وقتی رعایت وزن، موسیقی را مختل می‌کند!




عنوان مجموعه اشعار : عاشقانه
شاعر : سید محمد فیض آبادی


عنوان شعر اول : پشت بام

ساعت‌ازدست‌جنونم‌خسته‌از چرخیدن است!!!
‌پای من قدرت ندارد در پی لنگیدن است...

من تمام شهر را با عشق خود سوزانده ام
کُن مرا پیدا که شهر آماده ی جنگیدن است

دست من تسبیح زاهد،ذکر من اسم تو بود:)
مسجدی اسمت‌شنیدوفکریک شوریدن است..

شوق لب های تو با طعم عجیبش...چه شود!!
در میخانه ببندد هرکه را بوسیدن است..

پشت بام خانه هاجای پریدن میشود
شرط آن‌:یک‌تو،که‌آغوشش پِیِ پاییدن است!

من ازین دنیا تورا میدزدم آخر عشق من
ترس از زندان بی تو بدتر از دزدیدن است...!

میم.زندانی

عنوان شعر دوم : پریشان
من پریشان تر از آنم که تو می‌پنداری
یخ فروشم که دم ظهر ندارد باری

پیش من شعر مخوان،زلف نباف از بهرم
من جسد هستم و تو زنده مرا انگاری؟

کل شهری پِیِ تو،تو پی من میگردی
میشود دست ز رنجاندن من برداری؟

چشم خود ناز نکن،خیره نشو آهو جان!؛
گرگ بیچاره بجز زوزه ندارد کاری

این همه مرد،مرا مرده تصور کن چون
من پریشان تر از آنم که تو می پنداری...


میم.زندانی

عنوان شعر سوم : مین
پیر شد پسر آنگونه که حرف«یا»،«سین»شد
مانده پای بوسیدن،تا که بوسه آیین شد

یک طبیب بی دل،به او زِ منعِ زلفش گفت
زلف اصل قصه بوده که ویس،رامین شد

سنگ بی صدا رقاصیِ رود را که دید
ساز پر صدای عشقش به رود،آذین شد

خاک جبهه لبریز از،عشقِ مردِ سربازی
در مقابل دشمن،بهرِ عشق خود،«مین»شد

زاهدی که یک عمری،دل ز این جهان می کَند
پای دختری عاشق،مِی چشیدُ بی دین شد

برگ سبز تابستان،در هوای پاییزی
لعل غنچه را دیدُ زردُ رو به پایین شد

تُنگ چشم من دیشب،محو چشم ماهی شد
رنگ چشم او دیدم،چشم من چه رنگین شد!

