افراط در گیومه!




عنوان مجموعه اشعار : ناتمام...
شاعر : رامین رخشا


عنوان شعر اول : وارونه
1_وقتی که از تسلیم بیزاری_
در انحناهایت گرفتاری...
حتی به معناهات شک داری...

حتی "گل" ات آلوده در آب است...
شب، بستر میلاد مهتاب است!


2_شک داری و از پات افتادی...
از قیدهات انگار آزادی...!
اما خودت هشدار میدادی:

در وهم بیداری، ولی خواب است_
هرکس خدایش روی ارابه ست!


3_گم میشوی در عصر آهن ها...
درگیر یک مجموعه از من ها_
در جمع آدمها ولی تنها..._

هرجا بغیر از "ما"، "شما"یی نیست_
شک میکنی؛ آیا خدایی نیست؟!


4_جز نطفه ای... از عشق بی سهمی!
بر شخص در آیینه میرحمی!
در خود که میپیچی، چه میفهمی؟!...

بالی اگر باشد، هوایی نیست_
هر جا که غیر از پیله جایی نیست!


5_ گاهی شنیدنهات کافی نیست!
دنیا فقط افسانه بافی نیست!
حرفی جز این، در این قوافی نیست؛

هرکس که بذر پخته میکارد_
با اشک بر رویاش میبارد!


6_در پای باور، جوی خون زیباست!
دنیای هر کس از درون زیباست!
در شعر، گهگاهی جنون زیباست؛

شاعر که داغی از جنون دارد_
ابیات را وارونه می آرد!



عنوان شعر دوم : لیلیانه
شعر تر بود و قالبش؛ (لیلی)...
درد را خانه خانه حل میکرد!
کوه آتش درون قلبش بود؛
شانه اش اشک را بغل میکرد!

شانه اش کوله بار حسرت داشت_
(حسرتی از نژاد آزادی)...
روح آزاده اش پریشان بود؛
(مو پریشان "شانه ای بادی")!

حرف دل را به بادها میگفت_
قصد توفان ولی گذشتن بود!
دست تنها به ابر باران زد_
در بهاری که عشق بهمن بود!

در بهاری که درد مجنون داشت...
در بهاری که فصل شیرین بود...
در بهاری که گم شد از فرهاد...
قصه ی "در" به "در" شدن، این بود؛

قصه این بود و غصه این میماند:
خاک لیلی عوض شد و... پژمرد!
"خواب شیرین" دچار مجنون بود_
خواب "شیرین" به درد شب میخورد!

هیچ کس عشق را نمیفهمید!
هیچ کس نقش روی ماه نبود!
قصه ها تا به تا شدند اما،
عمدشان بود... اشتباه نبود!

(اشتباهی بجز "نبودن" نیست...)!
بر نبودن، خدا اثر نگذاشت؛
خلق کرد آدمی پر از عشقش_
جا نمیشد، براش سر نگذاشت!_

جا نمیشد درون جسمی تنگ...
بی سرش، (آدمی)، نمیفهمید...؛
چاره ای غیر دل نمیدانست...
یک نفس از خودش به سینه دمید...

یک نفس دید و زنده شد؛ (آدم)_
درسها را یکی یکی سر کرد...
درس آخر؛ گناه گندم بود_
رد شد و دل به خون او، تر کرد!

رد شد آدم؛ پر از پشیمانی_
شعر لیلی به چشمهایش دوخت!
اشک آورد و قامتش تر شد...
اشک آورد و توبه کرد... آموخت:

خاک تر آدمی نمیسازد_
قبل آنکه به گریه گل نشود!
(هیچ کس شعر را نمیفهمد
تا زمانی که اهل دل نشود)!

...

عنوان شعر سوم : دلواپسیها
دلواپسیها میکشد ما را؟!
(نیمی از آن در باور من نیست)!
میمیرم اما خوب میدانم_
پایان هر عشقی رسیدن نیست!

(تقدیر بهتر از نگفتن، نیست)!

پایان رویاها ولی فرداست...
یک خاطره باشی؟... همین کافیست؟!
گاهی برای روح بخشیدن_
یک مشت از خاک زمین کافیست؟!

(صیاد باید شد! کمین کافیست)!

دلگیری ام، از رسم دنیا نیست!
امسالها از زندگی سیرم!
پرواز میخواهم... ولی ناچار_
در استخوانم حبس زنجیرم!

(هرچند بغضم را نمیگیرم)!

در استخوانم مانده احساست...
زنجیر بر زنجیر بر زنجیر!
از خواب دنیا برنمیخیزد_
تعبیر بی تاثیر این تقدیر!

(مینامم ات؛ یک آه دامن گیر)!

در آتش حسرت گرفتارم!
میسوزم اما باز شمعی نیست!
قلبم فقط یک جای خالی داشت...
(قلب است! گور دسته جمعی نیست)!

(جایی که رسم قلع و قمعی نیست)!

