نکته هایی در باره رباعی




عنوان مجموعه اشعار : رباعی
شاعر : امین کنونی


عنوان شعر اول : رباعی
یک روز هم آفتاب ما سر بزند
باران به تمام خانه ها در بزند
هردانه از این باغ که با هم خوردید
در سینه تان هزار خنجر بزند
.......
فریاد! که فریاد مرا پایان نیست
این زخم دهان دریده را درمان نیست
کی قصه ی چشمان تو را می فهمد
کم گریه کن ای دل که خدا انسان نیست
......
دیوانه ی تیک زن! دویدن تا کی
بر گردن خود حلقه کشیدن تا کی
هی دایره با دایره می پیمایی
ای عقربه تا هیچ رسیدن تا کی
......
در بی خبری خبر چه معنی دارد
باید بروی گذر چه معنی دارد
وقتی که پرنده در قفس پرپر زد
پرواز بدون پر چه معنی دارد
......
یادت نرود بهار یادت نرود
حال خوش روزگار یادت نرود
سازی است پر از زیر و بم زیبایی
آغوش بلند یار یادت نرود
.....
داغان و خراب و خردم وشیدایی
دستم طرفی رفته و پایم جایی
تا دید مرا زاهد روشن شد و گفت:
"آقای شراب از کجا می آیی"
......



عنوان شعر دوم : رباعی
از روی خودش عبور شد عاشق تو
در داغ دلش مرور شد عاشق تو
می خواست خراشی نخورد احساست
چون چشم بد از تو دور شد عاشق تو
.....
ازاین تن بدقواره وحشت دارم
از من من پاره پاره وحشت دارم
از مرگ که جای خود ولی بیش از آن
از زندگی دوباره وحشت دارم
.....
با رعد زمانه را برانداخته است
غوغای جهانی به سر انداخته است
تا بغض زمین به بندر شب ببرند
صد کشتی از ابر لنگر انداخته است
.......
بی دغدغه های آب و نان می گذرند
بی خط عبور و پاسبان می گذرند
نه وسوسه ای نه بحثی از بود و نبود
یک دسته کلاغ از آسمان می گذرند
......
از گردش او پشت همه بر خاک است
سنگ است و از آه سینه ها بی باک است
می آید و له می کند و می گذرد
این غلتک روزگار وحشتناک است
.......
در این خم راه خسته ای جا مانده
پیوسته دل گسسته ای جامانده
این پله که سر به آسمان می ساید
در هر قدمش شکسته ای جا مانده
.......
ای دوست بیا که تشنه ی دیدارم
خورشید شکسته بر لب دیوارم
از جرعه ی جانم نفسی جا مانده
بگذار لبی روی لبت بگذارم
.....


