که مبنای مورد نظرشان را در نقد آثار ادبی توضیح می داد: رستاخیز کلمات! تا زمانی که شاعر نتوانسته باشد کلمات را به رستاخیز وادارد و آنها را از جایگاه عادت شده شان برنشوبد و به رقص واندارد، شعر نگفته است. در شعر اول از این مجموعه سه گانه ما شاهدیم که شاعر در پی ایجاد این رستاخیز زبانی است. او در منطق عادی زبان دست می برد و سعی می کند خطر کند، به دل عادت های زبانی بزند و از آن بیرون بیاید. این خطر کردن البته عوارض و مشکلاتی هم دارد. مثلاً ممکن است بسیاری از خوانندگان این رفتار شورشی با دستور زبان و نرم های عادت شدۀ زبانی را نپسندند و نپذیرند. بسیاری از خود بپرسند که این مصرع یعنی چه؟
لب بر لبم بزن که لبالب لبیدنی ست
راستش را بخواهید من هم با آنان همراهم. من هم از خود می پرسم که آیا شکستن هنجارهای زبانی مرز و حدی ندارد؟ آیا بالاخره شعر نباید موجد و موجب معنا هم بشود؟ آیا دنباله روی از موسیقی کلمات معیار درستی برای شعر است؟ آیا لب بر لب زدن معنا دارد؟ لبالب لبیدنی است چه؟ اصلاً لبیدنی زیبا هم هست؟ این سؤالات درست و مهمی است و شاعر حتماً باید با آنها رو به رو شود و به آنها پاسخ دهد. مثلاٌ به خودش اول و به مخاطبش بعداً توضیح دهد که « خود را به من بتن که تناتن تنیدنی است» جز براساس معیار موسیقی تکرار شوندۀ شعر ایجاد شده است؟ اگر این معیار را برای شعر بپذیریم، آن وقت می توانیم هزاران مصرع مثل همین بسراییم و کسی جلودارمان نباشد. اما من از یک چیز این مصرع های گاه بی معنا و گاه تکراری خوشم می آید. شجاعتی که در آنها هست. شجاعتی که به دل دستور زبان، به دل منطق تکراری زبان و به دل هنجارهای دستوری می زند. اما با خود فکر می کنم پس آن شاعر جسور غزل اول چه شد که به آن شاعر خموده و کلاسیک غزل دوم با تصویرهای تکراری، نخ نما و بی جانش تبدیل شد؟ چه شد که غزل سوم بی دردسر سوم از قلم این شاعر بیرون زد؟ شاعری که می توانست چنین نفس نفس زدن را در شعر اجرا کند:
آن نف… نفس... نفس زدن هایت چه دیدنی ست
چه شد که به چنین بیت کلاسیک و بی خونی می رسد که:
غم مخور از غم ایام یخین غنچه ی ناز
فصل گل می رسد و مست زجا برخیزی
تفاوت «نف نفس نفس زدن» و «غنچۀ ناز» از زمین تا آسمان است. لطفاً در همان آسمان بمان اگرچه ممکن است گاهی با سر هم به پایین بیفتی!

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.