باید کوچ کرد، از شعار تا شعر!




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه
شاعر : سید محمد امین موسوی


عنوان شعر اول : من مذهبی هستم
بوی جنون آمد ، از لشکر مو ها

چشمان نارنجک ، در ضمن ابرو ها

قلبم پر از ترکش ، یک حمله ی دیگر

کردی خشابت را ، پر با النگو ها

من مذهبی هستم ، قدری رعایت کن

هی میخورم زخم از ، شمشیر تابو ها

یک لحظه لبخندت ، کافی ست وقتی که

از کار می افتد ، نیرنگ دارو ها

با صبر سر کردم ، خواندم نمازم را

تا کار دستم داد ، این "استعینوا" ها

با صوفیان یک عمر ، گفتم فقط یا "هو"

دیدم ندا آمد ، " الیوم ادعوا "ها" "

بخت سیاه من ، تا بینهایت درد

چون جوجه زاغی زشت ، در برکه ی قو ها

احساس من بی تو ، در شهر اینگونه ست

یک بچه ی تنها ، در بین لولو ها

من ریشه در خاک و تو طفل کوچ آری

حال تو بهتر بود ، پیش پرستو ها...

عنوان شعر دوم : گزافه گویی محض
عشق یعنی جهنمی مبهم
که بهشت تو میشود گاهی

عشق یعنی که او نمیخواهد
تو.ولیکن هنوز میخواهی...

عشق یعنی هنوز منتظری
که شبت مادر سحر بشود

عشق یعنی خدای منطق ها
با دوتا عشوه باز خر بشود...

عشق یعنی کمی تامل کن
به چه دل داده ای ؟...نمیفهمی

عشق یعنی بسوز و آخر کار
همه دارند جز تو یک سهمی...

عشق یعنی دگر مهیا باش
که رفیق تو خنجرش تیز است

ای جوان مهر عشق....پیری توست
عشق یعنی بهار ...پاییز است

عشق یعنی که بدترین خبر است
وقتی از حال یار...بیخبری

عشق یعنی به دست خود اورا
پیش فردی که خواسته...ببری

عشق یعنی به کفر ختم شود
وسط جاده دین و ایمان ها

عشق یعنی گزافه گویی محض
عشق را کشته اند انسان ها

عنوان شعر سوم : پیرمرد پا قلم
در چشم هات آلت قتاله داشتی
در قلب من محبت خود را که کاشتی

چیزی نماند از من دیوانه جز خودت
شعری که آب میشد و یک دفعه شد دو خط

شعری که زیر پرچم شب گریه کرد و سوخت
هذیان شد و در آتش تب گریه کرد و سوخت

خاکستر حروف برایش عمل شده
یک دفعه دید...مثنوی اش یک غزل شده...

تا عقل...در کنار تو بی استفاده بود

هر مسئله هر آینه با عشق ...ساده بود

از اولیاء میشدم آری اگر خدا

جای بهشت وصل تورا وعده داده بود

دیوار نامقدس اغیار جای خود

حتی خدا مقابلمان ایستاده بود...

سال هزار و سیصد و هفتاد و شیش ...نه

مادر مرا به خاطر تو دیر زاده بود...

دنبال تو تمام رقیبان سواره آه ...

