عجول و شتابزده اما امیدوار کننده




عنوان مجموعه اشعار : افکار ده دقیقه ای (۱)
شاعر : علی مدادی


عنوان شعر اول : نمی دانم
ن…
نمی دانم.
می‌خواهم بنویسم.
می ترسم.
اما اگر اشک هایم,
درد ها و فریاد ها,
یا این حس‌های غریب
که با درد فریاد می زنند:
«بنویس! بنویس!»
لای کلمات گم شدند,
که شدند,
چه؟
چه کنم؟

حالا,
حالا که قلبم نا امید شد,
یا ذهنم آنقدر خسته است,
که گوش هایش را گرفته,
به قلبم پشت کرده,
حرف‌هایش را,
درد ها و فریاد هایش را,
نمی شنود,

حالا که ذهنم از هم سلولی اش فراری شده,
حالا که این درد خفیف,
این حس غریب,
این سنگ عقیقی که در سینه ام
سنگینی می کند,
کلمه نمی شود,
یا شد؟
ن…
ذهنم خسته است.
شاید بفهمد, شاید می داند,
شاید خسته نیست. نا امید؟
دلتنگ؟
ن…

حالا که ذهنم خسته است,
هر چه می‌پرسم می‌گوید نمی دانم,
و هرچه میخواهم بگویم,
فقط یک «ن» از ذهنم می چکد,
حالا که قلبم سنگینی می‌کند و ذهنم
«ن» می گرید…

حالا که «ن» هایم و «چه کنم» های نگفته ام
اسباب ریشخند و تمسخر ذهنم می شود,
حالا که این مرتیکه مغرور که تازگی‌ها استاد ادبیات شده
از درد لال شدنم را,
سنگینی سنگ توی قلبم را نمی فهمد…

کمک.

عنوان شعر دوم : رقص
قلبم درد می گیرد
سنگین, آویزان,
«برو پایین. برو پایین!»
هر آوازی, هر نوایی
هر گلی, قلبم درد میگیرد
«بمیر! بمیر!
از این آوا, از این نوا, از این گل
چیست ازآن تو؟
برو پایین! بچسب به خاک,
غرق شو, زمین شو.
تو که گلی نیستی. گلی خواهد رویید!
از پوست خشک و دل دردمند خسته
گندمی,نانی,
تو که زنده نیستی, بیا پایین!
زندگی ای نمی بخشی؟»
اما پا هایم تکان نمی خورند.
من که زنده نیستم.
چگونه غرق شوم؟ بالا نمی‌توانم رفت
اما در کفم.
سقوط تمام شده.
چطور دفن شوم,
دفن کنم خود را,
من که زنده نیستم؟

قلبم درد می گیرد.
هر آوازی, هر رنگی.
نه, حرف نمی زند.
درد میگیرد, یا شاید,
در آغوش.

هر آوازی, هر پروازی,
مرا می‌کشد دلم.
اما زندانیست.
ذهن مرده من,
همه رقصش را هجو می بیند,
زندان بانش است.

ذهن مرده من. من مرده من.
همان است که گرفته,
صفت چسبیده.
هر نوایی دلم را می کشد.
اما به زمین؟ به پرواز؟ به مرگ؟
نمی دانم. دلم گیر کرده,
زور می زند, اما گیر کرده.
مقصدش نا پیداست.
کاش که مقصدش رقصی باشد.
ذهن مرده من بدنم را پای کاغذ,
روی صندلی بسته.

بدنم درد می گیرد. این قلب,
حساب مرا نمی کند.
چه خوب که نمی کند.
نه, زمین نه. باید رقصید
می خواهم, خواهم رقصید.

دسیسه ‌ذهن مرده همین است.
بمیر! بمیر! بمیرم؟ تا تو درد نکشی؟
نه! نه! باید بیرون بکشمت.
خون, باید در آن بقلتی.
از رهم امن و امانت بیرون می کشمت.
درد بکش! درد بکش!
در آن رهم تنگ
جای رقصیدن نیست.
بیرون می کشمت! پاره می‌کنم رهم را!
قطع می‌کنم آن بند ناف نرم و گوشتی را!
آری خون! خون!‌ فوران خواهد کرد!
شاید مادری هم خواهد مرد!
شاید خودت هم بمیری!
اما چرا تو غیر زنده, باشی,
و قلبی زنده و پا دار و بال دار,
که آواز هایی حفظ است
و گلویی بس شیرین دارد, در عذاب؟

خون! خون! مردن بس است. ادای مردن بس است.
مادری خواهم شد. پدری خواهم شد.
این دل, این پر ها و بال ها و تار های هنجره!
زندگی خواهند! ذهن مرده, خواهی آموخت!
خواهم آموخت و تو را
رقاصی که بال می زند,
آوازه خوانی که نقاشی می کند,
و نقاشی که جان می بخشد,
خواهم پرورد!