قلب است؛ یک دنیای دیوانه!
سخت است با منطق بفهمانی!
جبر است هر سلول این دنیا...
قبر است، از جنس پشیمانی!

(میدانم اینجا مات میمانی)!

دست از عذابم بر نمیدارد_
وقتی تو را از چشم میگیرد!
قلبی که افسارش گسست، آخر_
در سینه ای متروک، میمیرد!

(در سینه ای متروک میمیرد)!


#رامین_رخشا
نقد این شعر از : آرش شفاعی
دربارۀ شعرهای دوست شاعرمان در ادامه خواهم نوشت اما قبل از ورود به بحث اصلی لازم می دانم یک بحث حاشیه ای را هم بیاورم. در شعر هرچیزی که در هنگام ارائۀ شعر به مخاطب تأثیری در درک مخاطب از متن دارد اعم از متن شعر، نگارش شعر، اجرای شعر و شیوۀ انتشار شعر، مهم است. گاهی تأکید شاعر بر قسمتی از شعر، چه به وسیله علامت گذاری متنی و چه به وسیلۀ شیوۀ خوانش باعث می شود که معنا و دریافت مخاطب از شعر تغییر کند. اما گاهی همین علامت گذاری ها، تکرارها، تأکیدها و مانند آن آنقدر در شعر مورد تأکید قرار می گیرند و چنان شاعر آنها را مورد استفادۀ افراطی قرار می‌دهد که اصل شعر به حاشیۀ این علامت گذاری ها و عددگذاری ها می رود. در شعرهای دوست شاعرمان افراط بی‌منطق در استفاده از علائم سجاوندی، نه تنها کمکی به فهم شعر نکرده است بلکه باعث شده است حواس مخاطب از متن پرت شود و به دنبال معناگشایی از علائم برود و خب در موارد بسیاری زیادی هم دست خالی باز گردد. برای مثال ببینید:
در بهاری که درد مجنون داشت...
در بهاری که فصل شیرین بود...
در بهاری که گم شد از فرهاد...
قصه ی "در" به "در" شدن، این بود؛

قصه این بود و غصه این میماند:
خاک لیلی عوض شد و... پژمرد!
"خواب شیرین" دچار مجنون بود_
خواب "شیرین" به درد شب میخورد!

هیچ کس عشق را نمی‌فهمید!
هیچ کس نقش روی ماه نبود!
قصه ها تا به تا شدند اما،
عمدشان بود... اشتباه نبود!

(اشتباهی بجز "نبودن" نیست...)!
بر نبودن، خدا اثر نگذاشت؛
خلق کرد آدمی پر از عشقش_
جا نمیشد، براش سر نگذاشت!_
تقریباً تمام علائم سجاوندی در این مصرع ها بی دلیل است و می‌تواند حذف شود. مخاطب کودک کم ذهن و گول و گیجی نیست که نفهمد وقتی شاعر می‌گوید: اشتباهی بجز نبودن نیست، تأکید شعر بر نبودن است. با استفادۀ افراطی از علامت‌های تعجب، نقطه چین، پرانتز و ... نه شعر را مدرن تر می‌کند، نه زیباتر و نه مفهوم‌تر. این سطر که : قصه‌ی "در" به "در" شدن، این بود اصلاً شعرتر و مفهوم تر از این مصرع نیست: قصۀ در به در شدن، این بود. فقط مخاطب درمی‌ماند که چرا دوبار کلمۀ در برجسته شده است.
نکتۀ دیگر دربارۀ شعرها این است که ما با شاعری جسور مواجهیم که شورش علیه منطق معمول و نرم و هنجار های زبانی را بلد است اما همه چیز شعر زبان و حتی تخیل نیست. به نظر می رسد که شاعر هنوز از نظر اندیشگی و تفکر، حرف چندانی برای گفتن ندارد. شعرهای سه گانه ای که از شاعر می خوانیم، در مرحلۀ توصیف حالتی از تردید، شک و نومیدی متوقف مانده است. اما نکتۀ اصلی این است که منِ مخاطب همواره به دنبال این هستم که بفهمم چرا این تردید، نومیدی و غم منتشر در شعرها چیست؟
شاعر فقط به من چنین کدهایی می دهد:
دلگیری ام، از رسم دنیا نیست!
امسالها از زندگی سیرم!
پرواز میخواهم... ولی ناچار_
در استخوانم حبس زنجیرم!
شاعر از زندگی سیر است، درست اما این سیری از زندگی، از جنس یأس فلسفی است؟ دلیلی اجتماعی دارد؟ شخصی است؟ واقعاً نمی دانیم و به نظر می رسد شعر بدون این توضیح، بدون ورود به این حیطه و بدون وجه استدلالی خود چیزی کم دارد.

منتقد : آرش شفاعی

شاعر، منتقد و روزنامه نگار. متولد 1354 در مشهد، دانشجوی دکترای علوم ارتباطات اجتماعی و دبیر سرویس فرهنگ و هنر روزنامه قدس.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.