کشف های تکراری را رها کنیم




عنوان مجموعه اشعار : تیغ و ترنج
شاعر : سعید محمدبیگی


عنوان شعر اول : مشتاق
من به دیدار تو مشتاق و تو بر آزارم
من ز هجر تو هراسان و تو از دیدارم
بین ما فرق زیاد است خودت میبینی
تو به من کافری و من به تو ایمان دارم
آتشی سردی مرگم،چشمه ساری عطشم
ماه تابانی و من چون شب هجران تارم
دل سپردم به تو از بین همه اهل جهان
اهل هجران مشو و دست خدا مسپارم
تو سری از من ِسردگمِ سرخورده ولی
من بجز شانه ی تو سر بکجا بگذارم؟!
شرم نگذاشت که از شهد لبانت بمکم
شرمسار از توام و شهره در استغفارم
نوش دارو نگهت،رستم دستان اخمت
من فقط بیم پشیمان شدنت را دارم!
جور و بی مهری تو قسمت ما نیز این است
دست برداشتن از عشق کشد بر دارم
شیخ بودم ز می چشم تو ایمانم ریخت
سفره ی مستی من شد پس از آن دستارم
گله ای نیست،تو معشوقه ای و سوزانی
من ولی عاشقم و شعله کشیدن کارم!

سعید محمدبیگی

عنوان شعر دوم : سلام
سلام ناجی عشّاق خون دل خورده!
شراب چشم تو هر قطره‌اش دلی برده
سلام پادشه عشق! گرچه تا بوده است
کنار شاه سلام گدا زمین خورده
چه لاف عاشقی ای جان در این زمانه‌ی رنج؟!
که عشق خاطر معشوق را هم آزرده
بگو که بار گران مرا کجا ببرد؟
دلی که با تو خراب است و بی‌تو افسرده!
خمیده شد کمر غیرتم که باری سخت
نشانده دست قضا در ره تو بر گُرده
تو می‌رسی به من اما شبی که می‌گویند:
«ز درد هجر در این شهر شاعری مرده!»
سعید محمدبیگی