میم.زندانی
نقد این شعر از : محمّدجواد آسمان
اولین سخنی که در مورد غزل نخست باید گفت، به قافیه مربوط است. قافیه ای که شاعر در این شعر از آن استفاده کرده، غلط نیست امّا حداقلی ترین شکل از استخدام قافیه است. برخی قافیه کردن فعل های اینچنینی را که تنها به خاطر اشتراک ناگزیر پسوند مصدر ساز «ـَن» (یا در تصریف های دیگری از افعال، در شناسه) القای موسیقایی مشترکی دارند، صحیح نمی دانند. چرا؟ زیرا همان طور که به کار بردن یک کلمه ی تکراری در بیش از دو جایگاه قافیه در یک شعر، پسندیده نیست و محل ایراد است، در این جا نیز پسوند مصدرساز «ـَن» که به کلماتِ غیرقافیه ای مانند «چرخ، لنگ، جنگ، دزد و...) چسبیده است، در تمامی مصاریع مقفی به کار رفته و لذت موسیقایی اصیل قافیه را (که مبتنی بر «اشتراک موسیقایی فراز پایانی دو کلمه ی متفاوت» است) سلب نموده است. این از این. در نخستین بیت از غزل اول، شاعر سروده است: «پای من قدرت ندارد؛ در پی لنگیدن است». پایی که قدرت ندارد، قطعاً از قدرت نداشتن خودش خشنود نیست و «در پیِ» (در جست و جوی / خواهانِ) لنگیدن نیست بلکه از لنگیدن ناگزیر است. پس «در پیِ» در بیان این بیت مشکل ساز شده است. برویم سراغ بیت سوم. در این که «ذکر من اسم تو بود» حرفی نیست ولی انتظار شاعر برای این که مخاطب بتواند «دست شاعر» را «تسبیح زاهد» ببیند، انتظار بجایی نیست. چرا و چطور باید دست شاعر را تسبیحِ زاهد ببینیم؟ در مصراع دوم این بیت نیز، حذف را در «مسجدی اسمت [را] شنید» و شمارش «شوریدن» با «یک» دلچسب نیست. در بیت چهارم، «چه شود!» را برای کامل شدن عروض باید به صورت (cheH shavad) بخوانیم؛ (یعنی «ه»ی ناملفوظِ «چه» را در آن تلفّظ کنیم) که طبعاً نازیباست. وزن مصراع بعد هم کلاً مختل است؛ مثلاً باید به این شکل می بود: «دربِ میخانه ببندد هر که را بوسیدن است»... که البته باز در این صورت هم چند ایراد بر پیشانی اش باقی می ماند؛ یکی استفاده از واژه ی نادرستِ «درب»، یکی لزوم تلفظ «ه»ی ناملفوظ در «میخانه» (meykhaaneH)، و یکی استفاده ی ناصحیح از ساختار بیانیِ «هر که را بوسیدن است» به جای «هر که را [اراده، قصد، هوس، و...] بوسیدن است». بیت بعدی (بیت پنجم) طنز نابجایی دارد. شاعر چه گفته است؟ گفته: «پشت بام همه ی خانه ها محل خوبی برای پریدن خواهد شد؛ یکی از شروطش این است که آغوش تو در پیِ پاییدن باشد». در مورد این بیت، نکات گفتنی دیگری هم وجود دارد؛ 1ـ کار آغوش، پاییدن نیست. 2ـ «جای پریدن» تعبیر مناسبی برای «محل خوبی برای پریدن» نیست. 3ـ «شرط آن یک تو...» تعبیر خوبی به جای «یکی از شروطش این که تو...» نیست. 4ـ شاعر دارد با معشوقش حرف می زند و به او «تو» می گوید اما هنگامی که می خواهد در حال تخاطب با همان معشوق از آغوش معشوق سخن بگوید، به جای «آغوشت»، گفته: «آغوشش» و معلوم نیست چرا. در غزل دوم، «از بهرم» و «انگاری» که در بیت دوم آمده اند، گواهی بر کهن گرایی زبانی شاعر هستند؛ اتفاقی که در فرازهایی از شعر نخست هم آشکار بود. در بیت سوم، فقط اقتضای وزن موجب شده که شاعر به اشتباه، «کل شهری» را به جای «کل شهر» به کار ببرد. در چهارمین بیت از این غزل نیز «چشم خود ناز نکن» چندن پذیرفتنی نیست؛ چرا که مخاطب نمی تواند چنین حالتی را تصور کند. چشم، یا ناز هست یا نیست. نمی توان چشمی را که ذاتاً [به اصطلاح