دقت در پایان‌بندی




عنوان مجموعه اشعار : دفتر نو
شاعر : فرزاد خدنگ


عنوان شعر اول : ممد بیا
لطفا اون وسط یه ذره هم بخندید
تا دندان‌های یکی ‌دوتا شده‌اش یادم بیاید
ممد بیا
مرادوار و بیگ‌طور
آن‌گونه که رفته‌ای، نه
آن‌گونه که قرار بود قصه ببافند که می‌آیی.
ببین تمام روستا را خاک برداشته
و کاه‌گل‌ها دیوار بودن را فراموش کرده‌اند
کجایی تا که با لباست گلی شو(ی)
و از درخت‌های توت شاخه بلرزان(ی)
هنوز روزهای درو، صدای باشلو*
و شب‌های هوهویت توی گوش آبادی می‌پیچد
مگر کدام غریبه قصد مزرعه را کرده
که تو شهیدوار نیستی
و گم شده‌ای وقتی که شب به شب می‌رسد فقط.
لطفا این وسط یه ذره هم بخندید
تا دندان‌های یکی ‌دوتا شده‌اش یادم بیاید
ممد بیا
از جاده ترانزیت برگرد و بگو
که رفته‌ها بر‌می‌گردند حتی اگر
خبر مرگشان آبادی را بردارد
و باران نبارد
تا سیرِ چرخ شویم
و برگ‌ها مشکی شوند
تا تشنه‌ی ریختن
و مرگ‌ها ببارند
و زاغ‌ها کفن بپوشند
و من دیوانه‌طور بگویم
من ممدم
ممد منه...

* داس

عنوان شعر دوم : آواز فلامینگوهای توی دانشمند
می‌خواهند برای آواز فلامینگوهای توی دانشمند، اسم بگذارند
و از بغ‌بغوی چاهی‌یِ روی ساعت
تا پلکانی که می‌رسد به پاهایت
و از پاهایت می‌رود بالا
تا تو احتمال من را تا یک درخت سیب
و سهم مادرم را از همان درخت سیب
ببینی و بچینی و بو بکشی
که کدام‌مان ماه را توی حوض نورتر دیده
کدام‌مان قرارش را نیمه‌تر تر رها کرده
مثل بارانی که تا چتر برمی‌داری، رفته.
احتمالا برای حل این مساله
سراغ شعر می‌روی
و نمی‌دانم چه می‌نویسی
که آرزویمان گره می‌خورد
و در سیم‌های یک هندزفری
می‌رود بالا، موسیقی می‌شود
و تلو می‌خورد توی گوشم توی دانشگاه
من زمزمه می‌کنمش تا شعر راه آخرمان باشد
وقتی احتمال من از درخت سیب می‌شود تو
و لابد احتمال تو هم از درخت سیب می‌شود این شعر
با همین سطر‌های خواب‌آلودش

