هذیان های شعر




عنوان مجموعه اشعار : عطر لیمو
شاعر : علیرضا وطن پرست


عنوان شعر اول : هذیان 4

دلتنگی ام ،پنجره را باز می کند
دنیا را ورق می زند
و مرا می رساند به صفحه ی دوازدهم

/ابرها سر افکنده با رود به خانه بر می گردند
دریا تیرش به سنگ خورده است
آسمان،شکستنی نیست
دل به این روزها نباید بست
خورشید رفیقی ست نیمه راه
مثل روز روشن است که دروغ می گوید
آرزو رسیدنی نیست/ص12

سرما پنجره ام را می بندد
بر می گردم به واژه های اتاقم
ساعت هنوز در حسرت سیزده می سوزد
شعری سرش را به دیوار می کوبد
حواسم را برایش پرت میکنم
تا بغضم از دهان نیفتاده باید بنویسم
نباید زخمش را از قلم بیاندازم

#شعر
/تن به مرگی دوباره باید داد
مثل هیزم به دست شومینه
شاید از پشت بام بگریزم
سقف این خانه ریختنی نیست/

لعنت به این آ که همیشه ایستاده است
مخصوصا وسط شعر های من
چقدر زندگی نخواستنی ست
وقتی زور شعرت به شعارت نمی رسد

بر می گردم به روبروی خودم
مغزم کاغذیست مچاله
که بر تنش ردّ انگشت های خداست
چگونه کمر راست کنم
وقتی خط خوردگی ام پاک نمی شود
من از اشتباه یک احساس به اینجا رسیده ام
بعضی حرف ها نوشتنی نیست

باید اشتباهم را تکرار کنم
و مثل یک رود دل به دریا بزنم
شاید هنوز کسی هست
که سرما پنجره اش را نبسته است

راستی من از شما می پرسم
از شما که شعر مرا می خوانید
کسی قرص های مرا ندیده است؟


عنوان شعر دوم : .
.

عنوان شعر سوم : .
.
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
عنوان شعر «هذیان» است و با خواندن متن شعر تا حدودی می توان متوجه شد که چرا شاعر به اثرش چنین عنوانی داده است. اول از همه در مورد ساخت کلی شعر صحبت کنیم. شاید یکی از ویژگی های شعر پراکندگی باشد. در واقع شعر و آفرینش ادبی به نوعی باعث تکثر ذهنی مخاطب می شوند. برای همین هم است که بر خلاف علوم مهندسی و ریاضی، در ادبیات و هنر نمی توان مرزبندی دقیق و کاملاً مشخصی را در تعاریف رعایت کرد. خب با این حساب آیا می توان نتیجه گرفت پراکندگی گفتار و متن می تواند به شعریت اثر ما کمک کند؟ راستش اینقدرها هم ساده نیست. در واقع اگر چه شکستن ساختارهای ظاهری و معنایی جملات جزئی از ذات شعر است اما نکته مهمی که وجود دارد این است که این «شکستن ساختار» باید تحت نظم و یا اندیشه ای خاص باشد. توجه داشته باشیم که کسانی که مشکلات ذهنی دارند و بیماران روانی هم ساختارها را می شکنند. آنها هم در نوع جمله سازی نحو معمول را رعایت نمی کنند و هم در ارائه آنچه که در ذهن دارند، بر زبان. پس تفاوت گفتار یک بیمار روانی با یک اثر ادبی چیست؟ تفاوت در همین پیدا کردن نخ نامرئی بین جزیره های سخن در اثر ادبی است. نخی که در شعر وجود دارد اما در کلام دیوانه خیر. بافت کلی اثر ادبی تحت نظمی پنهان بر ذهن مخاطب می نشیند. چیزی که در «هذیان» بیمار وجود ندارد. در کل کلمات یا جملاتی پراکنده است که هر چه بیشتر گوش کنید، کمتر متوجه معنا و مفهوم و ارتباط های آن می شوید.
اما در این شعر؛ باید بگویم این نظم نامرئی تا حدودی در شعر وجود دارد. مخاطب با خواندن کل شعر، گیج نمی شود که ارتباط این همه جزء در شعر چه بود؟ یک حس واحد هم باز تاحدودی در ذهن می نشیند اما به نظر می رسد این حس واحد منتج به شناخت کامل نمی شود. می توان اینطور گفت که خواننده بعد از خواندن شعر به سوالی که همیشه کابوس شاعران است می رسد: «که چه؟» این سوال وقتی به جوابی دلپذیر می رسد که مخاطب بتواند خوانشی خاص –هر چند کوچک و جزئی- از هستی را با مطالعه شعر به دست آورد. در ابتدای شعر اشاره به صفحه دوازدهم می کند (و همینطور پایین ترش) اما تا آخر شعر هم متوجه دلیل این عدد نمی شویم. چرا دوازده؟ و چرا مثلاً چهارده نه؟
«دلتنگی ام ،پنجره را باز می کند
دنیا را ورق می زند
و مرا می رساند به صفحه ی دوازدهم»
تصویر بدیع و زیبایی ساخته شده است؛ «ورق زدن دنیا پشت پنجره» همینطور تصویرهای بعدی نیز. «ابرها سر افکنده با رود به خانه بر می گردند» باز هم یک تصویر لطیف دیگر و باز هم بعدی «دریا تیرش به سنگ خورده است» و باز هم بعدی «آسمان شکستنی نیست» و همینطور به تواتر تصویرها در شعر پش سر هم می آیند. همین موضوع باعث دردسر می شود. ما در شعر با «تزاحم تصویر» مواجهیم. ذهن مخاطب هنوز از اولین تصویر بیرون نزده، به بعدی می رسد و همینطور پشت سر هم این موضوع ادامه می یابد. با اینکه تصویرها تازه و لطیفند اما تعدد آنها بدون وجود اجزاء دیگری از شکل گفتار، باعث سردرگمی خواننده می شود.
خورشید رفیقی ست نیمه راه
مثل روز روشن است که دروغ می گوید
این تعبیر پارادوکسیکال بسیار دلنشین بود. شاعر به شکلی متناقض صحبت می کند. خورشید دروغ می گوید (پس شاید اصلاً روزی وجود نداشته باشد) و این موضوع برای شاعر مثل روز روشن است. روزی که اتفاقاً ماهیتش در همین جا زیر سوال رفته است. در ادامه شعر نیز فراوان به تصویرهای تازه و شاعرانه برمی خوریم.
/تن به مرگی دوباره باید داد
مثل هیزم به دست شومینه
شاید از پشت بام بگریزم
سقف این خانه ریختنی نیست/
در این بخش از شعر که موزون است، مصرع چهارم از وزن خارج شده است و به نظر نمی رسد این نکته تعمدی باشد. اگر هم باشد، شاعر باید بتواند طوری بنویسد که مخاطب این موضوع را دریابد.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۱
علیرضا وطن پرست » یکشنبه 18 فروردین 1398
سلام و سپاس از استاد عبدالله مقدمی عزیز.همواره شما را می خوانم و می آموزم .در جهت رفع کاستی ها خواهم کوشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.