خودتان طرح را خراب کرده اید




عنوان مجموعه اشعار : عنوان ندارد
شاعر : جواد چراغی


عنوان شعر اول : غزل یک
میخورد حنجره را حرف گلو گیر شده
نی،به حرف آمده ،گل داده ولی دیر شده

تن تو کشور بی مرز پر از چشمه وکوه
آرش قصه منم پس که کمانگیر شده؟

به توافق نرسیدیم سر نان ما ،نیز
هردو از خون جگرخوردن هم سیر شده

صلح من با تو به صلح دو اسیری ماند
که تنیده تنشان برهم و زنجیر شده

عشق مانند بغل کردن آدم برفی ست
که ندانی چه کنی با تن تبخیر شده

رود!از دست تو دریا، چه دل پر دارد
هرچه خشکیده همانقدر نمک گیر شده

آه آیینه! به سینه زده ای سنگ که را؟
یکدلی باز!ولی با تن تکثیر شده

جوادچراغی

عنوان شعر دوم : غزل دو
دانه ها چاره ندارند به جز خاک شدن
گل شدن هم‌نمی ارزید به خاشاک شدن

دستْ در دشت زیاد ست که دستِ باد ست
نیست با هیچ‌گلی فرصت تریاک شدن

قطره آبی که رسید از کف دریا تا ابر
داشت در سینه ی خود جرأت کولاک شدن

هر چه سبز است به سرخی برسد،اما باز
بوته ی چای ندارد هنر تاک شدن

به نَمی ،ریخت دل سقف بگویید به ابر
نیست با خانه ی من طاقت نمناک شدن
***
تن تو صخره ی سر سخت و‌تن من فریاد
فاش شد،زمزمه ها لحظه ی پژواک شدن

عقل می گفت که عریان نشوی ،امابود_
در دل پیرهنت وسوسه ی چاک شدن

من همینم!چه بخواهی،چه نخواهی!چه کنم؟!
من زمینم! که ندارم سر افلاک شدن



جوادچراغی

عنوان شعر سوم : غزل سه

شبیه چشم تو طوسی است آسمانم باز
دلم گرفته و ابری شده جهانم باز

ببار تا که بروبی غبار آینه را
نگاه کن به خودت تا کنی جوانم باز

بگو اگر تو منی؟من کی ام؟،که یک نفریم!
تنی!تنانه تنی!درتن تو جانم باز

بگو چگونه بگویم که :دوستت دارم؟!
که حرفهای دلم مانده در دهانم باز

اسیر دست توأم،مثل خسته ای از جنگ
چه غم که باز نشد بند بازوانم باز!؟

گرسنگی نکشیدی که عاشقم بشوی
اگرچه تازه شده با تو درد نانم باز

نمیشوم نگرانت،که بعد مرگم نیز
عصای دست تو خواهد شد استخوانم باز


جوادچراغی
نقد این شعر از : آرش شفاعی
اگر از من می شنوید، شما می توانید خیلی زود و با کمی حوصله و بردباری، به یک شاعر خوب و شش دانگ تبدیل شوید. البته این یک پیش بینی از روی شانس و یا برای شادی دل شما دوست عزیز هنرمند نیست، یک پیش بینی براساس معیارهایی است که شعر شما در اختیار منتقد قرار می دهد. البته این معیارها مشروط است. شما یک سری توانایی ها و ویژگی ها در شعرتان دارید اما با یک سری سهل انگاری یا عدم توجه آنها را به هدر می دهید. نکتۀ اصلی همین است که شما متوجه این ایرادها در شعرتان بشوید. سعی کنید نقطه قوت های شعر را تقویت کنید و این ایرادات ( که درباره شان به اختصار حرف می زنیم) در شعرتان کم و کمتر شود. در شعر اول شما توانسته اید همزمان در دو محور افقی و عمودی شعر به خوبی پیش بروید. برای شعر یک ایده و طرح خیلی نازک اندیشانه طراحی شده است. این ایده تلفیق عناصری از دو مجموعه معرفتی جداگانه در کنار هم است. البته معترفم که این کار در ادبیات گذشته ما به کرات انجام شده است و خیلی ابتکاری نیست که ما مجموعه ای از عناصر عاشقانه مانند تن، گل، توافق، بغل کردن، آینه و یکدلی را در کنار مجموعه ای از عناصر ادبیات حماسی مانند آرش، کوه، کمان، خون، زنجیر و مانند آنها بیاوریم و سعی کنیم با تلفیق این دو فضای دور از هم، هنرآفرینی کنیم. اما به هرحال این تلفیق کار هنرمندانه ای است و در نوع خود می توان گفت با طراحی خاصی برای شعر همراه بوده است. نکتۀ اصلی این است که شما خودتان به دست خودتان همین طراحی را که می توانست شعر را به سلامت به مقصود برساند، خراب کرده اید. درست در وسط شعری که دارد عناصر مرتبط با آن کار خود را به درستی انجام می دهد، ناگهان این بیت می آید:
عشق مانند بغل کردن آدم برفی ست
که ندانی چه کنی با تن تبخیر شده
این بیت حتی از نظر تصویری هم چندان بیت خارق العاده ای نیست که بگوییم می ارزید شاعر طراحی ذهنی خودش را به خاطر نگه داشتن همین یک بیت خراب کند. تصویر بغل کردن آدم برفی در شعر امروز چندین بار تکرار شده است و شما نیز تصویر خاص و تازه ای از آن بیرون نکشیده اید فقط با آوردن این بیت در میانۀ غزلی که عناصر مختلفش کار خود را می کردند، غزل را خراب کردید.
به نظرم نقطه ضعف اصلی شعر شما در تخیل است. در زبان وضعتان بهتر است و می توانید گلیم شعر را از آب بیرون بکشید اما در تصویرسازی ها گاه چنان انتزاعی به تصویر می نگرید که دیگر منطق زیبایی شناسانۀ تصویر را از دست می دهید. فرض کنید قرار است به یک معشوق زیبا چیزی بگویید و او را خوشحال کنید اما به او گفته اید: «تن تو مثل صخرۀ سرسخت است» آیا این توصیف زیبایی از یک معشوق است؟ آیا به همان معشوق حق نمی دهید با شما برخورد کند؟ ممکن است بگویید خب صخره هم زیبایی خاص خود را دارد، محکم، استوار و سربلند است. بله، منتها به شرطی که فضای شعر شما حماسی باشد و قرار باشد از یک پهلوان سینه ستبر صحبت کنید نه از معشوقی که با او زمزمه هایی دارید. مسأله اصلی این بوده است که قافیۀ «پژواک شدن» باید به نوعی پر می شد، از پژواک به کوه و تصویر این رسیده اید که زمزمه های عاشقانه فاش می شوند، اما منطق زیبایی شناسانۀ تصویر را از یاد برده اید و نتیجه این شده است که اگر معشوق شعرشناسی شعر شما را بخواند که :
تن تو صخره ی سر سخت و‌تن من فریاد
فاش شد،زمزمه‌ها لحظۀ پژواک شدن
نه تنها از شعرتان خوشش نمی آید که ممکن است عطای شعر شما را به لقایش ببخشد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.