ساختن اندیشه بر بستر زبان




عنوان مجموعه اشعار : هادی برگ
شاعر : محمدرضا هادی نیا


عنوان شعر اول : ویران بماند
ای وای از آنی که در بحران بماند
یک عمر را در حسرت درمان بماند

یک عمر زندانبان فراموشش نماید
بی آب و نان و یار در زندان بماند

دلدار دائم بشکند پیمان خود را
دلداه اش هم بر سر پیمان بماند

دریا و طوفان باشد و بعد از زمانی
دریا نباشد ناگهان ، طوفان بماند

از طعنه اهل محل، کوچه، خیابان
خروارها غم در دلت پنهان بماند

خود نیست در پیشم ولی صدها و صدها
آثار هجرش در درون جان بماند

ای کاش آنی که مرا بگذاشت، بگذشت
آید به پیش من فقط یک آن بماند

آغاز شیرین بود امّا حیف اکنون
یک خاطرات تلخ از آن دوران بماند

ای کاش دنیا با چنین افسونگریها
در شعله خاکستر شود ویران بماند

"هادی" تو تنها بی سرو سامان نماندی
سلطان هم اینجا بی سر و سامان بماند


عنوان شعر دوم : ای کاش
تو باغ باشی و ای کاش من درت باشم
تو بام باشی و من هم کبوترت باشم

تو باغ باشی و من هم گلی به دامانت
به هر زمان که دلت خواست پرپرت باشم

شرابخانه به یُمن تو گلستان گردد
تو هی بنوشی و من نیز ساغرت باشم

همین برایِ دلِ بی نوایِ من کافی است
الی الابد بگذاری که نوکرت باشم

به باورم تو نه یک، بلکه هفت دریایی
قبول کن که بیایم و گوهرت باشم

من از خدایِ خودم غیر این نمی خواهم
نظر کند به من و مویی از سرت باشم

تو آسمانی و سرشارِ از شگفتیها
و من در حسرت اینم که که شهپرت باشم

به روسریِ سرت غبطه می خورم ای کاش
بجایِ روسریت من به روسرت باشم

بهشت و هر چه در او پیش چشم من هیچ است
به پیش لحظه ی نابی که در برت باشم

روانه کن به سراغم سپاه چشمت را
دوباذره ی کشته صدها برابرت باشم

تو دفتر غزلی من اجازه می خواهم
که نقطه ای شده از کل دفترت باشم

تمام خواهش " هادی" است ذیل این مصرع
به زیر سایه خورشید پیکرت باشم



عنوان شعر سوم : چهار پاره
من چه بد کرده ام که بی علّت این چنین بی محبّت و دوری
مدّتی هست دردِ فاصله ها شده پاپیچ سینه بد جوری

در تمامی ِ لحظه ها، هرجا نازنین یار با تو درگیرم
راه و رسمی دِگر نپردازی به خدا عن قریب می میرم

گوئیا راه وصل را از غیب یک نفر بی بهانه می بندد
بعدِ بستن نشسته از بالا به خماری هر دو می خندد

اهل برگشتن و مدارا نیست بیشِ صد بار آزمون شد دل
چه نمایم، چه چاره ای سازم دلِ مجنون نمی شود عاقل

حال، این سوی سینه ی نرمم سوی ِ دیگر دلِ تو از آهن
و تو غافل که سخت من ماندم من تو هستم و یا توهستی من

تو برایم بدان پری، بالی با تو آغاز می شود پرواز
پس بیا نازنین، چو دانستی با تو پرواز می شود آغاز

عاشقت گشته ام و با این کار گر چه از عمر خویش می کاهم
زندگانی، بی تو را یک آن ای همه هستیم نمی خواهم