امروزی] ناز نیست، به حالتی درآورد که ناز شود؛ آن هم همراه با خیره شدن! البته می فهمیم که مقصود شاعر چه بوده است؛ احتمالاً می خواسته از غمزه و عشوه سخن بگوید ولی به هر روی، چنین کاربردی در زبانی که با آن آشناییم، مرسوم نیست. وزن شعر سوم، «فاعلات مفعولن، فاعلات مفعولن» است. در این وزن دوری، شکسته شدن یک کلمه به نحوی که بخشی از آن در یک طرف این وزن دوپاره بیفتد و بخشی از آن در سوی دیگر، هرچند موجب رعایت وزن می شود اما به قیمت از دست رفتن حلاوتِ تلاوت! در واقع، گوشنوازی موسیقی که هدف و غرض استخدام وزن عروضی ست، در چنین حالتی نقض می شود. دارم در مورد کلمه ی «آن گونه» در نخستین مصراع این غزل سخن می گویم که برای رعایت وزن، ناچاریم آن را این گونه خوانیم: «پیر شد پسر آن گو / نه که حرفِ یا سین شد»؛ شکلی که قطعاً زیبا و قابل دفاع نیست. تازه مشکل دیگری هم در موسیقی کلمه ی «آن گونه» هست؛ باید «ه»ی غیرملفوظ آن را نیز بخوانیم (aangu/neH) یا نون را آن قدر کِش بدهیم که جای این هجای کوتاه با هجای بلندِ عاریتی و غیرواقعی پُر شود. از این نکته ی موسیقایی که بگذریم، کارکرد حروف «یا» و «سین» نیز در این میان مشخص نیست. ما در شعر قدیم فارسی، موارد زیادی سراغ داریم که در آن ها شاعران کوشیده اند از شکل حروف، معنایی در خدمت شعرشان استخراج کنند؛ مثلاً خاقانی «لا» را به اعتبار شکلش نهنگ و شمشیر و... تشبیه کرده. یا شاعران دیگری مثلاً از شکل الف به یاد قامت یار افتاده اند. به نظر می رسد که قصد شاعر در این جا هم چنین کاری بوده ولی آیا شکل حرف «ی» نسبتی با جوان بودن و شکل حرف «س» نسبتی با پیر بودن دارد؟ نه! پس چرا باید شاعر از پیر شدنِ پسر، به یاد تغییر حرف «ی» به «س» بیفتد؟ نمی دانیم! تمام حرف هایی که در مورد قرارگیری نابجای «آن گونه» (از نظر موسیقایی) در مصراع نخست زدیم، در مورد «به» در سومین مصراع از شعر سوم هم صدق می کند. از این بدتر، ماجرای موسیقایی یی ست که در چهارمین مصراع این غزل (دومین مصراع از دومین بیت این غزل) روی داده است. در این جا، هم باید «ه»ی قصّه» را ملفوظ فرض کنیم و هم «بوده» را دوپاره (بو / ده) بخوانیم تا عروض درست در بیاید. وزن عروضی، رکنِ ذاتیِ شعر نیست و تنها به عنوان چاشنی یی برای دلپذیرتر کردن کلام به کار شاعر می آید. حالا اگر التزام به رعایت چنین وزنی موجب شود که از زیبایی موسیقایی کلام کاسته شود، چه بهتر که اصلاً شاعر وزن را کنار بگذارد! این را به عنوان کسی که دل بسته ی غزل و شعر موزون است عرض می کنم؛ هر کدام از ارکان شعر، اگر قرار باشد به جای یاری، باری بر دوش شعر بگذارد و سنگ پیش پای شعر بیندازد، همان بهتر که کنار برود و بگذارد دیگر ارکان کارشان را پیش ببرند و شعر را به اهدافش نزدیک کنند. در ابیات دیگر این غزل هم همین مصیبت را می بینیم؛ رعایت وزن باعث شده که موسیقی کلام مختل شود! چون مجال یادداشت به پایان رسیده از ذکر مصادیق دیگر می گذرم. سه توصیه ی اصلی ام به شاعر، مطالعه است و مطالعه است و مطالعه. دوست من! تا می توانید شعرهای خوب معاصر را بخوانید و با آن ها مأنوس شوید. اجازه دهید ساختارها و فنونِ درست و کارآمد، به شکل طبیعی در ذهن شما بومی و درونی شوند. پیروز باشید.

منتقد : محمّدجواد آسمان

شاعر



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.