عنوان شعر سوم : رباعی
از ابری پیرهن نمایان شده ای
می خندی و گل به گل فراوان شده ای
می رقصی و تاب می خوری بر تن من
تن تن ت ت تن تن تن باران شده ای
....
در غیبت آفتاب ها ماه شدم
در بی کسی چراغ ها راه شدم
راهی که به دست دره ها افتادم
ماهی که شکسته ی شب چاه شدم
.....
گفتم که دلم به عشق درمان شده است
آیینه در آیینه فراوان شده است
ای گمشده تا تن به تن هم دادیم
تنهایی ما هزار چندان شده است
......
در دایره ی درد به خود می پیچم
از این همه نامرد به خود می پیچم
دورم کن از این قصه ی تلخ ای صادق
همچون سگ ولگرد به خود می پیچم
.....
هرگز من من به تو به جایی نرسد
بی دست تو دستم به صدایی نرسد
غیر از من و تو که با هم تنهاییم
ای دوست به داد ما خدایی نرسد
.....
پاییز به خوابم آمدو زرد شدم
از شهر خیالات سبک طرد شدم
با آن همه بر شاخه شکفتن آخر
بازیچه ی بادهای ولگرد شدم
.......
انگار که آسمان زمینگیر شده
انگار همیشه ی خدا دیر شده
با عینکی و عصایی و موی سپید
بر نیمکتی کهنه جهان پیر شده
نقد این شعر از : عبدالله مقدمی
مجموعه تقریباً زیادی از رباعی های آقای امین کنونی برای این نوبت نقد، در برابر من قرار گرفته است و صادقانه باید بگویم نمی دانم چطور می شود اینهمه رباعی را تک به تک نقد کرد. در هر حال، به چند نکته کلی که در برخی شعرها به آن برخوردم اشاره می کنم. اولین نکته ای که با خواندن این مجموعه رباعی به ذهن بنده رسید این است که در بیشتر آنها رد پای سهل انگاری شاعر دیده می شود. رباعی ها در اکثر موارد زبان و بیانی روان دارند. اگر چه در مواردی حذف یکی از ارکان جمله (به ضرورت وزن) تاحدودی به زبان شعر لطمه می زند اما این موارد زیاد نیست. با این حساب سهل انگاری در کجاست؟ واقعیت این است که شاعر در ساختن منطق های شاعرانه و زدن پل های ارتباطی معنایی و فرمی بیت ها و مصرع ها کم کاری کرده است. مثلاً به رباعی دوم نگاهی دوباره کنیم:
فریاد! که فریاد مرا پایان نیست
این زخم دهان دریده را درمان نیست
کی قصه ی چشمان تو را می فهمد
کم گریه کن ای دل که خدا انسان نیست
گذشته از ضعیف بودن ضربه آخر (که در جای دیگر به آن اشاره خواهیم کرد) تغییر سه باره ضمایر (من، این، تو) باعث آشفتگی مصرع ها شده است. علاوه بر این مراعات النظیر بیت اول (فریاد، زخم، دهان دریده) با بیت دوم (چشم، گریه) نامتناسب است. در واقع مخاطب با خواندن بیت اول آمادگی ذهنی برای بیت دوم را پیدا نمی کند.
نکته بعدی، سهل انگاری شاعر در زدن ضربه نهایی رباعی هاست. در برخی از شعرها، درست موقعی که مخاطب در انتظار یک کشف غیرمنتظره است، شاعر یا دستش را خالی می گذارد یا اینکه کشفش را به بدترین شکل ممکن ارائه می دهد. در واقع بیشتر رباعی ها کشفی (کمابیش) با خود دارند اما اجرای ضعیف شاعر آنها را از حیز انتفاع ساقط کرده است. مثلاً این رباعی را با هم بخوانیم:
داغان و خراب و خردم وشیدایی
دستم طرفی رفته و پایم جایی
تا دید مرا زاهد روشن شد و گفت:
"آقای شراب از کجا می آیی"
این لفظ «آقای شراب» اگر چه بار طنز و طعنه ای را با خود دارد اما به خودی خود با زبان و بیانی سلامت و پرداخته شده، نیامده است. ضمن اینکه سوال زاهد هم بسیار بدون هیجان و عادی است: «از کجا می آیی؟» خب مقصود این سوال چیست؟ چه نکته ای را در خود دارد؟ به جز این است که شاعر این رباعی را فقط به خاطر لفظ «آقای شراب» گفته است؟ البته در مصرع قبل تعبیر «روشن شدن» زاهد جالب توجه است و اتفاقاً جذاب بیان شده است.
علاوه بر این در برخی رباعی ها بیت اول بسیار سردستی و بدون دلیل آمده است. یا اینکه لااقل بیت به سرانجام دقیقی نرسیده است. مثلاً در همان رباعی بالا، بیت اول صرفاً گزارش بدون هیجان از حالت مستی شاعر است در حالی که می شود همان بیان حالت را هم با ابزارهای شاعرانه، جذاب تر سرود.
گاهی در تعبیرها و وصف ها، تناسب رعایت نمی شود. مثلاً در رباعی «یادت نرود بهار یادت نرود / حال خوش روزگار یادت نرود / سازی است پر از زیر و بم زیبایی/ آغوش بلند یار یادت نرود» ترکیب «آغوش بلند» قابل تصور کردن و فهم نیست. آغوش نمی تواند ویژگی «بلندی» را داشته باشد. آغوش می تواند سرد، گرم، باز، بسته و ... باشد اما بلند؟! بلندی می تواند صفتی بر قد و بالای یار باشد اما در این ترکیب قابل فهم و منطقی نیست. علاوه بر آن توصیف همین «آغوش بلند یار» به «سازی پر از زیر و بم زیبایی» هم با ترکیبی انتزاعی همراه شده است. «زیبایی» عنصری قابل دیدن و لمس کردن نیست، برای همین «زیر و بم» آن هم وصفی ذهنی و بدون ما به ازای بیرونی است. این خود ممکن است منجر به شکست شعر شود. در شعر هر چقدر از وصف ها، تشبیه ها و استعاره های ذهنی و تجریدی و غیر بیرونی فاصله بگیریم و به سمت ترکیب های ملموس و مشخص و قابل فهم نزدیک شویم، می توانیم مخاطب را بیشتر درگیر اثر خود کنیم.
گاه شعر اشکال وزنی ندارد اما شکل قرارگیری حروف طوری است که باعث «تنافر حروف» می شود. در واقع شاعر باید علاوه بر پایش موسیقی بیرونی و وزن عروضی شعر خود، از شکل قرارگیری کلمات و حروف و همینطور هارمونی موسیقی درونی کلام شعر خود نیز مراقبت کند. مثلاً به رباعی زیر دقت کنید:
با رعد زمانه را برانداخته است
غوغای جهانی به سر انداخته است
تا بغض زمین به بندر شب ببرند
صد کشتی از ابر لنگر انداخته است
در مصرع آخر ترکیب «کشتی از ابر» اگر چه اشکال وزنی ندارد و «الف» قابل ادغام با «ی» کشتی و «ز» از است، اما شکل ادای حروف، نازیباست.

منتقد : عبدالله مقدمی

عبدالله مقدمی (زادهٔ ۱۳۵۹ خورشیدی) شاعر، نویسنده، روزنامه‌نگار، طنزپرداز ایرانی است. از سال‌های میانی دههٔ هفتاد شروع به نوشتن کرد. اگر چه تا سال ۱۳۸۰ در جلسات و انجمن‌های تهران و شهرری فعالیت می‌کرد ولی در این سال با عضویت در انجمن شاعران ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.