حاصلِ این همه سخن، برگرد هدیه بنمای مهربانی را
" هادی" رفته در کما خواهد از وجود تو زندگانی را
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
اولین نکته ای که با خواندن اشعار آقای محمدرضا هادی نیا به ذهن می رسد، سادگی و روانی بیان و زبان شعرهاست. در ابیات ما با تکلیف های بیجای شاعرانه مواجه نیستیم. وقتی شعر را می خوانیم در بیشتر فرازهای آن به این نتیجه می رسیم که شاعر ابیات را بدون زور زدن نوشته است. همه اینها یکی از مهم ترین مزیت های شعر است. اینکه شاعری بتواند آنقدر بر وزن مسلط شود که ابیات را به آسانی و بدون زورچپانی کلمات بگوید، عالی است. اما این تازه اول کار است. در واقع همه شعر فقط زبان روان و ساده و بی پیرایه نیست. سادگی بیان فقط یکی از ویژگی های شعر خوب است. اما باقی چه؟ یکی از ستون هایی که آفرینش هنری و به طوریق اولی شعر بر آن استوار است «اندیشه» است. در واقع باید بگویم شخصیت اثر ادبی با همین اثر اندیشه ای خود نمایان می شود. حال بیاییم از خود بپرسیم آیا این سه اثر، نمودی از اندیشه خاص و ناب شاعر را نشان داده است یا نه؟ واقعیت این است که این اتفاق نیفتاده است. شاعر صرفاً به موزون گفتن بسیاری از حرف های عادی، یا گاه حرف های تکراری روی آورده است. در ابیات ما نشانی از تازگی فکر و کشف دریچه های تازه از هستی توسط شاعر را شاهد نیستیم. باید به یاد داشته باشیم پیدا کردن روزنه های تازه یکی از مهم ترین وظایف نوشتار است. مخاطب نیاز دارد که در جای جای شعر به «لذت کشف» برسد. در اصل وجود شعر همین است. یعنی اینکه مخاطب حرفه ای شعر همه جا در کمین است تا این نکته های تازه را در شعر پیدا کند. «ای وای از آنی که در بحران بماند / یک عمر را در حسرت درمان بماند» یکی دیگر از چیزهایی که شعر را خواندنی و زیبا می کند هارمونی و هماهنگی کلمات با سایز اجزای جمله و علاوه بر آن بر بافت و کلیت شعر است. در این بیت «بحران» خوب جا نیفتاده است. تا حدود زیادی تصنع در بیت مشاهده می شود. دلیل آن هم این است که ما وقتی داریم شعر عاطفی و عاشقانه می نویسیم، کارمان سخت خواهد شد اگر بخواهیم بعضی کلمات غیرهماهنگ را در شعر بیاوریم. نمی گویم نمی شود اما این را هم می گویم که بسیار مشکل است. بعد از این بیت هم به صورت سلسله وار ابیات بدون کشف و بدون «چیز» در شعر می آید. اما در بیت «آغاز شیرین بود امّا حیف اکنون / یک خاطرات تلخ از آن دوران بماند» اشتباهی صورت گرفته است. «خاطرات» خود جمع است و آوردن نشانه نکره «یک» با آن اشتباه بی معناست. در نهایت شعر بدون هیچ فرازی به پایان می رسد. انگار که روی یک دشت بدون ارتفاع ویکدست راه برویم؛ ملال آور و بدون هیجان و به دور از زیبایی.
اما شعر دوم تصویرها و تشبیه های عاشقانه تر و لطبف تری به مخاطب می دهد. اما در مواردی شاعر بدون ملاحظهء تناسب و ارتباط معنایی و فرمی، اقدام به سرودن شعر کرده است. :« تو باغ باشی و ای کاش من درت باشم / تو بام باشی و من هم کبوترت باشم» تشبیه «در شدن» شاعر برای باغی که معشوق است، چقدر بلیغ و زیباست؟ ما در اینجا با تناسب معنایی جالبی مواجه نیستیم. «تو باغ باشی و من هم گلی به دامانت / به هر زمان که دلت خواست پرپرت باشم» اما بیت دوم اینگونه نیست. تصویر گل و باغ در مصرع دوم کامل می شود و مخاطب با تعبیری شاعرانه مواجه می شود. «شرابخانه به یُمن تو گلستان گردد / تو هی بنوشی و من نیز ساغرت باشم» در این بیت ارتباطی بین شرابخانه و گلستان وجود ندارد. در واقع مخاطب انتظار دارد ارتباط معنایی یا فرمی بین این دو وجود داشته باشد. با اینکه گلستان یک مفهوم عام خرمی است اما از هر طرف نگاه کنیم وجه شبهی یا قرینه خاصی با شرابخانه ندارد. در ادامه شاعر به سیاق همان شعر اول به گفتن حرف های عادی دست می زند. (اگر چه این شعر، عناصر شاعرانه بیشتری از اثر اول داشت) در بیت «تو آسمانی و سرشارِ از شگفتیها / و من در حسرت اینم که که شهپرت باشم» حرف «ح» کلمه «حسرت» خوانده نمی شود و مجبوریم «در حسرت» را «درَسرت» بخوانیم که طبعاً اشکال دارد. در بیت «به روسریِ سرت غبطه می خورم ای کاش/ بجایِ روسریت من به روسرت باشم» ما در زبان معیار چیزی به نام «رو سر» نداریم، بلکه ادای درست واژه «روی سر» است. شعر سوم نیز عناصر شاعرانه خوبی دارد. اما انتخاب یک وزن بلند باعث شده است شاعر گاه به درازگویی مجبور شود. در بیت «حال، این سوی سینه ی نرمم سوی ِ دیگر دلِ تو از آهن / و تو غافل که سخت من ماندم من تو هستم و یا توهستی من» ترکیب «سینه نرم» خوش نمی نشیند. چرا که ما چنین اصطلاحی در فرهنگ و ادبیات مان نداریم. با اینکه تقابل نرم و سخت، مورد توجه شاعر بوده اما نباید این موضوع را فراموش کنیم که ترکیب ها، تصاویر و تعابیرمان باید ارجاعی منطقی به فرهنگ شفاهی و کتبی ادبی مان داشته باشد. یا اینکه شاعر بتواند در شعر قراردادی موقت با مخاطب ببندد و او را برای حضور ترکیب خاص خود متقاعد کند. در اینجا هیچکدام از اتفاق ها نیفتاده است.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.