این پیرمرد پا قلم اما پیاه بود...
نقد این شعر از : علی رضا احرامیان پور
باید کوچ کرد، از شعار تا شعر!
ابتد درودتان می‌گویم
یک غزل، یک چهارپاره و یک مثنوی ماحصل تلاش این شاعر است که در این صفحه به نقد گذاشته شده،. وجود همین سه شعر، چند نکته خوب را به ما می فهماند که دلیلی بر توانمندی شاعر دارد!
نخست اینکه شاعر با ارائه سه قالب شعر کلاسیک، نشان داده که اولاً در هر سه مهارت دارد. ثانیاً به یک قالب شعر دلبسته نیست و می‌تواند بر حسب اتفاق یا از روی آگاهی و بینش و ضرورت، زلال اندیشه‌اش را در ظرف‌های مختلف به مخاطب ارائه دهد. ثالثاً او با همین چند شعر، تسلطش بر موسیقی حاکم بر شعرها (عروض) را به اثبات می‌رساند.
ما در این شعرها بخصوص در غزل اول می‌بینیم که شاعر از بازی با انواع واژگان و لغات و کلمات واهمه‌ای ندارد. کما اینکه می‌بینیم او در همین غزل از "تاتو یا لولو" هم استفاده کرده است که قافیه‌های نامأنوسی برای غزل‌اند. او حتی پای حیوانی مثل "خر" و ابزاری همچون آلت قتاله را هم به شعرهایش باز می‌کند. اینها نشان می‌دهد ذهن شاعر بسته نیست و خودش و شعرش را محدود به کلمات خاص نمی‌کند.
شاعر با غزل" من مذهبی هستم" با وزن مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن " و قافیه خوبی که دارد یک شعر اجتماعی و ارزشی نوشته که در آن پیام‌های خوبی ارائه می‌دهد و به اصل حجاب و رعایت آن تأکید دارد و بی‌حجابی را دامی از دامهای شیطان معرفی می‌کند؛ اما ناخواسته، او خود در دام "شعار" افتاده و بعضی از ابیات و مصاریعش از شعر دور می شوند. مثل:
من مذهبی هستم، قدری رعایت کن
یا: با صبر سر کردم، خواندم نمازم را...
یا: چشمان نارنجک در ضمن ابروها
او تلویحاً خودش را در جنگ نرم می‌بیند که لشکر بی‌حجابی بر او حمله آورده و نارنجک و خشاب پر از صدای النگوها در صدد کشتن او هستند! اما این عبارات و مصاریع چقدر به شعر نزدیکند بحث دیگری است.
در فرازهایی از این غزل، قافیه‌زدگی دامن شعر او را می‌گیرد؛ یا اینکه او از پس برخی قافیه‌ها بر‌نمی‌آید و گویا از آنها شکست می‌خورد مثل این بیت:
یک لحظه لبخندت کافی است وقتی که از کار می افتد نیرنگ داروها
چون معلوم نیست کارکرد کلمه دارو در این بیت چیست و چه تناسبی با سایر ارکان و واژگان بیت دارد؟
یا این بیت:
با صوفیان یک عمر گفتم فقط یاهو! دیدم ندا آند الیوم ادعواها
می‌بینیم که شاعر از موضوع جنگ شیطان و پیدا بودن موی سر و حجاب به صوفی و یاهو و ادعوا رسیده است! این یعنی نتوانست محمور عمودی را به‌درستی دنبال کند.
همینطور بیت زیر- که داستان جوجه اردک‌های زشت را هم ناخودآگاه به ذهن متبادر می‌کند- جه ارتباطی می‌تواند با کلیت این شعر نسبتاً اجتماعی داشته باشد و حتی بیت‌های بالا و پایین آن!
بخت سیاه من تا بی‌نهایت درد چون جوجه زاغی زشت در برکه قوها
این‌ها را می‌گذاریم پای کم‌تجربگی شاعر؛ که راه را در وسط شعر گم کرده است. او به مرور البته می‌آموزد که چگونه باید نخ تسبیحی به ناپیدایی نور در ابیات و مصاریع یک غزل یا شعرش بکشد تا هم ارتباط معنایی و موضوعی شعر حفظ شود و هم ابیات، تکرار مکررات هم نباشند.
شعر دوم که چهارپاره است از حیث ارتباط عمودی بسیار منسجم‌تر و قوی‌تر است. با انکه در محور افقی باز با لغزش‌هایی مواجه هستیم. او در این شعر، از عشقی سخن می‌گوید که البته کمی غیرمنتظره است؛ چون با این مصراع شروع می‌شود: عشق یعنی جهمنی مبهم" و این نه آن چیزی ایست که ما در ادبیات از عشق شناخته‌ایم. در این شعر، اگر چه نوعی سیاه‌اندیشی موج میزند اما رگه‌هایی از زیبایی تصویری وجود دارد مانند این بیت:
عشق یعنی به دست خود، اورا پیش فردی که خواسته ببری
و بندهایی هم هستند که نه زیبایی ادبی داردن و منه مفهوم دریتی میدهند مقل این بند:::
عشق یعنی دگر مهیا باش که رفیق تو خنجرش تیز است
ای جوان! مهر عشق، پیری توست عشق یعنی بهار، پاییز است
در مجموع این شاعر، در عین جوانی(21 سالگی) و تجربه و سابقه کمش در حوزه شعر(دوسال) بسیار خوب شعر می‌گوید. مشخص است که او زحمت زیادی کشیده و تلاش قابل ملاحظه‌ای داشته است؛ اما بعد از این هم باید بسیار بخواند و تجربه کند تا شعرش قوام یابد و زبانش گویا شود و بیانش رساتر از این باشد.
برای او آرزوی بهترین‌ها را دارم.
باقی بقایتان

منتقد : علی رضا احرامیان پور




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.