آری ای قلب! بسوزان مرا!
لگد بزن بر رهم تنگ سینه ام!
پاره کن. بکش ذهن مرده,
به دنیا بیا! برقص!

به دنیا بیار آرزوی رقص در زندانیان.
عذابشان ده! خون به پا کن!
برقص!

عنوان شعر سوم : زمستان
در خیابان, باز هوا سرد بود.
اشک هایم آمدند
تا با دست‌هایی لطیف
گرمم کنند.

در خیابان, باز راه می رفتم.
زیر صورتی مرده قایم می شدم
تا مردگان عشق بازیم را
نبینند.

زیر صورتی مرده قایم می شدم
تا مردگان اشک هایم را ننوشند.
تا اشک هایم مرده‌ای را زنده کنند.

در خیابان باز می گریستم.
اما فقط در خیابان, در خیابانی سرد.
باید زمین مرده باشد تا مسیحی
به عشق زنده کردن بیاید.

باید زمین برده باشد تا مسیحی
آنرا با خون خود بخرد.
باید سرد می‌بودم و مرده,
برای اشک هایم طنازی می کردم.

خودکشی می کردم, بردگی می کردم.
تا مسیحی بیاید. زمستان می‌شدم تا بهاری را بکشانم.

در خیابان باز راه می رفتم.
اشک می ریختم, نه, اشک ها می ریختند.
به دعوت مرده ای, یخ زده ای,
مسیحی آمده بود و در وسط خیابان
در قبرستانی سرد صورتم را نوازش می کرد.

اشک هایم می‌خواهند افسانه‌ای باشند.
مسیحی باشند.
کدام افسانه زیبا‌تر از زنده کردن مردگان
از زندگی مرگ؟

در خیابان راه می‌رفتم و عشق بازی می کردم.
با دست‌های لطیف اشک هایم, با خون گرم مسیحم.

در خیابان راه می‌رفتم و رجز می خواندم.
نمرده ها!‌ اشک بریزید یا بمیرید! با خنده اشک بریزید یا بمیرید!
مسیحا! زنده کن یا بمیر! داغ کن یا یخ بزن!

بس مرده زیاد داریم. بس خدای سرد و سنگین نیز.
عشق بازی کن در خیابان!
برده ها را از بازار برده ها باز بخر!

فقط برده ها آزادی را افسانه بینند.
فقط مرده ها عشق را.

چه زمستان را دوست دارم! در زمستان,
در خیابان, اشک هایم افسانه‌ای می شوند.
نقد این شعر از : حمیدرضا شکارسری
یادش به خیر قدیم ها ، در دوران جوانی ، استاد« اوستا » خدا بیامرز در جلسات شعر به ما می گفت اولا از قلوه سنگ شروع کن بعد صخره جابجا کن ! منظور یشان این بود که با کوتاه سرایی شروع کنیم . اول بیت و بعد دوبیتی و رباعی و بعد غزل بگوییم و ... تا ساختار شعر درست مان بیاید.
حالا ماییم و شاعر جوان و بااستعدادی به نام « علی مدادی » که نه تنها بلند می نویسد بلکه زیادی بلند می نویسد .
شعر او اطناب دارد . به جای فرم شعری مدام تکرار مکررات می کند . و به همین دلیل گنگ و مبهم می نویسد .
زبان در شعر او دقیق مورد استفاده قرار نگرفته است .
ذهنی و انتزاعی می نویسد و به همین دلیل به نثر ادبی بسیار نزدیکی می شود .
تخیل او تخیل نثری است یعنی تصاویر شعری او وقوع پذیر هستند .
« علی مدادی » عجول و شتابزده است .
او بالقوه شاعر است اما تا شاعری بالفعل فاصله زیادی دارد . فاصله ای بین « مردیکه » تا « مرتیکه » و میان « رحم » تا « رهم » !!!

منتقد : حمیدرضا شکارسری

حمیدرضا شکارسری شاعر و منتقد ادبی متولد 1345 تهران  لیسانس زمین شناسی - شاعر برگزیده و برنده اولین جایزه ادبی قدس - شاعر برگزیده جشنواره شعر فجر در بخش شعر امروز انقلاب سال 1387 - داوری دهها جشنواره و کنگره شعری سراسری و استانی کشور - ارایه دهها ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.