عنوان شعر سوم : مثل یک شاعر اوغان
دلم برای نوشتنت تنگ شده
مثل باران برای موهایت
و رقص چند گنجشک
در امتداد پیاله‌ی چایت
مثل آبی دور میزند
که نگاهت را
نگیری از آسمان
که شب می‌شود و پرنده پر می‌زند
و پر پر بالای این صفحه‌ی شطرنجی
اینجا مکث میکنم
نوبت توست
تا شعر بگویی
بنویسی مثل یک شاعر اوغان.
نوبت توست
مثل خودت وقتی که می‌گویی: من
و نام خودت را
در میا‌نه‌ی زبان خودت
که من شنیده‌ام خیلی بار
و پرت می‌شود توی پیاله‌ی چایت
لبخندت
نگاهت
بوسه‌ات
که بین من و تو
توی همان پیاله، رد و بدل می‌شود
این چند سطر
نقد این شعر از : علیرضا بازرگان
پیش از این و در یادداشت «هیجان نمایی با هیجان زدایی قابل جمع نیست»، به فاصله گذاری پرداخته و در حد مجال توضیح داده ام که همه جا نمی شود آن را به کار گرفت. در شعر «ممد بیا» متاسفانه این اتفاق افتاده است. شعری که در گفت و گویی پر شور و حال با «ممد»ی که رفته است به ای نحو در صدد ترغیب و توجیه او برای بازگشتن است از فاصله گذاری دو سطر اول که در اواسط شعر هم تکرار شده است جز آسیب، نصیبی نمی برد. چرا باید شاعر عزیز این شعر خوب در ابتدا و وسط شعر، دوبار طرف خطابش را عوض کند و به خواننده یادآور شود که دارد شعر می خواند. علاوه بر این در ابتدا و وسط شعری آکنده از درد و اندوه چرا باید خواننده دعوت به خنده شود؟ بدیهی است شاعر می توانست دندانهای ممد را با تمهیدی دیگر به تصویر بکشد و شعر را در معرض این فاصله گذاری که به یک شوخی نابجا شباهت برده است قرار ندهد.
این شعر البته نقطه ی قوت قابل اشاره ای هم دارد و آن پایان بندی موفق آن است که ای کاش در سطرِ « و من دیوانه‌طور بگویم»، به دیوانه‌طور اشاره نشده بود و به جای بگویم از «فریاد بزنم» استفاده می شد تا برجستگیِ پایان بندی دوچندان می شد.
«آواز فلامینگوهای توی دانشمند» هم شعر قوی و موفقی است. جز اینکه از آواز فلامینگوها در طول شعر خبری نیست و زمزمه ی اواخر شعر هم نسبتی با آن نیافته است. انگار بهانه ای بوده باشد برای شروع شعر تا از سطر دوم به بعد، زنجیره¬ی تداعی ها، پای شعر را به جاهایی بداهه باز کند. زبان در شعر، مظلوم واقع نشده و فرصت عرض اندام یافته است. بالاخص در سطرهای «که کدام‌مان ماه را توی حوض نورتر دیده/ کدام‌مان قرارش را نیمه‌تر تر رها کرده» زبان بازی شاعر تحسین برانگیز است. اگر بخواهم دقیق شوم باید عرض کنم از شاعر این شعر که مهارتش در زبان مشهود است انتظار داشتم در سطر « من زمزمه می‌کنمش تا شعر راه آخرمان باشد»، ضمیر متصل ش را در انتهای «زمزمه» بیاورد. من زمزمه اش می کنم .... پایان بندی چنین شعرهایی سخت است چرا که زنجیره ی تداعی ها باید به موقع و با مهارت قطع شود. سطرها آن هم خواب آلود، توانسته پایان این شعر را توجیه کند هر چند که مشاهده ی مجدد «چند سطر» در پایان بندی شعر بعدی این شبهه را پیش می کشد که شاعر کاری تکراری و از سر عادت انجام داده است. پایان بندی در شعر سوم، مشکل مورد اشاره را دارد. گویی شعر تمام نشده است و این شاعر است که زنجیره ی تداعی ها را قیچی کرده است. ناخواسته در این یادداشت درباره ی پایان بندی هر سه شعر حرف زدیم. جا دارد شاعر خوش ذوق و موفق این سه شعر را به دقت بیشتر در پایان بندی های شعرهایش دعوت کنم و از عادت به تکرار پرهیز دهم. همچنین از منظر خیال وقتی شعر با سطر «دلم برای نوشتنت تنگ شده» شروع شده است سطرهای «اینجا مکث می کنم/ نوبت توست» خیال را مخدوش می کند. گویی این دل بیشتر برای شنیدنت یا خواندنت تنگ شده است تا نوشتنت! همچنان که تعداد سطرهای قبل و بعد از «اینجا مکث می کنم» گواه آن است.

منتقد : علیرضا بازرگان

تولد: ۱۳۵۰ زنجان تحصیلات: مهندسی عمران سوابق ادبی: آغاز فعالیت‌های ادبی از اوایل دهه‌ی هفتاد تاسیس و مدیریت انجمن‌های ادبی در زنجان مدیریت صفحات ادبی مطبوعات در زنجان انتشار شعر و نقد در مطبوعات برگزاری کارگاه‌ آموزشی شعر و نقد در زنجان انتشار مجموعه‌ی شعر «سر در نمی‌آورم» در سال ۱۳۸۰ مسؤول واحد ادبیات حوزه هنری زنجان سال ۱۳۸۰ داور جشنواره‌های شعر استانی و کشوری ترجمه‌ی شعر و داستان کوتاه از زبان فرانسه



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.