عنوان شعر سوم : ناکجا
ای وای اگر به عشوه‌گری اقتدا کند
جُوری دگر به ساحت خوبان روا کند
خود فارغ است از تب لیلا شدن ولی
یک شهر را به درد جنون مبتلا کند
زیبای سرکشی است که هر دم به نام عشق
ما را حواله بر سفر ناکجا کند
کافی است لب به شکوه گشاید که قند را
در نزد کاسبانِ گذر بی‌بها کند
مهتابِ چشم روشنش آیا شود دمی
برحال اهل ظلمت شب اعتنا کند؟!
بس جان به لب رسیده خدا را به خنده‌ای
باشد که درد دلشدگان را دوا کند
صیاد بی‌ملاحظه، ای کاش روز وصل
ما را ز خیل صید هوسران سوا کند
من دل سپرده‌ام دگرم جان چه حاجت است
گو سینه را به تیر وصال آشنا کند
ای وای اگر مرا بگزیند، چه محشری
آن دم که جان دهم به مقامش، خدا کند
توصیف لحظه‌ای است که یک شاه سرزده
خود را طفیل سفره‌ی نان گدا کند
□□□
بی‌شک به باد می‌رود ایمان سست من
از شانه دلبرانه اگر گیس وا کند
سعید محمدبیگی
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
شعر اول یک شعر روان است اما تقریباً فقط همین. در شعر خیلی با اتفاق تازه مواجه نیستیم. حرف هایی عادی و پیام هایی خطی در ابیات وجود دارند. بیت اول را بخوانیم: «من به دیدار تو مشتاق و تو بر آزارم / من ز هجر تو هراسان و تو از دیدارم» شاعر از یک فرمول جالب تضاد و تشابه برای بیان شعر استفاده می کند اما مشکل اینجاست که حرف کلی شعر بسیار و بیش از حد ساده و تک سلولی است. یعنی ما در بیت با «شعر» و «کشف» مواجه نیستیم. تنها بیان جمله ای است عادی و بدون فراز. این اشکالی است که در ابیات دیگر هم تکرار می شود. بیت دوم هم همین طور است: «بین ما فرق زیاد است خودت میبینی / تو به من کافری و من به تو ایمان دارم» می بینید که در ابیات هیچ خبری از تصویرسازی، تشبیه و استعاره و سایر عناصر بلاغی نیست. شاعر در ابیات چیز تازه ای را نمی بیند و به تکرار مکررات بسنده می کند. نکته بعدی اینکه شاعر در این شعر از نحو، ترکیب و کلماتی استفاده می کند که به نوعی می توان گفت در ادبیات امروز کمتر کاربرد دارند. این مورد کار را برای شعر سخت تر می کند؛ چه ترکیب های اینچنینی معمولاً شاعر را در دام تکرار مکاشفات می اندازند. مثلاً تضاد «ماه تابان» و «شب هجران» بسیار کلیشه ای و دستمالی شده است. در ضمن پارادوکس مصرع اول هم بدون جا افتادن و فقط با بیان مستقیم وارد شعر شده است: «آتشی سردی مرگ» دقیقاً چیست؟ چرا در بیت تبیین نشده است؟ این متناقض نما در اینجا بدون پشتوانه معنایی و فکری آمده است. همینطور «چشمه ساری عطش» خب شاعر باید بتواند مخاطب را قانع کند که «چشمه سار» است. در واقع چه ویژگی مشترک خاصی بین «خود» داخل شعر و «آتش» و «چشمه» وجود دارد؟ شاید بتوان به صورتی تقریبی «مرگ» و «عطش» را برای عاشق، از پشتوانه ذهنی قبلی متصور بود اما آتش و چشمه چه؟ بیت های بعدی اما دوباره به دام ساده شدن کامل می افتند. در بیت ها اتفاقی نمی افتد و گویی که یک جمله عادی و تکراری منظوم شده باشد. به این بیت توجه کنید: «نوش دارو نگهت،رستم دستان اخمت / من فقط بیم پشیمان شدنت را دارم!» اولاً باید یادمان باشد که در شعر عاشقانه لطیف، لازم است عنصر عاطفی تصویرها و تشبیه ها را رعایت کنیم یا اینکه آنها را نرم و عاطفی کنیم. ثانیاً «پشیمان شدن» در مصرع دوم چه ارتباطی با تلمیح قصهء شاهنامه دارد؟ آیا اینطور نیست که در مصرع اول با یک تلمیح ناقص و ابتر مواجهیم؟
اما شعر دوم از شعراول لطیف تر و قدرتمندتر است. بیت اول را بخوانیم: «سلام ناجی عشّاق خون دل خورده! / شراب چشم تو هر قطره‌اش دلی برده» شاید موسیقی کلمات در این شعر توانسته کمکی به دلنشین تر شدن شعر کند. در مصرع اول صفت «ناجی» خیلی خوب پرورده نشده است. این «نجات دهندگی» در ذهن گنجیده نمی شود. چون به صورت طبیعی معشوق اتفاقاً کسی است که باعث خون دل می شود. اما برای «ناجی» شدن لازم است شاعر توجیه و بیانی داشته باشد. در مصرع بعدی هم «قطرهء شراب» در مشابهت با «چشم» یک وجه شبه دارد (مست کنندگی چشم و شراب) اما از نظری دیگر (قطره بودن) این شباهت وجود ندارد. در واقع چشم «قطره» نمی شود. شاید اگر «اشک» بود، می شد توجیهی ذهنی برای آن داشت اما اینطوری بدون فضاسازی شاعر، مخاطب کاری از پیش نمی برد. در بیت بعد با اینکه عناصر شعر تکراری و قدیمی اند اما شاعر با آوردن اصطلاح «زمین خوردن سلام» رنگی از تازگی و خاص بودن به آن داده و دلنشینش کرده است. بیت های بعدی شعر هم به همین ترتیب رنگ و بویی از خاص بودن تعابیر و مضمون ها را با خود دارند.
شعر سوم اما باز همان مشکلات شعر اول را دارد و تا حدود زیادی مضامین، تصویرها، تشبیه ها و زبان تکراری و کلیشه ای زیاد با خود دارد. به نظر من بهتر است شاعر تلاشی برای نوسازی ساختار زبانی و بیانی خود بنماید. علاوه بر زبان و بیان، سعی کند به سمت مضامین و تصاویر تازه و دم¬دست و نزدیک خود بیاید. اینطوری شعری که سروده خواهد شد، قدرتمندتر خواهد بود و مخاطب با آن ارتباط بهتری خواهد داشت.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.